پارت ۴: از استیجِ رؤیاها تا قلبِ هایب!
پارت ۴: از استیجِ رؤیاها تا قلبِ هایب!
اون شبِ کنسرت، اصلاً حسِ یه فنِ معمولی رو نداشتم. انگار یه حریمِ امن برایِ من و السا تویِ بخشِ VIP در نظر گرفته بودن. وقتی چراغها خاموش شد و نورِ لایتاستیکها مثلِ کهکشان شد، قلبم داشت میاومد توی دهنم. وقتی پسرا اومدن روی استیج و تهیونگ یه لحظه نگاهش رو انداخت سمتِ من و چشمک زد، حس کردم دارم تو آسمونا پرواز میکنم. السا هم که کنارم بود، داشت از ذوق جیغ میزد و میگفت: «ملیکا، تهیونگبهت چشمک زد عرررررر!»
اون شب، اون حسِ «عضوِ هشتم بودن» مثلِ یه ویروسِ شیرین افتاده بود به جونم.
(دو هفته بعد - سئول، ساختمانِ هایب)
آبدهنم رو قورت دادم. راهروهایِ ساختمونِ هایب انقدر براق و حرفهای بود که حس میکردم توی یه دنیایِ دیگهام. دستهام میلرزید. السا که باهام اومده بود، زد پشتم و گفت: «ریلکس باش دختر! تو همونی هستی که پسرا رو تو هتل کلافه کردی، اینجا که چیزی نیست!»
وقتی درِ اتاقِ تمرینِ بزرگ باز شد، انگار واردِ قلبِ بیتیاس شدم. اعضا همه اونجا بودن، به اضافهیِ چند تا از سختگیرترین مربیهای کمپانی. نامجون با لبخندِ دلگرمکنندهش بهم اشاره کرد که برم وسط.
نامجون: «خب، آمادهای؟ این آزمونِ نهاییه.»
جیهوپ با هیجان گفت: «ما همهمون منتظریم ببینیم چی تو چنته داری!»
نفسم رو حبس کردم. آهنگِ (یکی از ترکهایِ پرانرژیِ بیتیاس) پلی شد. صدایِ بیس تو کلِ بدنم پیچید. شروع کردم به رقصیدن؛ تمامِ این سالهایی که توی اتاقم جلویِ آینه تمرین کرده بودم، الان داشت خودش رو نشون میداد. حرکاتم دقیق، پرانرژی و با حسِ واقعی بود. وقتی به بخشِ وکال رسیدم، سعی کردم تمامِ احساساتم رو بریزم تویِ صدام.
وقتی تموم شد، سکوتِ مطلق اتاق رو گرفته بود. من وسطِ اتاق، نفسنفسزنان ایستاده بودم و به هفت تا پسر که با دهنِ نیمهباز نگام میکردن، نگاه میکردم.
جونگکوک که اول از همه به خودش اومد، یه نگاهِ معنیدار به بقیه کرد و گفت: «خب… فکر کنم استانداردهایِ هایب رو جابهجا کردی.»
یونگی نیشخندی زد و گفت: «بد نبود… نه، شوخی میکنم! واقعاً خفن بود.»
[پایان پارت ۴]
اون شبِ کنسرت، اصلاً حسِ یه فنِ معمولی رو نداشتم. انگار یه حریمِ امن برایِ من و السا تویِ بخشِ VIP در نظر گرفته بودن. وقتی چراغها خاموش شد و نورِ لایتاستیکها مثلِ کهکشان شد، قلبم داشت میاومد توی دهنم. وقتی پسرا اومدن روی استیج و تهیونگ یه لحظه نگاهش رو انداخت سمتِ من و چشمک زد، حس کردم دارم تو آسمونا پرواز میکنم. السا هم که کنارم بود، داشت از ذوق جیغ میزد و میگفت: «ملیکا، تهیونگبهت چشمک زد عرررررر!»
اون شب، اون حسِ «عضوِ هشتم بودن» مثلِ یه ویروسِ شیرین افتاده بود به جونم.
(دو هفته بعد - سئول، ساختمانِ هایب)
آبدهنم رو قورت دادم. راهروهایِ ساختمونِ هایب انقدر براق و حرفهای بود که حس میکردم توی یه دنیایِ دیگهام. دستهام میلرزید. السا که باهام اومده بود، زد پشتم و گفت: «ریلکس باش دختر! تو همونی هستی که پسرا رو تو هتل کلافه کردی، اینجا که چیزی نیست!»
وقتی درِ اتاقِ تمرینِ بزرگ باز شد، انگار واردِ قلبِ بیتیاس شدم. اعضا همه اونجا بودن، به اضافهیِ چند تا از سختگیرترین مربیهای کمپانی. نامجون با لبخندِ دلگرمکنندهش بهم اشاره کرد که برم وسط.
نامجون: «خب، آمادهای؟ این آزمونِ نهاییه.»
جیهوپ با هیجان گفت: «ما همهمون منتظریم ببینیم چی تو چنته داری!»
نفسم رو حبس کردم. آهنگِ (یکی از ترکهایِ پرانرژیِ بیتیاس) پلی شد. صدایِ بیس تو کلِ بدنم پیچید. شروع کردم به رقصیدن؛ تمامِ این سالهایی که توی اتاقم جلویِ آینه تمرین کرده بودم، الان داشت خودش رو نشون میداد. حرکاتم دقیق، پرانرژی و با حسِ واقعی بود. وقتی به بخشِ وکال رسیدم، سعی کردم تمامِ احساساتم رو بریزم تویِ صدام.
وقتی تموم شد، سکوتِ مطلق اتاق رو گرفته بود. من وسطِ اتاق، نفسنفسزنان ایستاده بودم و به هفت تا پسر که با دهنِ نیمهباز نگام میکردن، نگاه میکردم.
جونگکوک که اول از همه به خودش اومد، یه نگاهِ معنیدار به بقیه کرد و گفت: «خب… فکر کنم استانداردهایِ هایب رو جابهجا کردی.»
یونگی نیشخندی زد و گفت: «بد نبود… نه، شوخی میکنم! واقعاً خفن بود.»
[پایان پارت ۴]
- ۷۵۶
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط