پارت
.
پارت۴
بورام
نور افتاب داشت بهم میتابید چشمامو باز کردم تو بغل جونگ کوک بودم برگشتم بهش خیره شدم
خیلی خوشگل بود با این بدن عضله ای ولی پوف من چیمیگم ما دشمنیم بابا سند رو امضا کنه من میرم و دیگه همو نمیبینیم
هعییی
کوک
بیدار یودم خودموزده بودم به خواب دیدم داره بهم نکاه میکنه و به پکام دست میزد خندم گرفته بود
کوک: دید زدنت تموم نشد
بورام: چی تو کی بیدار شدی اصلانم دید نمیزدم داشتم دیگه میرفتم
بورام داشت بلند میشد که کوک دستشو گرفت و انداختش روی تخت و خودشم رفت روش و بورام رو گیر انداخت
کوک: کجا با این عجله خانوم کوچولو
بورام: عه نکن ولم کن میخوام برم اجوما صدام میکنه
کوک: بهونه دیگه ای نداری هه😏
بورام: نه بهونه نیست از روم پاشو
کوک: عه پس اگر یهونه نیست بوسم کن که بهم ثابت بشه
بورام: عه یعنی چی چیچیو ثابت بشه برو کنا وگرنه گازت میگیرم برو تون ور
کوک: عه باشه
کوک اینو گفت و لبشو گذاشت رو لب بورام عمیق و محکم بورام رو میبوسید ولی بورام همراهی نمیکرد که کوک یه گاز محکم از لبش گرفت که بورام هم همراهیش کرد و بعد از ۱۰ مین با نفس نفس ولش کردم
کوک: اخه لعنتی چرا انقدر خوشمزه ای اه
بورام:.........
کوک سرشو کرد تو گردن بورام و گردشو مارک میکرد و گاز میگرفت که بورام دستاشو گذاشت روی سینه ی لخت جونگ کوک و حل داد
بورام: اه دردم گرفت ولم کن
کوک: من هیچ وقت از تو سیر نمیشم بیب
بورام: بهم نگو بیب بدم میاد
کوک: باشه خانوم کوچولو
وبعد یه بوسه کوتاه روی لب بورام زد و بلند شد در رو باز کرد و داشت میرفت بیرون
بورام: وایسا کجا میری
بورام بلند شد و رفت درو بست و نزاشت کوک بره بیرون
کوک: دارم میرم صبحانه بخورم
بورام: باشه برو ولی اول لباس بپوس
کوک: اووو پس خانوم کوچولو غیرتی شدن
کوک بورام بین خودش و در گیر انداخت
کوک: بعد اگر نپوشم چی
بورام: خب منم همینجوری میرم تو حیاط یه یه عالمه بادیگار د هست فکر نمیکنم خوشت بیاد
(بورام یه شلوارک خیلی کوتاه بای کراپ تاب که سینه هاش رو تو دید میزاشت)
کوک: 😏 باشه خانوم کوچولو
کوک رفت و لباس پوشید که منم رفتم پایین داشتیم باهم صبحانه میخوردیم که یه بادیگارد اومد داخل
کوک: در زدن یادت ندادن ( یکم داد)
بادیگارد: ببخشید اقا فکر کردم تنهایین
کوک: برو بیرون خودم میام(عصبی)
پارت۴
بورام
نور افتاب داشت بهم میتابید چشمامو باز کردم تو بغل جونگ کوک بودم برگشتم بهش خیره شدم
خیلی خوشگل بود با این بدن عضله ای ولی پوف من چیمیگم ما دشمنیم بابا سند رو امضا کنه من میرم و دیگه همو نمیبینیم
هعییی
کوک
بیدار یودم خودموزده بودم به خواب دیدم داره بهم نکاه میکنه و به پکام دست میزد خندم گرفته بود
کوک: دید زدنت تموم نشد
بورام: چی تو کی بیدار شدی اصلانم دید نمیزدم داشتم دیگه میرفتم
بورام داشت بلند میشد که کوک دستشو گرفت و انداختش روی تخت و خودشم رفت روش و بورام رو گیر انداخت
کوک: کجا با این عجله خانوم کوچولو
بورام: عه نکن ولم کن میخوام برم اجوما صدام میکنه
کوک: بهونه دیگه ای نداری هه😏
بورام: نه بهونه نیست از روم پاشو
کوک: عه پس اگر یهونه نیست بوسم کن که بهم ثابت بشه
بورام: عه یعنی چی چیچیو ثابت بشه برو کنا وگرنه گازت میگیرم برو تون ور
کوک: عه باشه
کوک اینو گفت و لبشو گذاشت رو لب بورام عمیق و محکم بورام رو میبوسید ولی بورام همراهی نمیکرد که کوک یه گاز محکم از لبش گرفت که بورام هم همراهیش کرد و بعد از ۱۰ مین با نفس نفس ولش کردم
کوک: اخه لعنتی چرا انقدر خوشمزه ای اه
بورام:.........
کوک سرشو کرد تو گردن بورام و گردشو مارک میکرد و گاز میگرفت که بورام دستاشو گذاشت روی سینه ی لخت جونگ کوک و حل داد
بورام: اه دردم گرفت ولم کن
کوک: من هیچ وقت از تو سیر نمیشم بیب
بورام: بهم نگو بیب بدم میاد
کوک: باشه خانوم کوچولو
وبعد یه بوسه کوتاه روی لب بورام زد و بلند شد در رو باز کرد و داشت میرفت بیرون
بورام: وایسا کجا میری
بورام بلند شد و رفت درو بست و نزاشت کوک بره بیرون
کوک: دارم میرم صبحانه بخورم
بورام: باشه برو ولی اول لباس بپوس
کوک: اووو پس خانوم کوچولو غیرتی شدن
کوک بورام بین خودش و در گیر انداخت
کوک: بعد اگر نپوشم چی
بورام: خب منم همینجوری میرم تو حیاط یه یه عالمه بادیگار د هست فکر نمیکنم خوشت بیاد
(بورام یه شلوارک خیلی کوتاه بای کراپ تاب که سینه هاش رو تو دید میزاشت)
کوک: 😏 باشه خانوم کوچولو
کوک رفت و لباس پوشید که منم رفتم پایین داشتیم باهم صبحانه میخوردیم که یه بادیگارد اومد داخل
کوک: در زدن یادت ندادن ( یکم داد)
بادیگارد: ببخشید اقا فکر کردم تنهایین
کوک: برو بیرون خودم میام(عصبی)
- ۸۸۹
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط