My professor
My professor
Chapter:2
Part:34
این فاصله ی کم با جئون یه دنده و جدی ...بالاتنه ی عضلانی جلو روش که فکرشم نمیکرد تا این حد بی نقص باشه .....موهای خیسی که رو پیشونیش ریخته بودن و بوی شامپوی تلخ همیشگیش .
به همراه حرفایی که فکرشم نمیکرد از زبون جئون بشنوتشون ...همگی همزمان بهش حمله ور شده بودن ...
جونگ کوک رژ لب رو برداشت و آروم و با دقت مشغول رژ زدن لبای برجسته ی دختر شد ...
هیزل که خشکش زده بود چشمای متمرکز و مشکی جونگ کوک رو نگاه میکرد و هر چقدر بیشتر غرقشون میشد سخت تر میتونست باور کنه که این یه خواب نیست ...
جونگ کوک در آخر نگاه کلی ای به چهره ی هیزل انداخت و تک خنده ای کرد
جونگکوک:قربونت برم چقدر ناز شدی ....
دختر آینه رو نگاه کرد ... و به طرز عجیبی از خودش خوشش اومد ...
انگار داشت یه دختر دیگه رو تو آینه میدید ... هر چیزی که جئون ازش تعریف میکرد..تو چشم هیزل تبدیل به الهه میشد ! کاش این رژ هیچوقت از رو لباش پاک نمیشد !
اونقدر به خودش زل زد که نفهمید کی جونگ کوک غیب شد.
صدای سگک کمربندش رو که شنید فهمید داره لباس میپوشه ...
تا جئون توی سرویس موهاشو سشوار میکشید هیزل با دقت لاک آلبالویی رنگی رو روی ناخناش زد و فوتشون کرد تا خشک شن ...درگیر بستن بند کفشاش بود که پسر ناشناسی تو میدان دیدش قرار گرفت ...
متعجب از جاش بلند شد ...
چند ثانیه ی اول نتونست تشخیص بده اون پسر جونگ کوکه !
با چشمای باز سر تا پاش رو نگاه کرد ... موهای آشفته ای که ریخته بودن رو پیشونیش .....
پلیور مشکی با کاپشن اسپورت روش ... شلوار جین با حاشیه های خاکی رنگ .....به کفشاش که رسید دهنش هم باز موند ... بوت سیاه و زمخت !
جونگکوک :عجیب شدم؟
زبون هیزل بند اومده بود ... مغزش هنوز هیچیو پردازش نمیکرد .
جونگ کوک ادامه داد
جونگکوک :امروز نیاز نیست رسمی بپوشم و مردونه رفتار کنم ....بهتره دوست پسر خوش تیپی برات باشم.
هیزل دوید سمتش و در حالی که از ذوق کفشاشو یه بند کف زمین میکوبید پرید تو بغلش و دستاشو محکم دور گردنش حلقه کرد
هیزل: وووووووووووى !!!
جونگ کوک تک خنده ای کرد. دختر رو تو آغوش کشید و آروم گفت:
جونگکوک :فکر کنم پسند شد...
هیزل که به خاطر اختلاف قدش با جئون رو پنجه کفشاش ایستاده بود و تمام تنش از هیجان منقبض بود با صدای بلند خندید
هیزل:وای الان گریم میگیره خیلی خوشتیپ شدی ... دارم میمیرم ......
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🫐
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:34
این فاصله ی کم با جئون یه دنده و جدی ...بالاتنه ی عضلانی جلو روش که فکرشم نمیکرد تا این حد بی نقص باشه .....موهای خیسی که رو پیشونیش ریخته بودن و بوی شامپوی تلخ همیشگیش .
به همراه حرفایی که فکرشم نمیکرد از زبون جئون بشنوتشون ...همگی همزمان بهش حمله ور شده بودن ...
جونگ کوک رژ لب رو برداشت و آروم و با دقت مشغول رژ زدن لبای برجسته ی دختر شد ...
هیزل که خشکش زده بود چشمای متمرکز و مشکی جونگ کوک رو نگاه میکرد و هر چقدر بیشتر غرقشون میشد سخت تر میتونست باور کنه که این یه خواب نیست ...
جونگ کوک در آخر نگاه کلی ای به چهره ی هیزل انداخت و تک خنده ای کرد
جونگکوک:قربونت برم چقدر ناز شدی ....
دختر آینه رو نگاه کرد ... و به طرز عجیبی از خودش خوشش اومد ...
انگار داشت یه دختر دیگه رو تو آینه میدید ... هر چیزی که جئون ازش تعریف میکرد..تو چشم هیزل تبدیل به الهه میشد ! کاش این رژ هیچوقت از رو لباش پاک نمیشد !
اونقدر به خودش زل زد که نفهمید کی جونگ کوک غیب شد.
صدای سگک کمربندش رو که شنید فهمید داره لباس میپوشه ...
تا جئون توی سرویس موهاشو سشوار میکشید هیزل با دقت لاک آلبالویی رنگی رو روی ناخناش زد و فوتشون کرد تا خشک شن ...درگیر بستن بند کفشاش بود که پسر ناشناسی تو میدان دیدش قرار گرفت ...
متعجب از جاش بلند شد ...
چند ثانیه ی اول نتونست تشخیص بده اون پسر جونگ کوکه !
با چشمای باز سر تا پاش رو نگاه کرد ... موهای آشفته ای که ریخته بودن رو پیشونیش .....
پلیور مشکی با کاپشن اسپورت روش ... شلوار جین با حاشیه های خاکی رنگ .....به کفشاش که رسید دهنش هم باز موند ... بوت سیاه و زمخت !
جونگکوک :عجیب شدم؟
زبون هیزل بند اومده بود ... مغزش هنوز هیچیو پردازش نمیکرد .
جونگ کوک ادامه داد
جونگکوک :امروز نیاز نیست رسمی بپوشم و مردونه رفتار کنم ....بهتره دوست پسر خوش تیپی برات باشم.
هیزل دوید سمتش و در حالی که از ذوق کفشاشو یه بند کف زمین میکوبید پرید تو بغلش و دستاشو محکم دور گردنش حلقه کرد
هیزل: وووووووووووى !!!
جونگ کوک تک خنده ای کرد. دختر رو تو آغوش کشید و آروم گفت:
جونگکوک :فکر کنم پسند شد...
هیزل که به خاطر اختلاف قدش با جئون رو پنجه کفشاش ایستاده بود و تمام تنش از هیجان منقبض بود با صدای بلند خندید
هیزل:وای الان گریم میگیره خیلی خوشتیپ شدی ... دارم میمیرم ......
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🫐
#رمان #فیک #فیکشن
- ۱.۱k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط