Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant
Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..⁴¹
روی نگاهی کوتاه به آن دو انداخت.
شما دو نفر اونجا برای تزئین ایستادید یا اومدید گوش بدید؟»
لیانا فوراً با معصومیت گفت:
گوش میدیم، قربان. فقط بعضی بخشها… خیلی قابلتوجهه.»
آریون هم اضافه کرد:
مثلاً اینکه بعضی افراد، با وجود اینکه باید روی نقشه تمرکز کنن، بیشتر نگران اینن که بقیه دارن چه فکری میکنن.»
آینا سرخ شد.
من؟ من که چیزی نگفتم.»
لیانا با لبخند گفت:
لازم نیست چیزی بگی. از چهرهات معلومه.»
کیرو، که معمولاً حرفی نمیزد، این بار خیلی آرام گوشهی لبش بالا رفت.
حتی سروِن هم مجبور شد سرفهای بکند تا خندهاش دیده نشود.
الارا با نگاهی سرگرمشده گفت:
به نظر میرسه این جلسه فقط برای نقشهریزی نیست.»
روی با صدای خشک گفت:
تمرکز کنید.»
آریون دستش را بالا برد.
ما کاملاً متمرکزیم.»
لیانا بلافاصله ادامه داد:
فقط داریم یادآوری میکنیم که بعضی آدمها وقتی تحت فشارن، خیلی سریعتر از حد معمول رنگ عوض میکنن.»
روی نگاه تندی به او انداخت.
لیانا.»
باشه، باشه.»
اما لبخندش ناپدید نشد.
روی دوباره به نقشه اشاره کرد.
کِیرو، تو از مسیر شر خبر میگیری. اگه مالاکار کوچکترین جابهجاییای انجام داد، میخوام قبل از خودش بفهمم.»
کِیرو سر تکان داد.
رسیده.»
سروِن، تو تیم پنهان رو آماده نگه میداری. اگر فرقهی خیر به جنوب حرکت کرد، ما زمان زیادی نداریم.»
سروِن پاسخ داد:
افراد آمادهان.»
مِیرا، تو جابهجایی امن آینا رو هماهنگ میکنی. هیچ رد مستقیمی نباید بمونه.»
مِیرا با لحنی مطمئن گفت:
قبلاً انجام دادهام.»
آریون زیر لب به لیانا گفت:
دیدی؟ همه خیلی حرفهایاند… بهجز دو نفر این وسط.»
لیانا بیدرنگ جواب داد:
نه، ما هم حرفهایایم. فقط حرفهایتر در گیر انداختن بعضیا.»
آینا این بار نتوانست خودش را نگه دارد.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..⁴¹
روی نگاهی کوتاه به آن دو انداخت.
شما دو نفر اونجا برای تزئین ایستادید یا اومدید گوش بدید؟»
لیانا فوراً با معصومیت گفت:
گوش میدیم، قربان. فقط بعضی بخشها… خیلی قابلتوجهه.»
آریون هم اضافه کرد:
مثلاً اینکه بعضی افراد، با وجود اینکه باید روی نقشه تمرکز کنن، بیشتر نگران اینن که بقیه دارن چه فکری میکنن.»
آینا سرخ شد.
من؟ من که چیزی نگفتم.»
لیانا با لبخند گفت:
لازم نیست چیزی بگی. از چهرهات معلومه.»
کیرو، که معمولاً حرفی نمیزد، این بار خیلی آرام گوشهی لبش بالا رفت.
حتی سروِن هم مجبور شد سرفهای بکند تا خندهاش دیده نشود.
الارا با نگاهی سرگرمشده گفت:
به نظر میرسه این جلسه فقط برای نقشهریزی نیست.»
روی با صدای خشک گفت:
تمرکز کنید.»
آریون دستش را بالا برد.
ما کاملاً متمرکزیم.»
لیانا بلافاصله ادامه داد:
فقط داریم یادآوری میکنیم که بعضی آدمها وقتی تحت فشارن، خیلی سریعتر از حد معمول رنگ عوض میکنن.»
روی نگاه تندی به او انداخت.
لیانا.»
باشه، باشه.»
اما لبخندش ناپدید نشد.
روی دوباره به نقشه اشاره کرد.
کِیرو، تو از مسیر شر خبر میگیری. اگه مالاکار کوچکترین جابهجاییای انجام داد، میخوام قبل از خودش بفهمم.»
کِیرو سر تکان داد.
رسیده.»
سروِن، تو تیم پنهان رو آماده نگه میداری. اگر فرقهی خیر به جنوب حرکت کرد، ما زمان زیادی نداریم.»
سروِن پاسخ داد:
افراد آمادهان.»
مِیرا، تو جابهجایی امن آینا رو هماهنگ میکنی. هیچ رد مستقیمی نباید بمونه.»
مِیرا با لحنی مطمئن گفت:
قبلاً انجام دادهام.»
آریون زیر لب به لیانا گفت:
دیدی؟ همه خیلی حرفهایاند… بهجز دو نفر این وسط.»
لیانا بیدرنگ جواب داد:
نه، ما هم حرفهایایم. فقط حرفهایتر در گیر انداختن بعضیا.»
آینا این بار نتوانست خودش را نگه دارد.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
- ۲۶۲
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط