بہ دیـدارم بیا ...

بہ دیـدارم بیا ...
بیـا امـشب کہ بس تاریڪ و تنـهایم
بیا ای روشـنی!
اما بپـوشـان روی
کہ می ترسـم تو را خورشیــد پندارند
و می ترسم همہ از خـواب برخیـزند
و می ترسم کہ چشـم از خواب بردارند
نمی خواهم ببینـد هیـچ کس ما را
نمی خواهم بدانـد هیـچ کس ما را
بیـا ای یاد مهـــــتابی ...
باز هم شب شد و رویای تو در یاد آمد
آینه عکس تو را دید و به فریاد آمد
خلسه عشق تو تا مرز جنون برد مرا
رخ زیبای تو یک لحظه به امداد آمـد
دیدگاه ها (۹)

رفتم اما دل من مانده بریاداو هنوزمیبرم جسمی و دل در گرو اوست...

شعری گفتم، اگر بخوانی بد نیستحسّی دارم، تو هم بدانی بد نیستا...

چهره ها بشکند از غم به جوانی افسوسدر به در میکندت عشق گر ند...

خود گنه کاریم و از دنیا شکایت می کنیم!غافل از خود، دیگری را ...

ادامه پارت ۴۷زن تعظیم کوتاهی کرد و لبخندی ساده زد. مرد هم هی...

هیچ کس حریم اطلسی ها را پاس نمی دارد و بر داغ لاله ها در هم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط