پارت آخر

پارت آخر

دکتر: قلبشون....

جین: قلبش چی؟؟؟؟؟

دکتر: چون ضربه بدی خورده نتونستیم کاری کنیم و باید بگم که تا ۶ ماه قلبشون شدید درد میکنه البته دیگه دردش خوب نمیشه ولی بعد ۶ ماه شاید بهتر بشه

یونا: ا..این امکان..ن..نداره

دکتر: متاسفم..

دکتر رفت ، جین شک بدی بهش وارد شد یهو به خودش اومد، دید که ات و یونا دارن گریه میکنن ولی تنها چیزی که الان براش مهم بود سوجی بود، رفت به سمته اتاقی که سوجی توش بود و رفت داخل ، برای چند لحظه به سوجی خیره شد که سوجی سرشو به سمته جین آورد

جین: قشنگم م..من متاسفم

سوجی سیع داشت خودشو کنترل کنه تا گریه نکنه

سوجی: بابا لطفاً برو بیرون

جین: و.. ولی من...

سوجی نزاشت حرف بزنه و با گریه شدیدی لب زد

سوجی: برو بیروننننننن

یهو حالش بد شده ، نمیتونست نفس بکشه ، دکتر و پرستارا اومدن سمتش،جین از اتاق اومد بیرون که ات و یونا اومدن سمتش

ات: چیشد؟؟

جین: اون حتا نمیخاد منو ببینه( بغض)

یونا: بابایی ناراحت نباش سوجی الان عصبانیه... مطمئن باش میبخشتت

جین: ندیدین که چطوری داشت گریه میکرد...اولین بار بود دیدم انقدر گریه میکنه..( گریه)
جین: همش تقصیر منه...بهش قول دادم نزارم هیچوقت گریه کنه ولی الان خودم باعث گریش شدم...به خاطر من حالش بد شده...تقصیر منه که داغون شده ( گریه شدید)

یونا و ات محکم جین رو بغل کردن

ات: اون میبخشتت جین

یونا: من مطمئنم که میبخشتت

که یهو دکتر از اون اتاق اومد بیرون

ات: حالش چطوره؟

دکتر: ایشون خوبن و میتونن برن ولی نباید زیاد به چیزی واکنش نشون بدن چون حالشون بد میشه

جین ، ات و یونا: ممنونم دکتر

دکتر: خواهش میکنم فعلا

خلاصه که رفتن عمارت

جین: سوجی بزار کمکت کنم

سوجی: نیازی نیس خودم میتونم برم ( سرد)

سوجی رفت داخل عمارت و سریع رفت سمته اتاقش

جین: میبینین....اون دیگه دوسم نداره

سوجی نشست رو تختش و شروع کرد به گریه کردن ، اون جین رو بخشیده بود ولی میخواست بهش نشون بده که درک نشدن چه حسی داره ، انقدر گریه کرد که خوابش گرفت

ویو جین
سوجی این چند مدت هیچی نخورده بود رفتم توی اتاقش که با چهره ی غرق در خوابش مواجه شدم اوخداااا

ویو سوجی
احساس کردم یکی کنارم نشسته خواستم پاشم که با صدای بابام متوقف شدم و چشماشو بستم

جین:هعی...دلم برای اون موقعی که با ذوق اسممو صدا میزدی تنگ شده...نمیدونی چقدر پشیمونم البته دیگه پشیمونی فایده ای نداره...ببخشید که انقدر بابای بدی بودم( گریه)

سوجی نتونست تحمل کنه و بلند شد محکم جین رو بغل کرد ، جین تعجب کرده بود

جین: ت..تو بیدار بودی؟

سوجی: ب..بابایییی( گریه)

جین: جانم عزیزم ؟

سوجی: ق..ق..قول بده که دیگه اینکارو نمیکنی...ق.. قول بده که درکم میکنی( گریه)

جین: چشم قشنگم

سوجی هرکاری میکرد نمیتونست جلوی گریشو بگیره

جین: هیسس آروم باش عروسکم

سوجی: دوست دارم بابایییی

جین: منم دوست دارم فرشته کوچولو

که یهو یونا با اعتراض اومد سمتشون

یونا: یااا پس من هویچم

همه با حرف یونا زدن زیره خنده ، با گذشت زمان سوجی درد قلبش خوب شد، دوباره مثله قبل شدن و زندگی خیلی خوبی داشتن

پایان....

چطور بود ؟😁
دیدگاه ها (۱۴)

هعی قدرمو بدونینااا🤧

پارت²ویو جینکه گوشیم زنگ خوردجین: بله..آقای مدیر ؟مدیر: لطفا...

پارت¹جین و ات داشتن صبحونه آماده میکردن که سوجی و یونا( دختر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط