گاهی آنقدر بدم می آید که حس می کنم باید رفت باید از این ج

گاهی آنقدر بدم می آید که حس می کنم باید رفت باید از این جماعت پُرگو گریخت واقعا می گویم گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجاحتی از اسمم، از اشاره، از حروف،از این جهانِ بی جهت که میا، که مگو، که مپرس!گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،گوشه ی دوری گمنام حوالی جایی بی اسم،بعد بی هیچ گذشته ای به یاد نیارم از کجا آمده، کیستم، اینجا چه می کنم.بعد بی هیچ امروزیبه یاد نیاورم که فرقی هست، فاصله ای هست، فردایی هست.گاهی واقعا خیال می کنم روی دست خدا مانده ام خسته اش کرده ام.راهی نیست باید چمدانم را ببندمراه بیفتم... بروم.و می روم اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم کجا...؟!کجا را دارم، کجا بروم؟"سید علی صالحی"
دیدگاه ها (۳)

گاهی فکر می‌کنم شاید دیوانگی، آن چیزی نباشد که آدم‌ های عاقل...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②_بخش دوم_ بدون چوبدستی وردی می...

سلاممممم

خوشگل پسرا خودشونو معرفی کردن❤️🎀🦊: بچه‌ها، تا حالا ویدیوهای ...

زیبای کوچک فریبکار

چند پارتی

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟛در سمت چپ ِ سینه‌ام ؛سرزمینی‌ست کوچککه تو برای آن خو...

رمان :قرارداد سرنوشت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط