♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۳۵

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۳۵


جیمین لحظه‌ای خشک اش زد این حرکت ها برایش خیلی آشنا بودند ولی بی‌معطلی به دنبالش رفت. حالا دیگر از آسفالت خبری نبود پوتین‌هایش در گل و لایِ چسبنده فرو می‌رفت و باران، تپه را به سرسره‌ای خطرناک تبدیل کرده بود. لحظه ای جیمین تعادلش را از دست داد ولی تند جلوی فرودش را گرفت و دوباره نقش زنان به دنبالش او فقط روی آن نقطه‌ی سیاهی که در میان مه و باران بالا می‌رفت، قفل شده بود.وقتی به قله‌ی تپه رسیدند، دنیا زیر پایشان خالی شد. آنجا لبه‌ی یک پرتگاه سنگی بود که به اتوبان‌های غرق در نورِ پایین دست اشراف داشت. سایه شب لبه‌ی صخره ایستاد خیس باران جایی که تنها یک قدم با سقوط فاصله داشت. بادِ وحشیِ ارتفاعات، باران را با شدت به صورت جیمین می‌کوبید.
جیمین، در حالی که از شدت خشم و خستگی شانه‌هایش می‌لرزید، چند قدم جلوتر رفت. قفسه‌ی سینه‌اش با قدرت بالا و پایین می‌رفت و خون در رگ‌های گردنش می‌تپید. او فریاد زد، صدایی که حتی غرشِ رعد و برق را هم شکافت: بسه! دیگه راهی نداری... تمومش کن.. فکر کردی تا کجا می‌تونی موش گربه بازی دربیاری ها...
جیمین قدمی دیگر برداشت، مشت‌هایش را چنان گره کرده بود که بندانگشتانش سفید شده بودند. با لحنی خشن و برنده‌تر از سرمای باران ادامه داد: بچرخ سمت من کثافت می‌خوام تو چشمای اون حروم‌زاده‌ای نگاه کنم که ماه‌ها زندگیمو به گند کشید. فکر کردی این باران کثافت می‌تونه ردتو پاک کنه؟ نه امشب نه! حتی اگه لازم باشه با خودم ببرمت اون پایین، نمی‌ذارم دوباره غیب بشی. حرف بزن لعنتی! بگو کی هستی قبل از اینکه خودم این نقابو از صورتت بکنم
اما سایه شب، ساکت و رسوخ‌ناپذیر، پشت به او ایستاده بود. باد لباس سیاهش را به بازی گرفته بود و او بدون هیچ لرزش یا واکنشی، فقط به افقِ محو و بارانیِ سئول خیره مانده بود. این سکوتِ مطلق، جیمین را تا مرز جنون می‌برد انگار داشت با یک روح یا یک مجسمه‌ی سنگی حرف می‌زد. هیچ راه فراری نبود، جز سقوط یا روبرو شدن با خشمِ بیدار شده‌ی جیمین
سرمای گزنده، مثل هزاران سوزنِ یخی، از منافذ لباسِ خیسِ جیمین عبور کرده و مستقیماً روی استخوان‌هایش می‌نشست. بالای آن تپه، باد دیگر یک نسیم ساده نبود گردبادی وحشی بود که باران را به شلاقی تیز تبدیل می‌کرد و با هر تازیانه، پوست صورت جیمین را می‌سوزاند. ارتفاع تپه چنان بود که چراغ‌های شهر سئول در پایین‌دست، تنها به صورت لکه‌های نوریِ محو و لرزان در میان غبارِ آب دیده می‌شدند گویی آن‌ها بر فرازِ دریایی از جیوه و آتش ایستاده بودند که راه بازگشتی به آن نداشتند.
دیدگاه ها (۰)

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۳۶جیمین حس می‌کرد ریه‌هایش از هوای ...

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۳۷دنیا در همان ثانیه برایش ایستاد. صد...

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۳۴جیمین با پیاده شدن از ماشین به آرام...

Slave ♡ Season ♡ Part ۱۳۳ جیمین که با این کارش خودش را تنبیه...

خاطرات یک کوهنورد تنها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط