وقتی به جهل جوانی بانک بر مادر زدم،

وقتی به جهل جوانی بانک بر مادر زدم،
دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت:
مگر خُردی فراموش کردی که درشتی می کنی؟
چه خوش گفت زالی به فرزند خویش, چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن...
گر از عهد خردیت یاد آمدی,
که بیچاره بودی در آغوش من...
نکردی درین روز بر من جفا,
که تو شیر مردی و من پیر زن...
دیدگاه ها (۱۴)

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم, برادرم گفت: چرا چتری با خود...

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم صورتت از شرم قر...

کاش می شدلاغرکنم،خیلی لاغر… بیست کیلوبشم!ده کیلوبشم!نه!سنگی...

یه دوست دختر هم نداریم موهاش فر باشه... ما هم بهش بگیم چطوری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط