قسمت پایانی

قسمت پایانی




چراغ های پارک مثل ستاره هایی میان آسمان شب میدرخشید،الستور با سه تا بستنی به لوسیفر و چارلی نزدیک شد،پیش لوسیفر نشست و چارلی هم طبق معمول خودشو بین اون دوتا جا کرد
نگاه لوسیفر و الستور به هم قفل شد،چند ثانیه مکث کردن و بعد لوسی به اسمون خیره شد
-فکرشو بکن،اگه اون شب من تصادف نمیکردم ممکن بود الان پیش هم نباشیم
+من در هر صورت دوستت داشتم و برات میجنگیدم
-واقعا؟
+معلومه
چارلی همون موقع بستنی خودش رو تموم کرد و بلند شد رفت سمت وسیله های بازی،الستور هم فرصت و غنیمت شمرد،و به لب های لوسیفر حمله ور شد
اون شب،اون قرارداد،اون تصادف،اون اعتراف همش باعث وجود همیچین خانواده‌ یی شده بود
وقت برگشت چارلی از عقب‌ماشین دست الستور و لوسیفر رو گرفت،خودشو کمی جلو برد و گفت
-من واقعا خیلی خوشحالم که همچین خانواده خوبی دارم،خیلی دوستون دارم
و اون شب،براشون از طعم هر شکری شیرین‌تر شد
[the end]
دیدگاه ها (۴)

اگه الستور بچه ی رزی بود 😂

لوسی راهبه باشد¿

دقیقا اون یکی از دوستامه طر کلاس قرآن د اخه مشتی خودرا شکر چ...

#سقوط_کرده#پارت_سومالستور حس کرد دیگه کافیه، به اندازه ای که...

#سقوط_کرده#پارت_دومالستور وارد هتل شد،دیدن جمعیت زیاد داخل ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط