#بترس_کیم

#بترس_کیم
پارت 3
شب عمیقاً تاریک بود و بوی باران شدید هنوز در فضای شهر معلق بود. تهیونگ در حالی که زانویش هنوز درد می‌کرد و لباس‌هایش لکه‌دار بود، در راهروی آپارتمان قدیمی قدم می‌زد. جیمین که نگران سلامتی او بود، سعی می‌کرد پانسمان را تغییر دهد، اما تهیونگ با نگرانی به ساعت نگاه می‌کرد. او نگران بود که اگر دیر شود، مسئول کافه عصبانی شود و اجاره ماه بعد را پرداخت نکنند.

"من میرم پیش مامان‌بزرگ همسایه، یکم دارو بگیره بریم خونه، تو همین‌جا بمان," تهیونگ گفت و بدون اینکه منتظر جواب بماند، به سمت در خروجی رفت. جیمین می‌خواست همراهش برود، اما تهیونگ اصرار کرد که این مسیر کوتاه است و خطرناک نیست.

وقتی تهیونگ وارد کوچه‌ی تنگ و پر‌پیچ‌خمی شد که به خانه‌ی همسایه ختم می‌شد، متوجه شد که چراغ‌های خیابان قطع شده‌اند. سکوت سنگینی حاکم بود. او دستش را جلوی صورتش گرفته بود تا باران را از چشمانش دور نگه دارد. ناگهان، صدای خش‌خش برگ‌های خیس و قدم‌هایی سنگین از پشت سرش شنیده شد.

تهیونگ متوقف شد و برگشت. هیچ‌کس آنجا نبود. فقط سایه‌ی درختان در باد حرکت می‌کرد. اما حس بدی در پشت سرش داشت می‌پیچید. او سریع‌تر راه رفت. صدای قدم‌ها هم سریع‌تر شد.

*"کیه اونجا؟"* تهیونگ با صدایی لرزان پرسید.

جوابی نیامد. اما ناگهان، یک دست سرد و قوی از پشت گردنش را گرفت و او را به دیوار آجری کوچه کوبید. تهیونگ جیغ کوتاهی کشید و سعی کرد دست را باز کند، اما زور طرف مقابل بسیار بیشتر از حد انتظار بود.

"لطفاً... من چیزی ندارم... پول ندارم..." تهیونگ با ترس فریاد زد.

دست‌هایی که او را گرفته بودند، او را رها نکردند. بلکه یک نوار پارچه‌ای سیاه را جلوی دهانش فشار دادند. تهیونگ نفس‌هایش حبس شد. او در تاریکی، بوی عطر تند و گران‌قیمتی را حس کرد. بویی که برای او غریب اما آشنا بود. بویی که شبیه بوی عطرِ... جونگکوک بود.

تهیونگ باورش نمی‌شد. جونگکوک اینجا؟ چرا؟

چشم‌های تهیونگ به یک جفت کفش چرمی مشکی دوخت که دقیقاً جلوی چشم‌هایش بود. بعد، چهره‌ی خشمگین و نیمه‌تاریک جونگکوک در نور کم‌سو چراغ‌خیابان نمایان شد. چشمان جونگکوک از عصبانیت می‌درخشید.

"فکر می‌کنی می‌تونی بدون اینکه من ببینمت، از جلوی چشمم رد بشی؟" جونگکوک با صدایی آرام اما ترسناک زمزمه کرد.

تهیونگ در حالی که سعی می‌کرد سرش را تکان دهد، با چشمانی پر از اشک به او نگاه کرد. او نمی‌دانست چه خطایی مرتکب شده که جونگکوک مثل یک شکارچی او را تعقیب کرده است.

جونگکوک یک چاقوی کوچک و براق را از جیبش بیرون آورد و با انگشتان بلند، آن را باز کرد. تیغه‌ی تیز چاقو را نزدیک گردن تهیونگ آورد. تهیونگ خشکش زد.

"می‌دونستی اگه یه بار دیگه بی‌تفاوت باشی، چی میشه؟" جونگکوک نزدیک‌تر آمد و با چاقو، آرام روی پارچه‌ی لباس تهیونگ کشید تا پارچه پاره شود. این یک تهدید بود. او می‌خواست نشان دهد که می‌تواند هر لحظه که بخواهد، تهیونگ را از پا درآورد.

"من... من هیچ کاری نکردم..." تهیونگ با لکنت گفت.

"آره؟ پس چرا رفتی پیش اون زن پیر و موشی رو از من قاپیدی؟ فکر کردی من نمی‌دونم چی کار می‌کنی؟" جونگکوک دروغ می‌گفت، اما تهیونگ نمی‌دانست. او فقط می‌دانست که جان خودش در خطر است.

ناگهان، صدای شیپور پلیس از دور شنیده شد. نور آبی و قرمز چراغ‌های پلیس در انتهای کوچه ظاهر شد. تهیونگ احساس کرد شانه‌های جونگکوک منقبض شد.

"خوش‌شانس هستی که پلیس اومد. ولی یادت باشه، کوچولو..." جونگکوک چاقو را در آورد و با پوزخندی سرد به تهیونگ نگاه کرد. "من وقت زیادی دارم. و تو وقتت رو داری."

با یک حرکت سریع، جونگکوک نوار را از دهان تهیونگ برداشت و به عقب پرید. تهیونگ که نفس‌نفس می‌زد، با چشمانی ترسیده به سمت پلیس دوید.

"کمک کنید... کسی سعی کرد..." تهیونگ فریاد زد.

پلیس‌ها به سمت آن‌ها دویدند. اما وقتی به انتهای کوچه رسیدند، فقط تهیونگ را دیدند که لرزان و وحشت‌زده روی زمین نشسته است. دیگر کسی آنجا نبود.

تهیونگ به اطراف نگاه کرد. فقط سایه‌های درختان و صدای باران بود. او می‌دانست که این پایان ماجرا نیست. جونگکوک او را رها کرده بود، نه چون دستش کوتاه بود، بلکه چون می‌خواست بترساند.

وقتی تهیونگ به خانه برگشت، جیمین با دیدن حالت او، تمام‌قد لرزید. تهیونگ سعی کرد چیزی نگوید و به اتاقش رفت، در را قفل کرد و روی تخت نشست. قلبش به شدت می‌تپید. او می‌دانست که جونگکوک حالا او را به عنوان "بازی" انتخاب کرده است. و این، از بدترین اتفاق ممکن
ادامه
دیدگاه ها (۰)

#ارباب_من#پارت_یکمعرفی شخصیت های اصلی: سلام من جئون ا/ت هستم...

#ارباب_من#پارت_دوپدرش گفت تو از الان باید بری دیگه عضو این خ...

#بترس_کیم ***پارت 2صبح‌های دانشگاه برای تهیونگ با استرس شروع...

#بترس_کیم پارت 1شهر سئول، در لایه‌های زیرینش دنیایی داشت که ...

پارت ۱۰ : عشق در آغوش سلطنت صدای خنده‌ی آرام ته هنوز در فضای...

رمان بلک گلد P۳سکوت سنگینی که تهیونگ پشت سرش گذاشته بود، مثل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط