+why me?

+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.124

(از زبون جونگ کوک)

صبح زود بود. من بیدار شدم و دیدم ا.ت هنوز خوابیده. صورتش یه کم رنگ‌پریده بود، ولی حداقل این بار بدون تهوع بیدار شده بود. من آروم از تخت بلند شدم و رفتم آشپزخونه. براش چای زنجبیل ملایم و بیسکویت ساده آماده کردم. هوسوک گفته بود باید چیزی سبک تو معده‌ش باشه.

وقتی برگشتم اتاق، ا.ت بیدار شده بود و نشسته بود رو تخت. دستشو گذاشته بود رو شکمش و یه کم اخم کرده بود.

(آروم) 
- صبح بخیر پرنسس... حالت خوبه؟

ا.ت سرشو تکون داد، ولی صورتش یه کم درهم بود.

+ ...یه کم تهوع دارم... ولی کمتر از دیروزه.

من کاسه چای رو دادم بهش و نشستم کنارش. دستمو آروم گذاشتم رو شکمش و نوازشش کردم.

(با لبخند) 
- این بچه داره مادرشو اذیت می‌کنه. ولی من اینجام. هر چی باشه، با هم ردش می‌کنیم.

ا.ت یه جرعه چای خورد و سرشو به شونه‌م تکیه داد.

+ ...گاهی هنوز باورم نمی‌شه. یه هفته پیش فکر می‌کردم تو مردی، حالا داریم بچه‌دار می‌شیم...

من پیشونیشو بوسیدم و آروم گفتم:

- منم گاهی باورم نمی‌شه. ولی خوشحالم. خیلی خوشحالم. فقط می‌خوام تو خوب باشی. اگه تهوعت بد شد، بگو. اگه خسته‌ای، بخواب. من همه کارا رو انجام می‌دم.

ا.ت دستمو گرفت و آروم فشار داد.

+ ...ممنون... که اینجایی.

من لبخند زدم و محکم‌تر بغلش کردم.

(آروم) 
- همیشه اینجام. حتی اگه زخمی باشم، حتی اگه خسته باشم، حتی اگه دنیا بخواد بجنگه... من اینجام.

ما اون صبح آروم تو تخت موندیم. گاهی حرف می‌زدیم، گاهی سکوت می‌کردیم، گاهی هم فقط بغل هم بودیم.

دوران بارداری سخت بود، پر از تهوع، خستگی و تغییرات. ولی من هیچ‌وقت تنهاش نذاشتم.

و ا.ت کم‌کم داشت می‌فهمید که این بار، واقعاً تنها نیست.............
ادامه دارد............
دیدگاه ها (۵)

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.125(از زبون جون...

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.126(از زبون ا.ت...

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.123(از زبون نوی...

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.122(از زبون ا.ت...

سناریو 🪽 ✨ « وقتی همسرشون هستی و صبح میری که بیدارشون کنی » ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط