بــاران مــی بــارید ...

بــاران مــی بــارید ...

کودک نگاهـی به سوراخ چکمه اش انداخت ولـبخندی زد .

سرش را رو به آسـمان کـرد وگـفـت:

خــدایا گـریه نـکن، امشـب میدوزمــش...!
دیدگاه ها (۲)

پارت ۲۳ — «عکس ممنوعه»رها هنوز لبخند می‌زد و عکس رو پشت سرش ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹42نینا با حرص لباس رو دوباره روی تخت اندا...

چند پارتی پارت ۵ | فقط وانمود کن دوست‌پسرمیدختر چند ثانیه فق...

P. 7 "اون مال منه" 𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'...

.قمار آخرقسمت اول :قمار باران شدیدی می باریدلارا پشت پنجره ا...

my neighbour's friend:part7ویو یونگی:وقتی خواستم به اون جنده...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟔ویو اِریااِریا پشت میز نشسته بود و به پ...

پارت هفتیونگی تلفن رو قطع کرد من میترسم رفتم توی حیاط نشستم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط