مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

‌‌︔می‌خواستم بنویسم

‌‌︔می‌خواستم بنویسم
ولی هر واژه پس از تو گزاف بود
و من بیهـوده برای عشقی
که گلبـرگ‌هایش زرد شده بود، آب می‌ریختم.
بعد از رفتنـت خورشید همیشه غروب می‌کرد
و وقتی زمستان رسید،
اشکِ مـاه برف شد و بر بام خانه بارید
حتی گنجشککان حیاط پُشتی،
دیگـر آوازِ صبح نخواندند. می‌دانی؟
تو و زندگـی با هم از این خانه کوچ کردید.
دیدگاه ها (۰)

✦ اولین گناه ✦فصل چهلم: تا ابد---حسودی.لعنتی. حسودی.به بچه‌ه...

تو شب سرد کلانشهربرف انبوه بسته بود ارتباط و راه روماشین ها ...

فصل دومپارت بیست و پنجم | حقیقتی که همه‌چیز را تغییر دادجنگک...

🌸💚 بايد اعتراف كنم كهبي تو ، فصلي سبز از من كوچ كرده است و ب...

خاطرات کودکیدوست دارم بنویسم که عصرها تفریحم دیدن غروب خورش...

تنفس عشق#دلنوشته

تابستان با تمام بغض ها و اندوه هایش گذشت با تمام درد های مزم...

احمدرضا احمدی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط