۴۵ لایک و ۱۵ نشر و ۵۰ لایک
۴۵ لایک و ۱۵ نشر و ۵۰ لایک
part : 15
به جای کاور این عکسشونو گذاشتم که مربوط با متن هستش
+ آممممممم نه خانوم اشتباه برداشت کردید
یه شاخه گل لیلیوم به سمت دیوید گرفت
¥ حالا به هر حال ، خودتون میدونید که الان وضعیت روی روال نیست و کسی از من خرید نمیکنه ...
دیوید شاخه گل رو گرفت و چند تا سکه رو توی دست پیرزن گذاشت
چند ثانیه به گل خیره شد و آروم به سمتم گرفت
میخواستم گل رو از دستش بگیرم اما یهو یه نفر بهم تنه زد و خوردم به دیوید
گل بیچاره بین ما له شد و حالت شاداب قبل رو از دست داد . سریع از دیوید فاصله گرفتم که پیرزن با ذوق گفت
+ خدای من .... چقدر ناز شدین
صفحه ی دوربین کوچولوی توی دستش رو به ما نشون داد . من و دیوید با گلی که بینمون بود به هم چسبیده بودیم . چطور فرصت کرد انقدر سریع عکس بگیره ؟
با وجود صفحه ی سیاه و سفید نگاه تعجب برانگیز من و دیوید کاملا مشخص بود
¥ من همیشه از زوج هایی که گل میخرن عکس میگیرم و به دیوار گلخونه میچسبونم و این عکس شما خیلی به دلم نشست . میخوام یکی دیگه هم ازتون بگیرم ، کنار هم باستید
با فاصله کنار هم ایستادیم ......
¥ نزدیکتر بشین . نزدیکتر نزدیکتر
با خجالت به دیوید نزدیکتر شدم ....
¥ انقدر خجالتی نباش دختر جون بخند دیگه
به دیوید نگاه کوتاهی انداختم ، با یه لبخند برعکس به من میخندید
بعد از نگاه به دوربین و یه لبخند پیرزن با همون دست لرزان دکمه رو فشار داد
تیک *
¥ دنبالم بیاین
همراه پیرزن وارد گلخونه شدیم ... عکس های کوچک دو نفره دیوار هارو پوشش داده بود و حتی زوج هایی که سن بالایی داشتند داخل عکس دیده میشد
با استفاده از یه دستگاه عکس های مارو چاپ کرد و با یه چسب صورتی شفاف تصاویر رو به دیوار چسبوند
بعد از صحبت با پیرزن از گلخونه خارج شدیم
÷ لیاقت یه بانوی اشراف زاده خیلی بیشتر از اینا بود . چرا اجازه ندادی که یه شاخه ی دیگه یا حتی دسته گل برات بگیرم ؟
لبخند زدم
+ به هر حال پشت این گل خاطره ی عکس دو نفره و آشنایی با یه پیرزن مهربون و ایده های عجیبش پنهان شده .... منصفانه نبود که گل رو همونجا رها کنم
همین گل له شده چندین سال دیگه خاطرات امروز رو زنده میکنه !
÷ از این لحاظ بهش فکر نکرده بودم
خب بالاخره من داخل خیابون نمیتونم مدارکی از خونواده ی خانم والنتی و افراد عمارت پیدا کنم
فعلا همین که میدونم الان داخل چه سالی هستم اوکیه
حالا راز های پشت اون عمارت و خانواده بمونه برای بعدا ..
سوار اسب شدیم و به سمت عمارت حرکت کردیم
..................................................................
دیوید من رو رو به روی عمارت پیاده کرد و رفت
لباسم رو تکون دادم و به بالا نگاه کردم
خانم والنتی دست به سینه پشت پنجره ایستاده بود و به من نگاه میکرد .... نگاه هایش هیچوقت هیچ احساسی رو منتقل نمیکنه ، اما رفتارش با آنجلا کاملا متفاوته ...
وارد عمارت شدم که خانم والنتی جلومو گرفت
@ مستر بارل رو قال میزاری اما با دیوید میری بیرون؟
+ خب مستر بارل نبود
@ سوار اسب شدن و تاب خوردن داخل شهر برای یه بانوی بالغ که وارث یه خانواده ی سلطنتیه اصلا قابل قبول نیست .!.
+ کالسکه در دسترس نبود معذرت میخوام
وارد عمارت شدم
& فکرشو میکردم زود برگردی .. اما نه با این ریخت و قیافه
الماس های ظریف که دور تا دور گردنبندش نمایان شده بودند رو داخل آیینه نگاه کرد
با غرور و تکبر از نماهای مختلف گردنبند رو آنالیز میکرد و ژست میگرفت
به سمت مبل تغییر مسیر داد و دسته گل بزرگش که از گل های کاملیا تشکیل شده بود رو توی دستش گرفت
با لبخند سر بالا کرد و لب زد
& با دیوید رفته بودی بیرون ؟
مردمک چشمم رو چرخوندم
+ پوففففف آره
توی گلو خندید و دستش رو بالا گرفت که انگشترش رو بهم نشون بده
& نظرت چیه ؟
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خونسرد باشم
+ عالیه عزیزم مبارکت باشه .... حالا از سر راهم برو کنار لطفا
ناگهان شاخه ی گل رو از توی دستم کشید
میخواستم از دستش بگیرم اما نمیزاشت و بلند بلند میخندید
+ بس کن آنجلا زود باش پسش بده
ناگهان گلبرگ هارو پاره کرد و توی هوا پرتاب کرد
حتمااااا حتماااااا کامنتارو چک کن ادامشو گذاشتم ... کامنت و لایک و نشر یادت نره
part : 15
به جای کاور این عکسشونو گذاشتم که مربوط با متن هستش
+ آممممممم نه خانوم اشتباه برداشت کردید
یه شاخه گل لیلیوم به سمت دیوید گرفت
¥ حالا به هر حال ، خودتون میدونید که الان وضعیت روی روال نیست و کسی از من خرید نمیکنه ...
دیوید شاخه گل رو گرفت و چند تا سکه رو توی دست پیرزن گذاشت
چند ثانیه به گل خیره شد و آروم به سمتم گرفت
میخواستم گل رو از دستش بگیرم اما یهو یه نفر بهم تنه زد و خوردم به دیوید
گل بیچاره بین ما له شد و حالت شاداب قبل رو از دست داد . سریع از دیوید فاصله گرفتم که پیرزن با ذوق گفت
+ خدای من .... چقدر ناز شدین
صفحه ی دوربین کوچولوی توی دستش رو به ما نشون داد . من و دیوید با گلی که بینمون بود به هم چسبیده بودیم . چطور فرصت کرد انقدر سریع عکس بگیره ؟
با وجود صفحه ی سیاه و سفید نگاه تعجب برانگیز من و دیوید کاملا مشخص بود
¥ من همیشه از زوج هایی که گل میخرن عکس میگیرم و به دیوار گلخونه میچسبونم و این عکس شما خیلی به دلم نشست . میخوام یکی دیگه هم ازتون بگیرم ، کنار هم باستید
با فاصله کنار هم ایستادیم ......
¥ نزدیکتر بشین . نزدیکتر نزدیکتر
با خجالت به دیوید نزدیکتر شدم ....
¥ انقدر خجالتی نباش دختر جون بخند دیگه
به دیوید نگاه کوتاهی انداختم ، با یه لبخند برعکس به من میخندید
بعد از نگاه به دوربین و یه لبخند پیرزن با همون دست لرزان دکمه رو فشار داد
تیک *
¥ دنبالم بیاین
همراه پیرزن وارد گلخونه شدیم ... عکس های کوچک دو نفره دیوار هارو پوشش داده بود و حتی زوج هایی که سن بالایی داشتند داخل عکس دیده میشد
با استفاده از یه دستگاه عکس های مارو چاپ کرد و با یه چسب صورتی شفاف تصاویر رو به دیوار چسبوند
بعد از صحبت با پیرزن از گلخونه خارج شدیم
÷ لیاقت یه بانوی اشراف زاده خیلی بیشتر از اینا بود . چرا اجازه ندادی که یه شاخه ی دیگه یا حتی دسته گل برات بگیرم ؟
لبخند زدم
+ به هر حال پشت این گل خاطره ی عکس دو نفره و آشنایی با یه پیرزن مهربون و ایده های عجیبش پنهان شده .... منصفانه نبود که گل رو همونجا رها کنم
همین گل له شده چندین سال دیگه خاطرات امروز رو زنده میکنه !
÷ از این لحاظ بهش فکر نکرده بودم
خب بالاخره من داخل خیابون نمیتونم مدارکی از خونواده ی خانم والنتی و افراد عمارت پیدا کنم
فعلا همین که میدونم الان داخل چه سالی هستم اوکیه
حالا راز های پشت اون عمارت و خانواده بمونه برای بعدا ..
سوار اسب شدیم و به سمت عمارت حرکت کردیم
..................................................................
دیوید من رو رو به روی عمارت پیاده کرد و رفت
لباسم رو تکون دادم و به بالا نگاه کردم
خانم والنتی دست به سینه پشت پنجره ایستاده بود و به من نگاه میکرد .... نگاه هایش هیچوقت هیچ احساسی رو منتقل نمیکنه ، اما رفتارش با آنجلا کاملا متفاوته ...
وارد عمارت شدم که خانم والنتی جلومو گرفت
@ مستر بارل رو قال میزاری اما با دیوید میری بیرون؟
+ خب مستر بارل نبود
@ سوار اسب شدن و تاب خوردن داخل شهر برای یه بانوی بالغ که وارث یه خانواده ی سلطنتیه اصلا قابل قبول نیست .!.
+ کالسکه در دسترس نبود معذرت میخوام
وارد عمارت شدم
& فکرشو میکردم زود برگردی .. اما نه با این ریخت و قیافه
الماس های ظریف که دور تا دور گردنبندش نمایان شده بودند رو داخل آیینه نگاه کرد
با غرور و تکبر از نماهای مختلف گردنبند رو آنالیز میکرد و ژست میگرفت
به سمت مبل تغییر مسیر داد و دسته گل بزرگش که از گل های کاملیا تشکیل شده بود رو توی دستش گرفت
با لبخند سر بالا کرد و لب زد
& با دیوید رفته بودی بیرون ؟
مردمک چشمم رو چرخوندم
+ پوففففف آره
توی گلو خندید و دستش رو بالا گرفت که انگشترش رو بهم نشون بده
& نظرت چیه ؟
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خونسرد باشم
+ عالیه عزیزم مبارکت باشه .... حالا از سر راهم برو کنار لطفا
ناگهان شاخه ی گل رو از توی دستم کشید
میخواستم از دستش بگیرم اما نمیزاشت و بلند بلند میخندید
+ بس کن آنجلا زود باش پسش بده
ناگهان گلبرگ هارو پاره کرد و توی هوا پرتاب کرد
حتمااااا حتماااااا کامنتارو چک کن ادامشو گذاشتم ... کامنت و لایک و نشر یادت نره
- ۱.۱k
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط