فضا در یک ثانیه از سکوتِ سنگین به یک انفجارِ مطلق تغییر ک
فضا در یک ثانیه از سکوتِ سنگین به یک انفجارِ مطلق تغییر کرد. کلمات نازنین مثلِ گلولههایی در فضای اتاق پخش شد و مستقیم به سینه تکتک آنها نشست.
سینا حتی سرش را بالا نیاورد. او همانطور که روی مبل مچاله شده بود، به زمین خیره ماند، انگار منتظر بود زمین دهان باز کند و او را ببلعد.
سجاد، که همیشه مدافعِ حریم شخصی و آدمِ متعادلی بود، طوری از جا پرید که صندلیاش با صدای بلندی به عقب پرتاب شد. صورتش از خشم سرخ شده بود؛ خشمی که ریشه در شوک و ناباوری داشت. او چند قدم به سمت سینا برداشت، انگار میخواست یقهاش را بگیرد، اما همانجا خشکش زد. «سینا... تو... داری چی میگی؟ داری شوخی میکنی، درسته؟»
اما پارسا (که در متنِ اصلی به عنوان فردی منطقی و میانجی حضور داشت)، برخلاف همیشه، ساکت نشد. او به دیوار تکیه داد، دستهایش را در هم گره کرد و با چشمانی که از شدتِ ناباوری گشاد شده بود، به نازنین نگاه کرد تا شاید در صورتش نشانهای از دروغ ببیند. وقتی سکوتِ سنگین و لرزشِ شانه های سینا را دید، فهمید که این یک شوخیِ بیمارگونه نیست.
آنیسا، که تا چند ثانیه پیش با نگرانی به آنها نگاه میکرد، حالا رنگش مثل گچ سفید شده بود. او با خندهای عصبی و بریدهبریده عقبعقب رفت. «نه... نه... این امکان نداره. سینا؟ سینا کسیه که حتی مورچه رو نمیکُشه! داری چی میگی نازنین؟ کدوم تجاوز؟ کدوم دختر؟ این یه بازیِ مسخرهست، آره؟»
آنیسا به سمت سینا هجوم برد و شانههای او را تکان داد. «بگو دروغه! سینا، به من نگاه کن! بگو که این فقط یه داستانِ ساختگیه که شماها درآوردید تا ما رو بترسونید!»
سینا بالاخره سرش را بلند کرد. چشمانش قرمز بود و در آنها هیچ اثری از آن «سینای باحال» همیشگی نبود؛ فقط یک ویرانهی مطلق باقی مانده بود. او با صدایی که به سختی شنیده میشد، نجوا کرد: «کاش... کاش دروغ بود...»
سجاد که دیگر نمیتوانست خودش را کنترل کند، با فریادِ بلند گفت: «چه گهی خوردی؟! تو زندگیِ خودت رو نابود کردی هیچ، آبروی همهمون رو بردی! اون دختر... اون الان کجاست؟ اون فقط یه خدمتکار بود، سینا! تو چطور تونستی؟»
نازنین که تا آن لحظه سعی کرده بود قوی بماند، با دیدنِ چهرهی متلاشی شدهی آنیسا و خشمِ کنترلناپذیرِ سجاد، حس کرد که دیگر نمیتواند جلوی بغضش را بگیرد. او به سمتِ سینا رفت و بازویش را گرفت تا جلوی خشمِ فیزیکی احتمالیِ سجاد را بگیرد. «بسه! سجاد، بسه! خودش داره میمیره... شما فکر میکنید الان وقتِ بازجوییه؟»
آنیسا، در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده بود، با صدایی که از شدتِ درد میلرزید گفت: «بازجویی؟ نازنین، اون به یه انسان آسیب زده! اون یه جنایتکار شده! چطور میتونی اینقدر خونسرد باشی و ازش دفاع کنی؟»
در آن لحظه، یک شکاف عمیق بین آنها ایجاد شد. نازنین در یک سمت، در کنارِ سینایِ خطاکار، و بقیه در سمتی دیگر، در برابرِ واقعیتی که دنیایِ کوچک و امنِ آنها را برای همیشه به آتش کشیده بود.
سینا حتی سرش را بالا نیاورد. او همانطور که روی مبل مچاله شده بود، به زمین خیره ماند، انگار منتظر بود زمین دهان باز کند و او را ببلعد.
سجاد، که همیشه مدافعِ حریم شخصی و آدمِ متعادلی بود، طوری از جا پرید که صندلیاش با صدای بلندی به عقب پرتاب شد. صورتش از خشم سرخ شده بود؛ خشمی که ریشه در شوک و ناباوری داشت. او چند قدم به سمت سینا برداشت، انگار میخواست یقهاش را بگیرد، اما همانجا خشکش زد. «سینا... تو... داری چی میگی؟ داری شوخی میکنی، درسته؟»
اما پارسا (که در متنِ اصلی به عنوان فردی منطقی و میانجی حضور داشت)، برخلاف همیشه، ساکت نشد. او به دیوار تکیه داد، دستهایش را در هم گره کرد و با چشمانی که از شدتِ ناباوری گشاد شده بود، به نازنین نگاه کرد تا شاید در صورتش نشانهای از دروغ ببیند. وقتی سکوتِ سنگین و لرزشِ شانه های سینا را دید، فهمید که این یک شوخیِ بیمارگونه نیست.
آنیسا، که تا چند ثانیه پیش با نگرانی به آنها نگاه میکرد، حالا رنگش مثل گچ سفید شده بود. او با خندهای عصبی و بریدهبریده عقبعقب رفت. «نه... نه... این امکان نداره. سینا؟ سینا کسیه که حتی مورچه رو نمیکُشه! داری چی میگی نازنین؟ کدوم تجاوز؟ کدوم دختر؟ این یه بازیِ مسخرهست، آره؟»
آنیسا به سمت سینا هجوم برد و شانههای او را تکان داد. «بگو دروغه! سینا، به من نگاه کن! بگو که این فقط یه داستانِ ساختگیه که شماها درآوردید تا ما رو بترسونید!»
سینا بالاخره سرش را بلند کرد. چشمانش قرمز بود و در آنها هیچ اثری از آن «سینای باحال» همیشگی نبود؛ فقط یک ویرانهی مطلق باقی مانده بود. او با صدایی که به سختی شنیده میشد، نجوا کرد: «کاش... کاش دروغ بود...»
سجاد که دیگر نمیتوانست خودش را کنترل کند، با فریادِ بلند گفت: «چه گهی خوردی؟! تو زندگیِ خودت رو نابود کردی هیچ، آبروی همهمون رو بردی! اون دختر... اون الان کجاست؟ اون فقط یه خدمتکار بود، سینا! تو چطور تونستی؟»
نازنین که تا آن لحظه سعی کرده بود قوی بماند، با دیدنِ چهرهی متلاشی شدهی آنیسا و خشمِ کنترلناپذیرِ سجاد، حس کرد که دیگر نمیتواند جلوی بغضش را بگیرد. او به سمتِ سینا رفت و بازویش را گرفت تا جلوی خشمِ فیزیکی احتمالیِ سجاد را بگیرد. «بسه! سجاد، بسه! خودش داره میمیره... شما فکر میکنید الان وقتِ بازجوییه؟»
آنیسا، در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده بود، با صدایی که از شدتِ درد میلرزید گفت: «بازجویی؟ نازنین، اون به یه انسان آسیب زده! اون یه جنایتکار شده! چطور میتونی اینقدر خونسرد باشی و ازش دفاع کنی؟»
در آن لحظه، یک شکاف عمیق بین آنها ایجاد شد. نازنین در یک سمت، در کنارِ سینایِ خطاکار، و بقیه در سمتی دیگر، در برابرِ واقعیتی که دنیایِ کوچک و امنِ آنها را برای همیشه به آتش کشیده بود.
- ۳۸۷
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط