فصل سوم( شب دردناک )
فصل سوم( شب دردناک )
پارت ۲۵۷
جیمین: گوش بده چی میگیم... پدر بزرگت دست از سره ما برنمیداره خودت هم چنان تحفه ای نیستی که آخه چه توقعی از یه معیوب دارم زنم شدی پس بیا خونه شوهرت زود
دختره بغضش را قورت داد و گوشی را از چشم اش اشک سرازیر شد لب پایین خودش را خیس کرده آروم به درخت پش اش تکیه داد و خیز شده رو زمین نشست
جیمین: بدون هیچ حرفی و کار دیگی خرتو پرت هات رو جم کن با دال بیا
گوشی را قطع کرده رو تخت پرت کرده به همان حالت چشم بسته رو تخت دستی به گردنش کشید مگر اینقدر برای جیمین سخت بود که حرف بزنه یعنی زدن حرف برای آدم ها چیزه بیشتر از جون بود این را جیمین حال متوجه شده بود نفسی کشید و رو پهلو سمته راستش چرخید و چشم هاش را باز کرد ناگهانی جلو چشم هایش تصویر یک دختر با جسم کوچیک و موهای کوتاه همان ات را دید
دیدش گشاد تر شد و آن دختر محو شد زود رو تخت نشست و اتاق را آنالیز کرد هیچ کس نبود آهی کشید و دوباره دراز کشید اینکه حرف زدن براش سخت شده بود و گردنش حال که بسته شده بود بیشتر حوصلش سر میرفت....
********
تهیونگ با همان حالت روبه پنچره ایستاده بود و هیچ حرفی نمیگفت بیشتر باید بگم سکوت را در اختیارش گرفته
سوجین: برو به اون ارباب خودت بگو به فقد خودت نمیرسی نمیزارم دخترم ور ازم بگیری
دال: شما اصلا متوجه نمیشید جیمین رسما دشمن چانگ هو میشه و چانگ هو خودش گفته بود که همین امروز ات باید بره خونه شوهرش
سوجین: عههه بسه دیگه
با عصبانیت از رو مبل بلند شد و بیشتر از قبل داد زد ..... سوجین : دال برو بیرون زود باش و به اون جیمین بگو مگه اینکه از رو جسدم رد بشه که دخترم رو ببره الانم از خونم برو بیرون
تهیونگ : عزیزم آروم باش
سوجین: نمیشم ... بغضش رها شده و اشک های رو گونه و دید تارک باعث صدا لرزاند اش میشد
سوجین: نمیشم .... شما نمیفهمید که تو شب های من چه دردی میگذره .. نمیتونم بخوابم خدا .. میدونه دخترم .. چه دردی کشیده چه شب های دردناکی رو گذرونده
تهیونگ دست هایش را دوره شانه های همسرش حلقه کرد و او را در میان آغوشش گرفت
تهیونگ: آروم باش سوجین من .... آروم باش دختره ما باید تصمیم بگیره اگه از پدرم میترسه قبول میکنه که بره اگه نمیترسید قبلو نمیکنه
سوجین: نمیتونم بزاره بره ...
پارت ۲۵۷
جیمین: گوش بده چی میگیم... پدر بزرگت دست از سره ما برنمیداره خودت هم چنان تحفه ای نیستی که آخه چه توقعی از یه معیوب دارم زنم شدی پس بیا خونه شوهرت زود
دختره بغضش را قورت داد و گوشی را از چشم اش اشک سرازیر شد لب پایین خودش را خیس کرده آروم به درخت پش اش تکیه داد و خیز شده رو زمین نشست
جیمین: بدون هیچ حرفی و کار دیگی خرتو پرت هات رو جم کن با دال بیا
گوشی را قطع کرده رو تخت پرت کرده به همان حالت چشم بسته رو تخت دستی به گردنش کشید مگر اینقدر برای جیمین سخت بود که حرف بزنه یعنی زدن حرف برای آدم ها چیزه بیشتر از جون بود این را جیمین حال متوجه شده بود نفسی کشید و رو پهلو سمته راستش چرخید و چشم هاش را باز کرد ناگهانی جلو چشم هایش تصویر یک دختر با جسم کوچیک و موهای کوتاه همان ات را دید
دیدش گشاد تر شد و آن دختر محو شد زود رو تخت نشست و اتاق را آنالیز کرد هیچ کس نبود آهی کشید و دوباره دراز کشید اینکه حرف زدن براش سخت شده بود و گردنش حال که بسته شده بود بیشتر حوصلش سر میرفت....
********
تهیونگ با همان حالت روبه پنچره ایستاده بود و هیچ حرفی نمیگفت بیشتر باید بگم سکوت را در اختیارش گرفته
سوجین: برو به اون ارباب خودت بگو به فقد خودت نمیرسی نمیزارم دخترم ور ازم بگیری
دال: شما اصلا متوجه نمیشید جیمین رسما دشمن چانگ هو میشه و چانگ هو خودش گفته بود که همین امروز ات باید بره خونه شوهرش
سوجین: عههه بسه دیگه
با عصبانیت از رو مبل بلند شد و بیشتر از قبل داد زد ..... سوجین : دال برو بیرون زود باش و به اون جیمین بگو مگه اینکه از رو جسدم رد بشه که دخترم رو ببره الانم از خونم برو بیرون
تهیونگ : عزیزم آروم باش
سوجین: نمیشم ... بغضش رها شده و اشک های رو گونه و دید تارک باعث صدا لرزاند اش میشد
سوجین: نمیشم .... شما نمیفهمید که تو شب های من چه دردی میگذره .. نمیتونم بخوابم خدا .. میدونه دخترم .. چه دردی کشیده چه شب های دردناکی رو گذرونده
تهیونگ دست هایش را دوره شانه های همسرش حلقه کرد و او را در میان آغوشش گرفت
تهیونگ: آروم باش سوجین من .... آروم باش دختره ما باید تصمیم بگیره اگه از پدرم میترسه قبول میکنه که بره اگه نمیترسید قبلو نمیکنه
سوجین: نمیتونم بزاره بره ...
- ۱۴.۴k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط