داستان من از جای شروع شد

داستان من از جای شروع شد
که من برای او میمردم..
و او به دروغ وانمود کرد برایم تب کرده...!



آتش ابراهیم را نمیسوزاند
دریا موسی را غرق نمیکند
یوسف را در چاه می اندازند سر از خانه عزیزمصر درمیاورد
تو نگران چه هستی...!
وقتی خدا نخواهد هیچ کس به تو نمیتواند آسیب برساند




نمیترسم از کسی که هزار کتاب دارد
و هر روز یکی را میخواند...!
ترس من از ادم هایست که یک کتاب دارند
وآن را مقدس میدانندو هیچگاه نمیخوانند
دیدگاه ها (۱)

قبرستان ها پر است از جوانانی که می خواستند در پیری ...

وقتـــی نخـــواستنـت... آروم بـکــش کـنـــــار...! غــــم ...

من نمیتوانم به ساز همه برقصم برای همین است همه میگویند آدم ب...

این جا هیچکس شبیه حرفهایش نیست این جا همیشه تر وخشک با هم می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط