My love
My love🥀
Part : ¹
ساعت از ۲ شب گذشته بود
کوک بدن بی جون ات و توی دستاش گرفته بود
و به خدا التماس میکرد که ات و بهش برگردونه
اون خیلی با ات بد بود...
خودشم اینو میدونست
۳ سال بود که باهم ازدواج کرده بودن
و زندگی شادی داشتن!
اما بخاطر یک حسادت مسخره همه چیز خراب شد...
کوک فکر میکرد که ات بهش خیانت کرده!
چون،
چون اون و با یک مرد دیگه درحال راه رفتن و خندیدن دیده بود
اما دیر فهمید که همش یک سوءتفاهم بود...
^ فلش بک به دو شب قبل ^
ویو کوک:
چند روزه که ات هرشب میره بیرون و وقتی ازش میپرسم با کی میره میگه یکی از دوستاشه
امشب هم مثل شبای دیگه میخواد بره بیرون اما ایندفعه من میخوام تقیبش کنم
چون احساس خوبی به این قضیه ندارم
^ نیم ساعت بعد ^
ات حاضر شد و رفت.
به راننده شخصیم گفتم نمیخواد بیاد
سوویچ ماشینم و از یکی از بادیگاردا گرفتم
و از عمارت خارج شدم و دنبال ات راه افتادم.
یکم بعد دیدم کنار یک پارک وایستاد و به یک مرد دست تکون میداد
چند دقیقه همینجوری داشتم نگاشون میکردم.
داشتن باهم راه میرفتن و بستنی میخوردن
و بلند بلند میخندیدن
از عصبانیت دستام و مشت کرده بودم
یهو بند کفش ات باز شد و اون مرد خم شد تا
بند کفش ات و براش ببنده
دیگه نتونستم تحمل کنم.
سریع رفتم و یقشو گرفتم و...
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
خب اینم از پارت اول امیدوارم که خوشتون اومد باشه...
من قبلا فیک مینوشتم اما به دلایلی همشو پاک کردم اما الان میخوام دوباره شروع کنم.
امیدوارم که حمایتم کنید☺️
اگه این فیک و دوست دارید بگید تا ادامش بدم😁
Part : ¹
ساعت از ۲ شب گذشته بود
کوک بدن بی جون ات و توی دستاش گرفته بود
و به خدا التماس میکرد که ات و بهش برگردونه
اون خیلی با ات بد بود...
خودشم اینو میدونست
۳ سال بود که باهم ازدواج کرده بودن
و زندگی شادی داشتن!
اما بخاطر یک حسادت مسخره همه چیز خراب شد...
کوک فکر میکرد که ات بهش خیانت کرده!
چون،
چون اون و با یک مرد دیگه درحال راه رفتن و خندیدن دیده بود
اما دیر فهمید که همش یک سوءتفاهم بود...
^ فلش بک به دو شب قبل ^
ویو کوک:
چند روزه که ات هرشب میره بیرون و وقتی ازش میپرسم با کی میره میگه یکی از دوستاشه
امشب هم مثل شبای دیگه میخواد بره بیرون اما ایندفعه من میخوام تقیبش کنم
چون احساس خوبی به این قضیه ندارم
^ نیم ساعت بعد ^
ات حاضر شد و رفت.
به راننده شخصیم گفتم نمیخواد بیاد
سوویچ ماشینم و از یکی از بادیگاردا گرفتم
و از عمارت خارج شدم و دنبال ات راه افتادم.
یکم بعد دیدم کنار یک پارک وایستاد و به یک مرد دست تکون میداد
چند دقیقه همینجوری داشتم نگاشون میکردم.
داشتن باهم راه میرفتن و بستنی میخوردن
و بلند بلند میخندیدن
از عصبانیت دستام و مشت کرده بودم
یهو بند کفش ات باز شد و اون مرد خم شد تا
بند کفش ات و براش ببنده
دیگه نتونستم تحمل کنم.
سریع رفتم و یقشو گرفتم و...
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
خب اینم از پارت اول امیدوارم که خوشتون اومد باشه...
من قبلا فیک مینوشتم اما به دلایلی همشو پاک کردم اما الان میخوام دوباره شروع کنم.
امیدوارم که حمایتم کنید☺️
اگه این فیک و دوست دارید بگید تا ادامش بدم😁
- ۱.۶k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط