My professor

My professor
Part:53

تو چشماش نگاه کردم

هیزل:یه شاه کلید وارد بازار شده که از همه ی مواد تو بازار طرفدار بیشتری داره. اگر بزارید یه مدت به تولید و پخش ادامه بدن تمام کارتلای مواد قدیمی ریشه کن میشن! آخه کی حاضر میشه شیشه ی پنجاه درصد تهیه کنه وقتی هگزآیریس ۹۹/۹۴ درصد تو بازاره؟ وقتی همه ی کارتلا نابود شدن تنی مونتانا رو دستگیر کنید. اینطوری هگزآیریس هم نابود میشه....و این یعنی...بووووم.

دستامو که با حالت انفجار باز کرده بودم نگاه کرد

نامجون:چیزی که هیچوقت نتونستم با خودم حلش کنم هم دقیقا همینه....اگر این ماده به اروپا و آمریکا برسه،دیگه اثری از شیشه و کوک و هر مخدر دیگه ای باقی نمی مونه! و کار تمام کارتلای قدیمی مواد،کساد میشه....
اما جالب اینجاست که هیچ صادراتی به خارج از کره نداشتن تو تمام این مدت!
کارای این کارتل واسم قابل هضم نیست پر از ضد و نقیضن....
طوری وانمود میکنند که کارتلشون کوچیکه و نمیتونن به صادرات و امور گمرکی دسترسی داشته باشن...ولی رد تنی مونتانا داره از هر جا که پاشو گذاشته پاک میشه...و این یعنی به راس قدرت این کشور نفوذ کردن! اما به دلایل نامعلومی نمی خوان این ماده به دست خارجیا برسه.

هیزل:شاید به اندازه ی کافی به ماده اولیه دسترسی ندارن....

شونه ای بالا انداخت

نامجون:شاید....دارم عقلمو از دست میدم..

چهرشو نگاه کردم و حس کردم کمی لاغر شده....دلم آتیش گرفت...تو اون لحظات حتی یک درصد هم به خودم فکر نکردم! تنها دغدغم برادری بود که تا این حد فشار کار خمش کرده.

هیزل:اگر فکر می‌کنی یه مافیاست که قدرت مبارزه باهاشو نداری...و ممکنه بهت آسیب بزنه خواهش میکنم پرونده رو تحویل بده....اگر میخواست پیدا بشه تا به حال پیدا می‌شد...حتما یه سری ها دارن به این آدم کمک میکنن و اجازه نمیدن بیوفته دست تو....تا الان نزاشتن از الآنم نمیزارن...تو فقط یه پلیس ساده ای نامجون!

تمام مدتی که داشتم حرف میزدم چشماشو کلافه ماساژ میداد و وقتی ساکت موندم دستشو از جلو صورتش کنار زد و با اطمینان خاصی تو چشمام زل زد...

نامجون:این پرونده قبل از من بین سه تا افسر دست به دست شده! که هر سه تا جا زدن! به هر قیمتی هم که باشه حلش میکنم و این چرخه رو میبندم...هر بار که یه نفر دیگه به خاطر تنی مونتانا میمیره خشم من عمیق تر میشه و ارادم قوی تر....گیرش میارم حتی اگر خود رئیس جمهور ساپورتش کنه!

هر قیمتی؟!
داشتم به آینده ی تاریکی که ممکن بود این کلمه براش رقم بزنه فکر میکردم....به اینکه شاید تو این مسیر منو هم از دست بده!

یهو تو چشمام نگاه کرد

نامجون:تو میخوای چیزی به من بگی؟!

قلبم از جا کنده شد و با چشم باز نگاهش کردم....نباید درباره‌ی اون آدم ربایی چیزی می‌فهمید....نکنه فهمیده بود!....وای! به خدا میزنم چشمامو از کاسه در میارم که اینطور همه چیزو لو میدن

هیزل:نه....چیزه....داشتم به این فکر می‌کردم که.....

چشمامو رو در و دیوار چرخوندم تا جوابی پیدا کنم

هیزل:آها....تو گفتی میخوای بهم یه تذکر بدی....به این پرونده ربط داره؟

بالاخره اون نگاه موشکافانه رو از چشمام گرفت....نفس عمیقی کشید.... دندوناشو رو هم فشار داد و اخماش تو هم رفت


نامجون:....

ادامه دارد...

شرایط برای پارت بعد:
لایک:۴۲
کامنت:هر چقدر که میخواین.

ولی در کل لایک و کامنت فراموش نشه😭😭

#فیک #رمان #فیکشن
دیدگاه ها (۱۷)

My professor Part:52نامجون:عجایب زیادی درمورد این ماده وجود ...

My professor Part:51درست مثل اینکه بهم گفته باشد طمققنننلخخق...

من این عکس رو از یه ویدئو پیدا کردم اولش فکر کردم این عکس دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط