رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_30
فصل چهاردهم | کسی که جا مانده بود
ساعت ۱۱:۵۱ بود.
اعضا تصمیم گرفتند اتاق آخر طبقهی بالا را بررسی کنند.
این بار هیچکس عقب نماند.
در اتاق نیمهباز بود.
چان دستگیره را گرفت و آهسته فشار داد.
اتاق تاریک و خالی بود.
یک تخت قدیمی کنار دیوار قرار داشت. میز کوچکی زیر پنجره دیده میشد و روی آن، یک چراغ خاموش و چند کتاب خاکگرفته قرار داشتند.
هیچ چیز غیرعادی به نظر نمیرسید.
تا اینکه سونگمین متوجه قاب عکس روی میز شد.
ـ این عکس مال کیه؟
همه نزدیک شدند.
داخل قاب، تصویر یک خیابان بارانی دیده میشد.
هیچ چهرهای در تصویر نبود.
فقط خیابانی خیس، چراغی روشن و پنجرهای در انتهای کادر.
روی شیشهی پنجره، انعکاس محوی از یک نفر دیده میشد.
فلیکس قاب را برداشت.
انگشتش روی گوشهی عکس ثابت ماند.
ـ این پنجره...
هیونجین پرسید:
ـ میشناسیش؟
فلیکس سرش را کمی کج کرد.
ـ نمیدونم.
هان نگاهی به عکس انداخت.
ـ بذار حدس بزنم؛ اینم یکی از اون چیزهاییه که آشناست ولی یادت نمیاد.
فلیکس بدون اینکه به او نگاه کند، گفت:
ـ آره.
هان دهانش را بست.
برای نخستین بار، شوخی دیگری به ذهنش نرسید.
چان قاب را از فلیکس گرفت و پشت آن را بررسی کرد.
ـ اینجا چیزی نوشته.
قاب را برگرداند.
پشت آن، با جوهری کمرنگ نوشته شده بود:
«وقتی دوباره دیدیش، فقط به صورتش نگاه نکن.»
فلیکس احساس کرد سرمایی از پشت گردنش پایین رفت.
ـ چرا همهچیز به دیدن دوباره برمیگرده؟
هیونجین دستش را مشت کرد.
چون همان عبارت را به یاد میآورد.
نه تصویر مشخصی داشت، نه چهرهای، نه حتی صدایی واضح.
فقط یک جمله.
«وقتی دوباره منو دیدی، وانمود نکن که نمیشناسیتم.»
هیونجین چشمهایش را بست.
برای یک لحظه، صدایی از میان خاطرات مبهمش عبور کرد.
صدای کسی که نزدیک بود.
آنقدر نزدیک که انگار درست کنار گوشش ایستاده باشد.
«قول بده...»
هیونجین ناگهان چشمهایش را باز کرد.
فلیکس با نگرانی به او نگاه میکرد.
ـ چی شد؟
ـ هیچی.
ـ هیونجین، این بار واقعاً چی شد؟
هیونجین خواست جواب بدهد.
اما کلمهای که به ذهنش رسیده بود، همانجا متوقف شد.
چون برای یک لحظه مطمئن شده بود که آن صدا...
صدای فلیکس بوده است.
وقتی از اتاق بیرون آمدند، هان آخرین نفر بود.
پیش از بستن در، برای لحظهای به داخل اتاق نگاه کرد.
ـ بچهها؟
چان که جلوتر بود، برگشت.
ـ چیه؟
هان به تخت اشاره کرد.
ـ اون بالش قبلاً همینجا بود؟
همه برگشتند.
بالش روی تخت قرار داشت.
اما چیزی که هان دیده بود، خود بالش نبود.
کنار آن، یک فرورفتگی تازه روی تشک دیده میشد.
مثل اینکه کسی همین چند لحظه پیش از روی تخت بلند شده باشد.
هیچکس وارد اتاق نشده بود.
حداقل هیچکدام از آنها.
چان بهآرامی در را بست.
از داخل اتاق، صدای ضعیفی به گوش رسید.
تق.
همه خشکشان زد.
تق.
صدای دوم.
سه ضربه.
همان صدایی که قبلاً پشت دیوار زیرزمین شنیده بودند.
فلیکس ناخودآگاه به هیونجین نزدیک شد.
هیونجین این بار عقب نرفت.
دستش را جلو آورد و انگشتان فلیکس را گرفت.
حرکتی کوتاه و بیاختیار؛ آنقدر طبیعی که انگار بدنش پیش از ذهنش میدانست چه باید بکند.
فلیکس به دستهایشان نگاه کرد.
هیونجین هم.
هیچکدام دستشان را پس نکشیدند.
برای چند ثانیه، تمام صداهای خانه خاموش شدند.
بعد صدایی از پشت در آمد.
صدایی آرام.
آشنا.
و عجیبتر از همه، صدایی که انگار لبخند میزد.
«بالاخره... دوباره پیداتون کردم.»
فلیکس رنگش پرید.
هیونجین دستش را محکمتر گرفت.
و درست قبل از اینکه کسی بتواند حرفی بزند، صدای سوم به گوش رسید.
تق.
این بار، از پشت سرشان.
از داخل اتاقی که در آن ایستاده بودند.
ادامه دارد...
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_30
فصل چهاردهم | کسی که جا مانده بود
ساعت ۱۱:۵۱ بود.
اعضا تصمیم گرفتند اتاق آخر طبقهی بالا را بررسی کنند.
این بار هیچکس عقب نماند.
در اتاق نیمهباز بود.
چان دستگیره را گرفت و آهسته فشار داد.
اتاق تاریک و خالی بود.
یک تخت قدیمی کنار دیوار قرار داشت. میز کوچکی زیر پنجره دیده میشد و روی آن، یک چراغ خاموش و چند کتاب خاکگرفته قرار داشتند.
هیچ چیز غیرعادی به نظر نمیرسید.
تا اینکه سونگمین متوجه قاب عکس روی میز شد.
ـ این عکس مال کیه؟
همه نزدیک شدند.
داخل قاب، تصویر یک خیابان بارانی دیده میشد.
هیچ چهرهای در تصویر نبود.
فقط خیابانی خیس، چراغی روشن و پنجرهای در انتهای کادر.
روی شیشهی پنجره، انعکاس محوی از یک نفر دیده میشد.
فلیکس قاب را برداشت.
انگشتش روی گوشهی عکس ثابت ماند.
ـ این پنجره...
هیونجین پرسید:
ـ میشناسیش؟
فلیکس سرش را کمی کج کرد.
ـ نمیدونم.
هان نگاهی به عکس انداخت.
ـ بذار حدس بزنم؛ اینم یکی از اون چیزهاییه که آشناست ولی یادت نمیاد.
فلیکس بدون اینکه به او نگاه کند، گفت:
ـ آره.
هان دهانش را بست.
برای نخستین بار، شوخی دیگری به ذهنش نرسید.
چان قاب را از فلیکس گرفت و پشت آن را بررسی کرد.
ـ اینجا چیزی نوشته.
قاب را برگرداند.
پشت آن، با جوهری کمرنگ نوشته شده بود:
«وقتی دوباره دیدیش، فقط به صورتش نگاه نکن.»
فلیکس احساس کرد سرمایی از پشت گردنش پایین رفت.
ـ چرا همهچیز به دیدن دوباره برمیگرده؟
هیونجین دستش را مشت کرد.
چون همان عبارت را به یاد میآورد.
نه تصویر مشخصی داشت، نه چهرهای، نه حتی صدایی واضح.
فقط یک جمله.
«وقتی دوباره منو دیدی، وانمود نکن که نمیشناسیتم.»
هیونجین چشمهایش را بست.
برای یک لحظه، صدایی از میان خاطرات مبهمش عبور کرد.
صدای کسی که نزدیک بود.
آنقدر نزدیک که انگار درست کنار گوشش ایستاده باشد.
«قول بده...»
هیونجین ناگهان چشمهایش را باز کرد.
فلیکس با نگرانی به او نگاه میکرد.
ـ چی شد؟
ـ هیچی.
ـ هیونجین، این بار واقعاً چی شد؟
هیونجین خواست جواب بدهد.
اما کلمهای که به ذهنش رسیده بود، همانجا متوقف شد.
چون برای یک لحظه مطمئن شده بود که آن صدا...
صدای فلیکس بوده است.
وقتی از اتاق بیرون آمدند، هان آخرین نفر بود.
پیش از بستن در، برای لحظهای به داخل اتاق نگاه کرد.
ـ بچهها؟
چان که جلوتر بود، برگشت.
ـ چیه؟
هان به تخت اشاره کرد.
ـ اون بالش قبلاً همینجا بود؟
همه برگشتند.
بالش روی تخت قرار داشت.
اما چیزی که هان دیده بود، خود بالش نبود.
کنار آن، یک فرورفتگی تازه روی تشک دیده میشد.
مثل اینکه کسی همین چند لحظه پیش از روی تخت بلند شده باشد.
هیچکس وارد اتاق نشده بود.
حداقل هیچکدام از آنها.
چان بهآرامی در را بست.
از داخل اتاق، صدای ضعیفی به گوش رسید.
تق.
همه خشکشان زد.
تق.
صدای دوم.
سه ضربه.
همان صدایی که قبلاً پشت دیوار زیرزمین شنیده بودند.
فلیکس ناخودآگاه به هیونجین نزدیک شد.
هیونجین این بار عقب نرفت.
دستش را جلو آورد و انگشتان فلیکس را گرفت.
حرکتی کوتاه و بیاختیار؛ آنقدر طبیعی که انگار بدنش پیش از ذهنش میدانست چه باید بکند.
فلیکس به دستهایشان نگاه کرد.
هیونجین هم.
هیچکدام دستشان را پس نکشیدند.
برای چند ثانیه، تمام صداهای خانه خاموش شدند.
بعد صدایی از پشت در آمد.
صدایی آرام.
آشنا.
و عجیبتر از همه، صدایی که انگار لبخند میزد.
«بالاخره... دوباره پیداتون کردم.»
فلیکس رنگش پرید.
هیونجین دستش را محکمتر گرفت.
و درست قبل از اینکه کسی بتواند حرفی بزند، صدای سوم به گوش رسید.
تق.
این بار، از پشت سرشان.
از داخل اتاقی که در آن ایستاده بودند.
ادامه دارد...
- ۲۸۱
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط