هیچوقت به اندازه زمانی که میرفت توی خودش و با هیچکس حرف ن

هیچوقت به اندازه زمانی که میرفت توی خودش و با هیچکس حرف نمیزد منو دیوانه نمیکرد...
سکوتش تمام فلسفه وجود من رو زیر سوال میبرد...
بهش میگفتم تو رو خدا حرف بزن...
اصلا فحش بده...
ناراحتیتو سر من خالی کن...
اصلا با من حرف نزن...
با هرکس دوست داری حرف بزن...
اما ساکت نباش...
اینهمه غم تو دلت تلنبار میشه یه جا میزنه بیرون...
یارجان! حرف بزن...
سالهاست تشنه یک صحبت طولانیم...
دیدگاه ها (۲)

صد بار اگر افتادم از پا ننشستم صد شب غم آمد ولی من نشکستممن ...

سلام یارجانم...با امروز شد 217 روز جدایی...راستش را بخواهی د...

سلام آقا...آقا حالتان خوب است؟شما که آقایید و همیشه حالتان خ...

یه جایی محمدعلی بهمنی عزیز نوشت و مرحوم ناصر عبدالهی خوند:چه...

پارت۴۹

زخم کهنه فصل ۲پارت ۶۷ تهیونگ عینکش رو روی چشمهاش زد و دوان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط