روز اول بی‌هوا قلب مرا دزدید و رفت

روز اول بی‌هوا قلب مرا دزدید و رفت
روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت
روز سوم آخ! خالی هم کنار لب گذاشت
دانه‌ی دیوانگی را در دلم پاشید و رفت
روز چهارم دانه‌اش گل داد و او با زیرکی
آن غزل را از لبم نه، از نگاهم چید و رفت
با لباس قهوه‌ای آن روز فالم را گرفت
خویش را در چشم‌های بی‌قرارم دید و رفت
فیل را هم این بلا از پا می‌اندازد خدا !
هی لب فنجان خود را پیش من بوسید و رفت
او که طرز خنده‌اش خانه خرابم کرده بود
با تبسم حال اهل خانه را پرسید و رفت
تا بچرخانم دلش را نذرها کردم ولی
جای دل، از بخت بد، دلبر خودش چرخید و رفت
زیر باران راه رفتن، گفت می‌چسبد چقدر!
با همین حالش به من حال دعا بخشید و رفت
استجابت شد چه بارانی گرفت آن‌شب ولی
بی‌ من او بارانیش را پا شد و پوشید و رفت
روز آخر بی‌دعا بی‌ابر هم باران گرفت
دید اشکم را، نمی‌دانم چرا خندید و رفت

تقدیم به عزیزم ......
دیدگاه ها (۹)

چشم دریایی تو شبتاب هر شعر و غزل من فدای چشم زیبای تو بودم ا...

دیدمت چشم تو جا در چشم های من گرفتآتشــی یک لحــظه آمد در دل...

گر مرا ترک کنی من زغمت می سوزمآسمان را به زمین جان خودت می د...

جمعه ها شعرِ من انگار تو را می خواند قلم و کاغذ و خودکار تو ...

فصل هفتم: میراث نهاییموضوع: رویارویی با تاریکی درونیک ماه از...

بازی خطرناکپارت : ۳۶ صبح روز بعد، نور ملایم خورشید از پنجره‌...

پارت ۴ دستم شیکست بالاخره زمانی که کاکاشی ازش عین چی میترسید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط