یک شب دل دیوانه ی من میل سفرکرد

یک شب دل دیوانه ی من میل سفرکرد
ازکوچه دلدار قدیم باز گذر کرد

دیدم به برش ساغروپروانه وصد ناز

اورا که زداغ این دل ما زیرو زبر کرد

چون ابر بهارچشم ببارید زحسرت
بس ناله زداین دل به دل سنگ اثرکرد

گفتم برویم گفت: دلم باز نشینیم
شاید سحری باز سر کوچه نظر کرد

گفتم دل بیچاره چرا پند نگیری
اوبی خبراز ما هوس یار دگر کرد

آهی زدلم آمدوبا درد چنین گفت
اوعشق ندانست ودلش قصد سفر کرد
دیدگاه ها (۱)

ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺑﺮﺍﯼ تـﻮ ...ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ...ﻧﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﻣﯿﺒﯿ...

اگر کسی را یافتی که در لبخندت ٬ غمت را دید. در سکوتت ٬ حرفها...

غم مخور ، معشوق اگر امروز و فردا میکندشیر دوراندیش با آهو مد...

من خنده زنم بر دل!دل خنده زند بر من.اینجاست که می خندد؛دیوان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط