ندادرون پارت

نـداےدَرون◍༻ پارت5

با وجود اعتراضات سرسختانه‌ی او، دستش را گرفتم و تقریباً او را به زور به سمت خانه‌ی خودمان کشیدم.

وقتی رسیدیم، در را باز کردم. ویلیام با دیدن وضعیت ما، با وحشت جلو آمد.

«گریس! تو… کجای؟ چرا اینقدر دیر کردی؟ چرا جواب تلفنت رو نمی‌دادی؟» با نگرانی مرا در آغوش گرفت.

سعی کردم آرام باشم.
«خوبم، ویلیام. ببین، این ادوارد هست.
کسی که کمکم کرد.
وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم می‌اومد.»

ویلیام با تعجب به ادوارد نگاه کرد و ادوارد هم با بی‌حوصلگی سرش را تکان داد.

درست در همان لحظه، زنگ آیفون به صدا درآمد. «دینگ‌دونگ!»

الارا فریاد زد: «مامان و بابات هستن!»

سریع ادوارد را به سمت اتاق خوابم هدایت کردم و در را پشت سرمان بستم.

«ویلیام، هر کاری می‌کنی یه چیزی سر هم کن! فقط تا من برگردم.»

وارد اتاق شدم.
ادوارد با نگاهی سؤال‌آمیز منتظر بود. دست‌هایم را روی زخم صورتش گذاشتم.
خون زیادی از دست داده بود.
با عجله به سمت جعبه کمک‌های اولیه‌ام رفتم.

«باید ضدعفونی بشه، ادوارد. اذیتم نکن.»

همان‌طور که با پنبه‌ی الکلی پوستش را تمیز می‌کردم، تمام ماجرا در سرم می‌چرخید.
این مرد کیست؟ چرا به سمتش کشیده می‌شوم؟ و چرا اینقدر برای محافظت از من مصمم است؟

«می‌تونیم در مورد شب صحبت کنیم؟ در مورد اون مزاحم ها…» زمزمه کردم، در حالی که نگاهش را قفل کرده بودم.
گریس با دقت و وسواسی که تنها ناشی از نیاز به کنترل یک موقعیت آشفته بود، شروع به ضدعفونی کردن زخم‌های ادوارد کرد.
پوست او از تمرکز بیش از حد کمی خشک به نظر می‌رسید.

«تو رزمی‌کاری؟» گریس پرسید، صدایش کمی لرزان بود، انگار با هر کلمه‌ای که می‌گفت، سعی داشت اضطراب درونش را مهار کند. «حرکاتت خیلی حرفه‌ای بود.
من این نوع حرکات رو می‌شناسم؛ خیلی با دقت و سرعت انجام می‌دادی.»

ادوارد که به سختی می‌توانست نگاهش را از چشمان گریس بردارد، لبخند محتاطانه‌ای زد. «چطور متوجه شدی؟»

«من چند سال ژیمناستیک کار کردم،» گریس توضیح داد، در حالی که با پنبه‌ی آغشته به الکل به آرامی پوست زخمی شده‌ی گونه‌ی راست ادوارد را تمیز می‌کرد.
«استادمون گاهی حرکات دفاع شخصی و کنترل بدن رو هم با ما کار می‌کرد.»








ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

نـداےدَرون◍༻ پارت6وقتی گریس وسایل پزشکی را جمع می‌کرد، مت...

نـداےدَرون◍༻ پارت7شام تولد و حس‌های پنهانبوی پاستا در خان...

نـداےدَرون◍༻ پارت۴«همونان… دوباره اومدن.»«نگران نباش.» دستش...

نـداےدَرون◍༻ پارت۳«ببخشید،» حرفم را قطع کردم و مستقیم به چش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط