لحظه هایی هستند

لحظه هایی هستند...
که هستیم...
چه تنها، چه در جمع...
اما خودمان نیستیم...
انگار روحمان میرود...
همانجا که میخواهد...
بی‌صدا ...
بی‌هیاهو...
همان لحظه هایی که راننده آژانس میگوید رسیدیم...
فروشنده میگوید باقی پول را نمیخواهی...؟
راننده تاکسی میگوید صدای بوق را نمی‌شنوی...؟
و مادر صدا می کند حواست کجاست...؟
ساعتهایی که شنیدیم و نفهمیدیم...
خواندیم و نفهمیدیم...
دیدیم و نفهمیدیم...
و تلویزیون خودش خاموش شد...
آهنگ بارها تکرار شد...
هوا روشن شد...
تاریک شد...
چای سرد شد...
غذا یخ کرد...
در یخچال بازماند...
و در خانه را قفل نکردیم و نفهمیدیم کی رسیدیم...
و کی گریه هایمان بند آمد...
و...
کی عوض شدیم؟
کی دیگر نترسیدیم؟
از ته دل نخندیدیم؟
و دیگر کی دل نبستیم؟
و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم...
و موهای سرمان سفید...
و از آرزوهایمان کی گذشتیم...
و کی دیگر او را برای همیشه فراموش کردیم...
یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم...
ومن سالهاست که خودم نیستم...
دیدگاه ها (۲)

ﺩﻳﺪﻱ ﺷَﺒﺎ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﻴﺸﻴﻨﻲ ﻋﮑﺴﺎﻱ ﮔﻮﺷﻴﺘﻮﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﮑﻨﻲ ﻭ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺳ...

داغـــــــونـــــم اندازه ے پلیسے ڪه مـتـهـمـش رفیقـشه!!!!!!

✖مـــن فقط خستــم✖بـــے حوصلــمحٺے حـــــوصلہ خودمم ندارم✖✖ح...

✍ﺍﺯ ﻳﻪ ﺟﺎیے بہ ﺑﻌــﺪ بہ◆✍ﺧــــﻮﺩﺕ میگے◇ ✍ﺍﺻـــــﻠﻦ ﭼﻪ ﺩﻟﻴﻠــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط