سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐

پارت ششم: ملاقات؟

روز فرد فرا رسید.

و همراه آن...

عصبانیت ساسوکه.

همین که نصفه شب بعد از فرار از عمارت وارد برج شد، مستقیم سراغ میز رفت.

نامه‌ی جدید آنجا بود.

همان خط نامرتب.

همان لحن آزاردهنده.

و همان سؤال آخر.‼️

«تو واقعاً شاهزاده‌ای یا فقط این شکلی حرف می‌زنی؟»

ساسوکه چند ثانیه بی‌حرکت ماند.

بعد دوباره جمله را خواند.

و باز هم خواند.

رگ کوچکی روی شقیقه‌اش پرید.💢

ـ «این آدم...»

سکوت.

ـ «این آدم واقعاً اعصابم رو خرد می‌کنه.»

او نامه را روی میز گذاشت.

دستش را روی تلسکوپش گذاشت.

و برای چند لحظه واقعاً به این فکر کرد که شاید گاز گرفتن تلسکوپ ایده‌ی بدی نباشد.

اما نه.

او شاهزاده‌ی خاندان اوچیها بود.

باید منطقی رفتار می‌کرد.

نفس عمیقی کشید.

یک بار دیگر.

و بعد روی صندلی نشست.

شاید وقتش رسیده بود این ماجرا را تمام کند.

در نهایت، فقط یک راه برای اثبات حقیقت وجود داشت.

او برگه‌ی تازه‌ای بیرون آورد.

و شروع به نوشتن کرد.

این بار خیلی کوتاه‌تر از همیشه.

«اگر فکر می‌کنی دروغ می‌گویم،

خودت بیا و ببین.

پس فردا.

در برج.

نیمه‌شب.

ـ صاحب واقعی برج»

ساسوکه چند لحظه به نوشته نگاه کرد.

بعد اخم کرد.

و زیر آن اضافه کرد:

«و لطفاً این بار کاهو نریز.🥬»

...

وقتی نامه را روی میز گذاشت، نگاهش روی آن ماند.

عجیب بود.

در تمام مدت این دو هفته، هرگز به این فکر نکرده بود که واقعاً با آن شخص روبه‌رو شود.

اما حالا...✨️

خودش این پیشنهاد را داده بود.

بی‌اختیار به فکر فرو رفت.

مزاحم ناشناس چه شکلی بود؟🍥

حتماً آشفته.

بی‌نظم.

پرسروصدا.

احتمالاً از آن آدم‌هایی که هیچ‌وقت یک جا آرام نمی‌نشینند.

و احتمالاً هنوز هم کفش‌های گلی می‌پوشد.

ـ «یه احمق.»

زمزمه کرد.

اما این بار اخمش کمی کمتر از همیشه بود.

...

روز زوج.

خورشید آرام‌آرام در افق فرو می‌رفت.

ناروتو مثل همیشه بعد از رساندن نامه ها به سیاره های مختلف همراه کوراما به سمت برج رفت.

کیف نامه‌هایش تقریباً خالی شده بود.

و تمام مسیر به این فکر می‌کرد که آیا مرد اخمو جواب داده یا نه.

ـ «فکر می‌کنی امروز چی نوشته باشه؟»

کوراما غرش کوتاهی کرد.🦊😒

ـ «آره، منم فکر می‌کنم دوباره از خطم ایراد گرفته باشه.»

...

چند دقیقه بعد به بالای برج رسید.

و طبق عادت مستقیم سراغ میز رفت.

نامه‌ی جدید آنجا بود.

ناروتو آن را برداشت.

و شروع به خواندن کرد.

چند ثانیه بعد...

چشمانش گرد شد.

ـ «هاااا؟!»

دوباره از اول خواند.

بعد بار سوم.

بعد چهارم.

ـ «می‌خواد همدیگه رو ببینیم؟!»

کوراما سرش را بالا آورد.

ناروتو روی نزدیک‌ترین صندلی پرید.

ـ «کوراما!»

روباه پلک زد.

ـ «فکر کنم واقعاً شاهزاده باشه!👑😳»

کوراما دوباره سرش را پایین گذاشت.

اما ناروتو دیگر نمی‌توانست آرام بگیرد.

تمام این مدت تصور می‌کرد صاحب نامه‌ها یک مرد بزرگسال بداخلاق است.

شاید یه آدم ۴۰ ساله که همش درباره ی قانون و مقررات صحبت می‌کنه و از عشق و حال زندگی هیچی نمی‌دونه!

یک اشراف‌زاده‌ی مغرور.

کسی که احتمالاً هر روز به همه دستور می‌دهد.

و حالا...

قرار بود او را ببیند.

ـ «عجب...»

لبخند کنجکاوی روی صورتش نشست.🤭

ـ «باشه.»

او کاغذ تازه‌ای بیرون آورد.

و با عجله نوشت:

«قبول.

ولی اگر شاهزاده نباشی،

تا آخر عمر مسخره‌ات می‌کنم.»

چند لحظه فکر کرد.

و بعد اضافه کرد:

«و اگر واقعاً شاهزاده باشی...

این خیلی باحاله.»

ناروتو با رضایت نامه را روی میز گذاشت.

اما وقتی کنار پنجره نشست، برخلاف همیشه حواسش به ساندویچش نبود.

برای اولین بار...

او هم به این فکر می‌کرد که صاحب آن نامه‌ها چه شکلی است.

و هیچ‌کدام از آن دو نمی‌دانستند که دو شب بعد...

روز فرد...

تمام تصوراتشان قرار است فرو بریزد.🖤💛
دیدگاه ها (۱۶)

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل دو...

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل دو...

سناریو ساسونارو✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐پارت پنجم: تو...

سناریو ساسونارو✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐پارت چهارم: ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط