«چند پارتی»
«چند پارتی»
وقتی دبیرستانی بودی و اذیتت میکردن و....🐾🐳پارت دوم:////
با باز کردم دستاش خودمو توی بغلش رها کردم.
جیمین{بوسه ای روی موهای ابریشمیش نشوندم و دستامو دور صورت ریزش قاب کردم...حالت چطوره قندم؟
سویون{لبخندی زدم و گفتم...با دیدنت بهترم شدم...تا لباساتو عوض کنی میز رو میچینم.
جیمین{سری تکون دادم و به طرف اتاق رفتم...لباسامو با شلوار مشکی ورزشی و تیشرت طوسی رنگی عوض کردم...دستامو تو موهام فرو بردمو مشغول مرتب کردنشون بودم که با صدای پیامک های متعدد گوشی سویون ابرویی بالا انداختم...شونه ای بالا انداختم گوشیو برداشتم و اومدم از اتاق خارج شم که نگاهم به صفحه ی روشن و پیام رایا افتاد.
رایا{سویون؟...حالت خوبه عزیزم؟...پات درد نمیکنه؟...هنوزم نمیخوای راجبش با جیمین حرف بزنی؟...
جیمین{همین پیام ها کافی بود تا بفهمم اتفاقی افتاده که ازش بی خبرم... دستی به صورتم کشیدم و وارد اشپزخونه شدم...سویون پشت به من مشغول اماده کردن ناهار بود... ناخودآگاه نگاهم کشیده شد سمت پاهاش که با دیدن کبودی روی مچ پاش نفسم رفت.
سویون{با گذاشتن دورچین بشقاب هارو برداشت و با برگشتنم نگاهم به نگاه عصبیه جیمین برخورد...اب دهنمو قورت دادم و بشقاب هارو روی میز گذاشتم...چیزی شده عزیزم؟
جیمین{یبار بیشتر ازت نمیپرسم سویون تو مدرسه چه اتفاقی افتاده؟*عصبی*
سویون{با شنیدن حرفش لبخند مسخره ای زدم و گفتم...مد...مدرسه؟...چه اتفاقی باید افتاده باشه؟
جیمین{منو بچه فرض نکن سویون خوب میدونی چه اتفاقی افتاده... بعد از زدن این حرف گوشیشو به سمتش هول دادم...هیچی نشده و رایا این پیامارو بهت داده؟
سویون{با دیدن پیامای رایا که راجب امروز صحبت کرده بود پلک هامو محکم روی هم فشردم...م...من نمیخواستم...نمیخواستم ازت چیزیو پنهان کنم جیمین.
جیمین{ولی کردی سویون
سویون{من دلم نمیخواستم ذهنتو مشغول یه اتفاق کوچیک کنی جیمین*بغض*
جیمین{نفس عمیقی کشیدم و با ارامش لب زدم...فقط بگو چی شده سویون.
سویون{
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سلام توت فرنگیام 🌸
اینم از پارت جدید ✨
وقتی دبیرستانی بودی و اذیتت میکردن و....🐾🐳پارت دوم:////
با باز کردم دستاش خودمو توی بغلش رها کردم.
جیمین{بوسه ای روی موهای ابریشمیش نشوندم و دستامو دور صورت ریزش قاب کردم...حالت چطوره قندم؟
سویون{لبخندی زدم و گفتم...با دیدنت بهترم شدم...تا لباساتو عوض کنی میز رو میچینم.
جیمین{سری تکون دادم و به طرف اتاق رفتم...لباسامو با شلوار مشکی ورزشی و تیشرت طوسی رنگی عوض کردم...دستامو تو موهام فرو بردمو مشغول مرتب کردنشون بودم که با صدای پیامک های متعدد گوشی سویون ابرویی بالا انداختم...شونه ای بالا انداختم گوشیو برداشتم و اومدم از اتاق خارج شم که نگاهم به صفحه ی روشن و پیام رایا افتاد.
رایا{سویون؟...حالت خوبه عزیزم؟...پات درد نمیکنه؟...هنوزم نمیخوای راجبش با جیمین حرف بزنی؟...
جیمین{همین پیام ها کافی بود تا بفهمم اتفاقی افتاده که ازش بی خبرم... دستی به صورتم کشیدم و وارد اشپزخونه شدم...سویون پشت به من مشغول اماده کردن ناهار بود... ناخودآگاه نگاهم کشیده شد سمت پاهاش که با دیدن کبودی روی مچ پاش نفسم رفت.
سویون{با گذاشتن دورچین بشقاب هارو برداشت و با برگشتنم نگاهم به نگاه عصبیه جیمین برخورد...اب دهنمو قورت دادم و بشقاب هارو روی میز گذاشتم...چیزی شده عزیزم؟
جیمین{یبار بیشتر ازت نمیپرسم سویون تو مدرسه چه اتفاقی افتاده؟*عصبی*
سویون{با شنیدن حرفش لبخند مسخره ای زدم و گفتم...مد...مدرسه؟...چه اتفاقی باید افتاده باشه؟
جیمین{منو بچه فرض نکن سویون خوب میدونی چه اتفاقی افتاده... بعد از زدن این حرف گوشیشو به سمتش هول دادم...هیچی نشده و رایا این پیامارو بهت داده؟
سویون{با دیدن پیامای رایا که راجب امروز صحبت کرده بود پلک هامو محکم روی هم فشردم...م...من نمیخواستم...نمیخواستم ازت چیزیو پنهان کنم جیمین.
جیمین{ولی کردی سویون
سویون{من دلم نمیخواستم ذهنتو مشغول یه اتفاق کوچیک کنی جیمین*بغض*
جیمین{نفس عمیقی کشیدم و با ارامش لب زدم...فقط بگو چی شده سویون.
سویون{
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سلام توت فرنگیام 🌸
اینم از پارت جدید ✨
- ۳.۵k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط