بہ دیـدارم بیا ...
بہ دیـدارم بیا ...
بیـا امـشب کہ بس تاریڪ و تنـهایم
بیا ای روشـنی!
اما بپـوشـان روی
کہ می ترسـم تو را خورشیــد پندارند
و می ترسم همہ از خـواب برخیـزند
و می ترسم کہ چشـم از خواب بردارند
نمی خواهم ببینـد هیـچ کس ما را
نمی خواهم بدانـد هیـچ کس ما را
بیـا ای یاد مهـــــتابی ...
باز هم شب شد و رویای تو در یاد آمد
آینه عکس تو را دید و به فریاد آمد
خلسه عشق تو تا مرز جنون برد مرا
رخ زیبای تو یک لحظه به امداد آمـد
بیـا امـشب کہ بس تاریڪ و تنـهایم
بیا ای روشـنی!
اما بپـوشـان روی
کہ می ترسـم تو را خورشیــد پندارند
و می ترسم همہ از خـواب برخیـزند
و می ترسم کہ چشـم از خواب بردارند
نمی خواهم ببینـد هیـچ کس ما را
نمی خواهم بدانـد هیـچ کس ما را
بیـا ای یاد مهـــــتابی ...
باز هم شب شد و رویای تو در یاد آمد
آینه عکس تو را دید و به فریاد آمد
خلسه عشق تو تا مرز جنون برد مرا
رخ زیبای تو یک لحظه به امداد آمـد
- ۱.۲k
- ۰۱ تیر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط