فیکشنریندوهایتانی

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•
┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی
╰┈┈┈┈┈┈┈ part 15 :

اگه قضیه این بود که از حالا توی بد دردسری افتاده بودم و خطرناک تر از اون اینجا بود که نمی تونستم از این سیاه چاله ای که هرچی بیشتر داخلش می موندم بهش وابسته تر می شدم بیرون بیام .

صدام زد : میگم چی شده !

گفتم : هیچی .

جلوم روی لبه‌ی جدول نشست : پس چرا تو فکری ؟

جواب دادم : اینطور نیست ، فقط فکر میکنم همه چیز خیلی خوبه ، میدونی ...

زمزمه کرد : آها ، شاید .

از زیر چشم هاش بهم نگاه می کرد .
از زیر پلک ؟
از اون زیر چرا انقدر زیبا بود ؟
اصلا میتونستم یه روز از این نگاه دل بکنم ؟

شک داشتم حتی یک درصد از احساساتی که من داشتم حس می کردم رو احساس کرده باشه .
منظورم الانه !
هرچی که بود متعلق به من بود .

با صدای آروم و با نگاه به زمین آسفالت شده پرسید : دوستش داشتی ؟

بدون مکث گفتم : آره خیلی خوشمزست .

دستم دور چوب بستنی سفت شده بود و دلهره وست بردار نبود .
جمله‌ش دو پهلو بود و من فهمیدم ، آخه مگه احمقم که نفهمم منظورش با ران بود !

داشت میگفت که ران رو دوست داشتی یا نه؟!
دیدگاه ها (۰)

بچه ها متاسفانه یه فکر عجیب دارم میکنم اومدم سناریو فیک ریند...

␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندوبه قلم سنجین••••☆🌩-‌ - - - - - -...

برادرای هایتانی پارت ۱۶

سناریو ران هایتانی p3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط