ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾ℓ
ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾ℓ
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:2
شب از چیزی که ا/ت فکر میکرد سریعتر رسید.
از همون لحظهای که از مدرسه برگشته بودن، لوسی مدام غر میزد که این ایده مزخرفه و آخرش یکی سکته میکنه.
ولی با این حال…
الان هر چهار نفر توی خونهی ا/ت بودن.
بارون شدیدتر شده بود و صدای رعد هرچند دقیقه یکبار شیشههای خونه رو میلرزوند.
همین باعث میشد فضای خونه عجیبتر از همیشه به نظر برسه.
مینهو با هیجان یه کیف قدیمی رو روی میز پرت کرد.
=وسایلو آوردم!
ا/ت روی کاناپه ولو شده بود و چیپس میخورد.
+تو زیادی برای مردن انگیزه داری.
مینهو زبون درآورد و وسایل رو یکییکی بیرون آورد:
چهار شمع سیاه.
نمک.
یه فندک نقرهای.
و در آخر…
همون کتاب چرمی.
وقتی کتاب روی میز افتاد، صدای "تق" خشکی توی اتاق پیچید.
ا/ت ناخودآگاه نگاهش کرد.
جلد کتاب انگار خیلی قدیمیتر از چیزی بود که توی عکس دیده بود.
چرمش ترک خورده بود و روی جلدش یه علامت عجیب حک شده بود؛
چیزی شبیه یه چشم با شاخهای پیچخورده دورش.
لوسی آروم گفت:
"من از اون علامته خوشم نمیاد.
مینهو کتابو باز کرد.
بوی کاغذ کهنه توی هوا پخش شد.
صفحهها پر بودن از متنهای عجیب و نقاشیهای ترسناک.
بعضی صفحات حتی انگار با چیزی شبیه خون لک شده بودن.
جیسو خودش رو به ا/ت نزدیک کرد.
^باشه قبول کن یکم خفنه.
ا/ت پوزخند زد ولی ته دلش… حس بدی داشت.
---
ساعت ۱۰:۴۸ شب.
طبق چیزی که توی کتاب نوشته شده بود، باید همهچیز آماده میشد.
مینهو وسط سالن خونه با نمک یه دایره بزرگ کشید.
چهار شمع سیاه، چهار طرف دایره قرار گرفتن.
لوسی هنوز مردد بود.
"بچهها جدی جدی داریم اینو انجام میدیم؟
جیسو خندید.
^ تو انگار قراره شیطان دامادت بشه.
ا/ت هم با بیخیالی گفت:
+اگه شیطان خوشتیپ بود شاید بد نشه.
همه خندیدن.
ولی درست همون لحظه…
یکی از چراغهای خونه خاموش و روشن شد.
لبخند روی لب لوسی محو شد.
"دیدین…؟
مینهو سریع گفت:
=اتفاقیه.
ولی حتی خودش هم مطمئن به نظر نمیرسید.
---
ساعت ۱۱:۱۱
چراغها خاموش شدن.
فقط نور شمعها توی سالن میرقصید.
چهارنفر داخل دایره نشسته بودن.
طبق قانون بازی، هرکسی باید یه وسیله شخصی وسط دایره میذاشت.
لوسی گردنبندش رو گذاشت.
جیسو انگشترش رو.
مینهو ساعتش رو.
و ا/ت بعد از چند ثانیه مکث…
پلاک نقرهای کوچیکی که همیشه گردنش بود.
تنها چیزی که از مادرش داشت.
وقتی پلاک روی زمین افتاد، شعلهی شمعها ناگهانی بلندتر شد.
مینهو خشکش زد.
=خب… این دیگه طبیعی نبود.
ا/ت خواست چیزی بگه که—
تق.
صدای بسته شدن درِ آشپزخونه اومد.
همه همزمان برگشتن سمت تاریکی راهرو.
لوسی آروم گفت:
"کسی رفت اونجا…؟
هیچکس جواب نداد.
فقط صدای بارون میومد.
مینهو با دست لرزون کتاب رو باز کرد.
=حالا متن احضارو میخونیم…
صدای پسر توی سکوت خونه پیچید.
کلمات عجیب بودن.
سنگین.
انگار تلفظشون سخت بود.
و هرچی بیشتر میخوند…
هوای خونه سردتر میشد.
ا/ت دستاشو بغل کرد.
+وای چرا یخ شد یهو…
شمع سمت راست ناگهانی خاموش شد.
لوسی جیغ کوتاهی کشید.
"نه نه نه من دیگه پایه نیستم—
ولی همون لحظه…
صدای قدم.
از طبقه بالا.
همه خشکشون زد.
تق.
تق.
تق.
انگار یکی…
آروم روی سقف راه میرفت.
درحالیکه هیچکس اون بالا نبود...
شرط پارت بعد🐣
۲۵ لایک
۱۰ کامنت
بوس بوس بوس بوس💋💋💋💋 شب خوش 👋🏻
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:2
شب از چیزی که ا/ت فکر میکرد سریعتر رسید.
از همون لحظهای که از مدرسه برگشته بودن، لوسی مدام غر میزد که این ایده مزخرفه و آخرش یکی سکته میکنه.
ولی با این حال…
الان هر چهار نفر توی خونهی ا/ت بودن.
بارون شدیدتر شده بود و صدای رعد هرچند دقیقه یکبار شیشههای خونه رو میلرزوند.
همین باعث میشد فضای خونه عجیبتر از همیشه به نظر برسه.
مینهو با هیجان یه کیف قدیمی رو روی میز پرت کرد.
=وسایلو آوردم!
ا/ت روی کاناپه ولو شده بود و چیپس میخورد.
+تو زیادی برای مردن انگیزه داری.
مینهو زبون درآورد و وسایل رو یکییکی بیرون آورد:
چهار شمع سیاه.
نمک.
یه فندک نقرهای.
و در آخر…
همون کتاب چرمی.
وقتی کتاب روی میز افتاد، صدای "تق" خشکی توی اتاق پیچید.
ا/ت ناخودآگاه نگاهش کرد.
جلد کتاب انگار خیلی قدیمیتر از چیزی بود که توی عکس دیده بود.
چرمش ترک خورده بود و روی جلدش یه علامت عجیب حک شده بود؛
چیزی شبیه یه چشم با شاخهای پیچخورده دورش.
لوسی آروم گفت:
"من از اون علامته خوشم نمیاد.
مینهو کتابو باز کرد.
بوی کاغذ کهنه توی هوا پخش شد.
صفحهها پر بودن از متنهای عجیب و نقاشیهای ترسناک.
بعضی صفحات حتی انگار با چیزی شبیه خون لک شده بودن.
جیسو خودش رو به ا/ت نزدیک کرد.
^باشه قبول کن یکم خفنه.
ا/ت پوزخند زد ولی ته دلش… حس بدی داشت.
---
ساعت ۱۰:۴۸ شب.
طبق چیزی که توی کتاب نوشته شده بود، باید همهچیز آماده میشد.
مینهو وسط سالن خونه با نمک یه دایره بزرگ کشید.
چهار شمع سیاه، چهار طرف دایره قرار گرفتن.
لوسی هنوز مردد بود.
"بچهها جدی جدی داریم اینو انجام میدیم؟
جیسو خندید.
^ تو انگار قراره شیطان دامادت بشه.
ا/ت هم با بیخیالی گفت:
+اگه شیطان خوشتیپ بود شاید بد نشه.
همه خندیدن.
ولی درست همون لحظه…
یکی از چراغهای خونه خاموش و روشن شد.
لبخند روی لب لوسی محو شد.
"دیدین…؟
مینهو سریع گفت:
=اتفاقیه.
ولی حتی خودش هم مطمئن به نظر نمیرسید.
---
ساعت ۱۱:۱۱
چراغها خاموش شدن.
فقط نور شمعها توی سالن میرقصید.
چهارنفر داخل دایره نشسته بودن.
طبق قانون بازی، هرکسی باید یه وسیله شخصی وسط دایره میذاشت.
لوسی گردنبندش رو گذاشت.
جیسو انگشترش رو.
مینهو ساعتش رو.
و ا/ت بعد از چند ثانیه مکث…
پلاک نقرهای کوچیکی که همیشه گردنش بود.
تنها چیزی که از مادرش داشت.
وقتی پلاک روی زمین افتاد، شعلهی شمعها ناگهانی بلندتر شد.
مینهو خشکش زد.
=خب… این دیگه طبیعی نبود.
ا/ت خواست چیزی بگه که—
تق.
صدای بسته شدن درِ آشپزخونه اومد.
همه همزمان برگشتن سمت تاریکی راهرو.
لوسی آروم گفت:
"کسی رفت اونجا…؟
هیچکس جواب نداد.
فقط صدای بارون میومد.
مینهو با دست لرزون کتاب رو باز کرد.
=حالا متن احضارو میخونیم…
صدای پسر توی سکوت خونه پیچید.
کلمات عجیب بودن.
سنگین.
انگار تلفظشون سخت بود.
و هرچی بیشتر میخوند…
هوای خونه سردتر میشد.
ا/ت دستاشو بغل کرد.
+وای چرا یخ شد یهو…
شمع سمت راست ناگهانی خاموش شد.
لوسی جیغ کوتاهی کشید.
"نه نه نه من دیگه پایه نیستم—
ولی همون لحظه…
صدای قدم.
از طبقه بالا.
همه خشکشون زد.
تق.
تق.
تق.
انگار یکی…
آروم روی سقف راه میرفت.
درحالیکه هیچکس اون بالا نبود...
شرط پارت بعد🐣
۲۵ لایک
۱۰ کامنت
بوس بوس بوس بوس💋💋💋💋 شب خوش 👋🏻
- ۹۶۰
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط