تکاپو پارت 57:نقشه ی سقوط امپراطور
تکاپو پارت 57:نقشه ی سقوط امپراطور
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
سایهها در حیاط پشتیِ مدرسه بلندتر شده بودند. لوید که از دور، مراقبِ تمامِ رفتارهای آنیا بود، تغییرِ ناگهانیِ او را حس کرده بود؛ آن نگاههای بیروح و سکوتِ سنگینِ دخترش، پیامِ واضحی داشت: ارتباط با دامیان قطع شده بود. لوید میدانست که اگر دامیان را به حال خود رها کند، او یا نابود میشود یا به نسخهی دیگری از پدر ظالمش تبدیل میشود؛ هر دو سناریو برای ماموریتِ او و آرامشِ آنیا یک شکست بود.
او دامیان را در گوشهی خلوتی از باغِ مدرسه یافت که با نگاهی خیره به زمین، در فکر فرو رفته بود. لوید بیمقدمه کنارش نشست. دامیان با دیدنِ او، گارد گرفت اما لوید باهمان لبخندِ همیشگیاش، اما با نگاهی سرد و نفوذناپذیر گفت: «میدونم آنیا اون پیام رو فرستاد. میدونم که پدرت چطور تو رو به اون تصمیم مجبور کرد. من میتونم کمکت کنم، دامیان. اما نه برای اینکه فقط با آنیا باشی… برای اینکه تو، جای اون رو بگیری.»
دامیان شوکه شد: «چطور؟ داناوان مثل یک سدِ بتنی است. هیچچیز نمیتونه تکونش بده.»
لوید زمزمه کرد: «هر سدی یه نقطهی ضعف داره. تو باید از مادرت کمک بگیری. داناوان اونقدر مغرور بود که فکر میکرد وفاداریِ همسرش رو خریده، اما اون از زنی که سالها تحقیرش کرده، غافل بود.»
آن شب، دامیان با قلبی که به شدت در سینه میتپید، به عمارتِ دورافتادهی مادرش رفت. وقتی حقیقت را گفت، مادرش ابتدا سکوت کرد، اما لرزشِ دستهایش خیانت میکرد. دامیان با اصرار و التماس گفت: «مامان، این تنها راهِ نجاتِ منه. تنها راه برای اینکه دیگه بردهی اون مرد نباشم.»
زن در نهایت آهی کشید، به سمت گاوصندوقِ مخفیاش در دیوار رفت و پوشهی سنگینی را بیرون کشید. «اینها مدارکیه که داناوان فکر میکرد سالها پیش سوزوندهام. نه فقط اسنادِ فسادِ مالی، بلکه خیانتهایی که حتی در مخیلهات هم نمیگنجه. اینها… پایانِ دنیایِ اونه.»
دامیان پوشه را در آغوش گرفت. سنگینیِ آن در دستانش، وزنِ کلِ آیندهاش بود.
حالا، نیمهشب بود. دامیان در اتاقِ تاریکش نشسته بود و به لپتاپِ باز خیره شده بود. تنها یک کلیک فاصله بود تا بزرگترین رسواییِ دههی اخیر را به سرورهای خبری و شبکههای اجتماعی بفرستد. انگشتش روی کلیدِ «ارسال» لرزید. او میدانست به محضِ فشردنِ این دکمه، دیگر راهِ بازگشتی نیست. او از یک پسرِ نجیبزاده، به یک رهبر تبدیل میشد.
دامیان به عکسِ آنیا که روی میز بود نگاه کرد، نفسِ عمیقی کشید و انگشتش را روی دکمهی «Enter» گذاشت.
صدایِ باز شدنِ درِ اتاقش در سکوتِ شب پیچید… آیا زمان تمام شده بود؟...
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
سایهها در حیاط پشتیِ مدرسه بلندتر شده بودند. لوید که از دور، مراقبِ تمامِ رفتارهای آنیا بود، تغییرِ ناگهانیِ او را حس کرده بود؛ آن نگاههای بیروح و سکوتِ سنگینِ دخترش، پیامِ واضحی داشت: ارتباط با دامیان قطع شده بود. لوید میدانست که اگر دامیان را به حال خود رها کند، او یا نابود میشود یا به نسخهی دیگری از پدر ظالمش تبدیل میشود؛ هر دو سناریو برای ماموریتِ او و آرامشِ آنیا یک شکست بود.
او دامیان را در گوشهی خلوتی از باغِ مدرسه یافت که با نگاهی خیره به زمین، در فکر فرو رفته بود. لوید بیمقدمه کنارش نشست. دامیان با دیدنِ او، گارد گرفت اما لوید باهمان لبخندِ همیشگیاش، اما با نگاهی سرد و نفوذناپذیر گفت: «میدونم آنیا اون پیام رو فرستاد. میدونم که پدرت چطور تو رو به اون تصمیم مجبور کرد. من میتونم کمکت کنم، دامیان. اما نه برای اینکه فقط با آنیا باشی… برای اینکه تو، جای اون رو بگیری.»
دامیان شوکه شد: «چطور؟ داناوان مثل یک سدِ بتنی است. هیچچیز نمیتونه تکونش بده.»
لوید زمزمه کرد: «هر سدی یه نقطهی ضعف داره. تو باید از مادرت کمک بگیری. داناوان اونقدر مغرور بود که فکر میکرد وفاداریِ همسرش رو خریده، اما اون از زنی که سالها تحقیرش کرده، غافل بود.»
آن شب، دامیان با قلبی که به شدت در سینه میتپید، به عمارتِ دورافتادهی مادرش رفت. وقتی حقیقت را گفت، مادرش ابتدا سکوت کرد، اما لرزشِ دستهایش خیانت میکرد. دامیان با اصرار و التماس گفت: «مامان، این تنها راهِ نجاتِ منه. تنها راه برای اینکه دیگه بردهی اون مرد نباشم.»
زن در نهایت آهی کشید، به سمت گاوصندوقِ مخفیاش در دیوار رفت و پوشهی سنگینی را بیرون کشید. «اینها مدارکیه که داناوان فکر میکرد سالها پیش سوزوندهام. نه فقط اسنادِ فسادِ مالی، بلکه خیانتهایی که حتی در مخیلهات هم نمیگنجه. اینها… پایانِ دنیایِ اونه.»
دامیان پوشه را در آغوش گرفت. سنگینیِ آن در دستانش، وزنِ کلِ آیندهاش بود.
حالا، نیمهشب بود. دامیان در اتاقِ تاریکش نشسته بود و به لپتاپِ باز خیره شده بود. تنها یک کلیک فاصله بود تا بزرگترین رسواییِ دههی اخیر را به سرورهای خبری و شبکههای اجتماعی بفرستد. انگشتش روی کلیدِ «ارسال» لرزید. او میدانست به محضِ فشردنِ این دکمه، دیگر راهِ بازگشتی نیست. او از یک پسرِ نجیبزاده، به یک رهبر تبدیل میشد.
دامیان به عکسِ آنیا که روی میز بود نگاه کرد، نفسِ عمیقی کشید و انگشتش را روی دکمهی «Enter» گذاشت.
صدایِ باز شدنِ درِ اتاقش در سکوتِ شب پیچید… آیا زمان تمام شده بود؟...
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۸۶
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط