روزگاری فکر میکردم توهم میتوانی عزیز دل باشی نمیگویم

روزگاری فکر می‌کردم توهم می‌توانی عزیز دل باشی، نمی‌گویم نبودی . اما عزیز دل ها با دل اینچنین نمی‌کنند. روزگاری فکر می‌کردم می‌توانم دل تکه تکه شده ای را که هر تکه‌اش به یغما رفته است را به تو بدهم. نمی‌توانستم، نمیخواستم، گرفتی.
تو می‌ترسیدی ترسناک بودم. برایت لقمه بزرگتر از دهانی بودم که ترس داشتی خفه‌ات کند. تو حتی حاضر نبودی بخاطر من به دندان هایت زحمت بدهی و لقمه را ریز ریز کنی تا بفهمی زندگی با لقمه چه طعمی دارد. فرار می‌کردی و ادعا.
روزگاری فکر میکردم می‌توانم عزیز دل تو باشم‌. ولی تو حرف بودی. حرف های تیز و برنده که نمی‌توانستم در آغوششان بگیرم چون خرده شیشه داشتند.
من نمی‌توانستم باور کنم روزگاری فکر می‌کردم تیشه را به کوه میزنی، دل را به بیابان اما جازدی، ترسیدی. لقمه را نفهمیدی طعم زندگی را نچشیدی.
لایق بودی لایق فرار.
لایق نبودم. لایق یک ترسو نبودم. کاش نقاب نمیزدی کاش فریاد می‌زدی:<< میترسم.
کاش.

"محی"
[شب اول فروردین ماه ۴۰۵]
دیدگاه ها (۱۹)

باکی از مرگ نداشتم و باکم خالی بود میان مسیری که بازگشتی داش...

آنها که رفته اند باز خواهند گشت، در روز بارانی که باران رد گ...

انفعال منو به آغوش کشید و منم فصل آخر سریالمو برداشتم و احسا...

من می‌گم درد وزن داره، تو از وزن شعرت می‌گی و از کتابت خون م...

یک رومزپارت«۳»در اتاق راحت بودیم...ناگهان متوجه صداهای عجیبی...

ماه قشنگم تولدت مبارک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط