این منم که سپردی بدست طوفانم

این منم که سپردی بدست طوفانم
و در خزان نرسیدی به داد چشمانم

صدایت از پس کوه غزل به گوشم خورد
با انعکاس صدایت ببین چه میخوانم؟

تو هر شبی غم خود را به آسمان گفتی
و من به کس نسرودم غم غزلخوانم

قسم به غرش دریا هنوز یاد توأم
اگرچه طعم غروب تو مانده بر جانم

من وتو از سر یک خط شروع ره کردیم
و من چه زود رسیدم به خط پایانم

برو که مثل همیشه سپردمت به خدا
و این منم که همیشه غریب میمانم…
دیدگاه ها (۱)

به خدا خواهم گفت :جای باراندلمان تشنه احساس شدهعشق ببار..

دریا لب ساحل را ، هر ثانیه می بوسداین سنت او عشقست،عشقی که ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط