قمار عشق
« قمار عشق »
Part 9
بعد از رسوندن اون دو به دانشگاه به سمت شرکت جئون جونگکوک حرکت میکنه .
حدود بیست دقیقه تا اون شرکت فاصله داشت . تمام این فاصله رو ، تو ذهنش داشت حرفاشو جمله بندی میکرد که چطوری بیان کنه .
همش به این فکر میکرد که قبول میکنه ؟ میتونه راضیش کنه ؟ اگر نکرد چیکار میتونه بکنه ؟
تمام راه ذهنش همینطوری درگیر بود ، به خودش که اومد دید جلوی اون شرکته ، بعد از پارک کردن ماشین ،پیاده میشه .
وارد اون شرکت میشه ، همه افراد سخت درگیر کار بودن، و تمرکزشون تو کارشون سکوت سنگینی ایجاد کرده بود . و این سکوت استرسی که نامجون داشت رو بیشتر میکرد .
منشی : بفرمایید جناب با کی کار دارید ؟
- عا...من با جئون جونگکوک کار دارم میشه ببینمش ؟
منشی : رییس الان کار مهمی دارند ، شما وقت گرفته بودید ؟ منظورم اینه که خبر دارن ؟
- نه خبر ندارن ..اما میشه برید بگید که کار خیلی مهمی دارم؟
منشی : سرشو به تایید تکون میده ، وارد اتاق جونگکوک میشه .
- رییس یکی باهاتون کار داره گفتش که خیلی مهمه میتونه بیاد داخل ؟
جونگکوک که مشغول کار بود، و زیاد خوشش نمیومد وقتشو هدر بده اما کنجکاو بود، که چه کسی باهاش کار داره اونم خیلی مهم .
بدون اینکه به منشی نگاه کنه اجازه ورود رو میده .
منشی از اتاق خارج میشه روبه نامجون میگه که بره داخل .
نامجون برای تشکر یکم سرشو خم میکنه و وارد میشه .
جونگوک که متوجه ورود اون شخص شده بود سرشو میاره بالا و بهش نگاه میکنه .
- زود حرفتو بزن چون وقت ندارم . وقت با ارزشمو به خاطر تو هدر بدم
نامجون که از لحن اون آلفا روبه روش بدش اومده بود اخمی میکنه .
- پس وقتتو نمیگیرم زیاد جناب جئون جونگکوک
پسر کسیم که باهاش قمار کردی ، همون که پسرشو باخت بهت
جونگکوک با یادآوری اون شخص به نامجون نگاه میکنه .
خنده کوتاهی میکنه
- پس میتونم بگم اومدی درمورد بردارت حرف بزنی ؟
تکیه میده به صندلی و به حرفش ادامه میده.
- اما اگر اومدی نظرمو عوض کنی باید بگم که نظرم هیچ تغییر نمیکنه .
من به اون گفتم که مطمئن یا نه ، اونم گفت آره مطمئنم
نامجون که از بی غیرت بودن پدرش اعصبی تر شده بود ، اخمی میکنه .
- اونو ولش کن، اون آدم کثیفیه.
اما من ازت خواهش میکنم که به بزرگی خودت اون قمار و فراموش کنی . اون بچست
جونگ کوک پوزخندی میزنه نگاشو به چهره نامجون میده .
- من سر چیزی که شرط ببندم ، نمیتونم بی توجه رد بشم یا تعویض کنم .
حالا که جوابتو گرفتی میتونی بری و از تایمی که مونده با برادرت وقت بگذورنی چون بزودی دیگه قرار نیست ببینش.
و اینم بگم وقتی بیاد پیشم هیچکدوم حق دیدنش و ندارید .
نامجون که نمیتونست به این راحتی از برادرش بگذره میره سمت جایی که جونگکوک نشسته بود، جلوش زانو میزنه.
زانو زدن یه آلفا اونم جلوی الفایی که سنش از خودش پایین تره خیلی سخته . اما برای نامجون چیزی مهم تر از برادرش نبود حتی غرورش.
جونگکوک با دیدن نامجون که زانو زده حس قدرت میکرد ، آلفا خون خالص درونش از این بابت خوشحال بود که یه آلفا جلوش زانو زده .
- خواهش میکنم ازت ..هرکاری بگی برات میکنم فقط اونو ازم جدا نکن .
- پاشو برو بیرون این مسخره بازی ها هم درنیار ، به اندازه کافی افرادی دارم که هرکاری بخوام انجام بدن ، نیازی به تو ندارم .
پدرت مقصره نه من که التماس من میکنی ، من فقط چیزی برای منه رو میگیرم .
جونگگوک به بادیگاردش میگه که بیان و اونو بندازنش بیرون .
نامجون که الان بین دستای بادیگاردا بود و تلاش میکرد خارج بشه از دستشون .
- نبرشش خواهش میکنم ( بلند )
اما کسی اهمیت نمیده و اونو از شرکت میندازن بیرون
جونگکوک بعد از رفتن نامجون پاشو رو هم میندازه و پوزخندی میزنه
- نه به اون پدر که راحت فروخت نه به این برادر .
چون زیاد التماس کرده بزار امشب پیشش باشه ، فردا میبرمش دیگه .
شرط برای پارت بعد
۲۰لایک، ۲۰کامنت
Part 9
بعد از رسوندن اون دو به دانشگاه به سمت شرکت جئون جونگکوک حرکت میکنه .
حدود بیست دقیقه تا اون شرکت فاصله داشت . تمام این فاصله رو ، تو ذهنش داشت حرفاشو جمله بندی میکرد که چطوری بیان کنه .
همش به این فکر میکرد که قبول میکنه ؟ میتونه راضیش کنه ؟ اگر نکرد چیکار میتونه بکنه ؟
تمام راه ذهنش همینطوری درگیر بود ، به خودش که اومد دید جلوی اون شرکته ، بعد از پارک کردن ماشین ،پیاده میشه .
وارد اون شرکت میشه ، همه افراد سخت درگیر کار بودن، و تمرکزشون تو کارشون سکوت سنگینی ایجاد کرده بود . و این سکوت استرسی که نامجون داشت رو بیشتر میکرد .
منشی : بفرمایید جناب با کی کار دارید ؟
- عا...من با جئون جونگکوک کار دارم میشه ببینمش ؟
منشی : رییس الان کار مهمی دارند ، شما وقت گرفته بودید ؟ منظورم اینه که خبر دارن ؟
- نه خبر ندارن ..اما میشه برید بگید که کار خیلی مهمی دارم؟
منشی : سرشو به تایید تکون میده ، وارد اتاق جونگکوک میشه .
- رییس یکی باهاتون کار داره گفتش که خیلی مهمه میتونه بیاد داخل ؟
جونگکوک که مشغول کار بود، و زیاد خوشش نمیومد وقتشو هدر بده اما کنجکاو بود، که چه کسی باهاش کار داره اونم خیلی مهم .
بدون اینکه به منشی نگاه کنه اجازه ورود رو میده .
منشی از اتاق خارج میشه روبه نامجون میگه که بره داخل .
نامجون برای تشکر یکم سرشو خم میکنه و وارد میشه .
جونگوک که متوجه ورود اون شخص شده بود سرشو میاره بالا و بهش نگاه میکنه .
- زود حرفتو بزن چون وقت ندارم . وقت با ارزشمو به خاطر تو هدر بدم
نامجون که از لحن اون آلفا روبه روش بدش اومده بود اخمی میکنه .
- پس وقتتو نمیگیرم زیاد جناب جئون جونگکوک
پسر کسیم که باهاش قمار کردی ، همون که پسرشو باخت بهت
جونگکوک با یادآوری اون شخص به نامجون نگاه میکنه .
خنده کوتاهی میکنه
- پس میتونم بگم اومدی درمورد بردارت حرف بزنی ؟
تکیه میده به صندلی و به حرفش ادامه میده.
- اما اگر اومدی نظرمو عوض کنی باید بگم که نظرم هیچ تغییر نمیکنه .
من به اون گفتم که مطمئن یا نه ، اونم گفت آره مطمئنم
نامجون که از بی غیرت بودن پدرش اعصبی تر شده بود ، اخمی میکنه .
- اونو ولش کن، اون آدم کثیفیه.
اما من ازت خواهش میکنم که به بزرگی خودت اون قمار و فراموش کنی . اون بچست
جونگ کوک پوزخندی میزنه نگاشو به چهره نامجون میده .
- من سر چیزی که شرط ببندم ، نمیتونم بی توجه رد بشم یا تعویض کنم .
حالا که جوابتو گرفتی میتونی بری و از تایمی که مونده با برادرت وقت بگذورنی چون بزودی دیگه قرار نیست ببینش.
و اینم بگم وقتی بیاد پیشم هیچکدوم حق دیدنش و ندارید .
نامجون که نمیتونست به این راحتی از برادرش بگذره میره سمت جایی که جونگکوک نشسته بود، جلوش زانو میزنه.
زانو زدن یه آلفا اونم جلوی الفایی که سنش از خودش پایین تره خیلی سخته . اما برای نامجون چیزی مهم تر از برادرش نبود حتی غرورش.
جونگکوک با دیدن نامجون که زانو زده حس قدرت میکرد ، آلفا خون خالص درونش از این بابت خوشحال بود که یه آلفا جلوش زانو زده .
- خواهش میکنم ازت ..هرکاری بگی برات میکنم فقط اونو ازم جدا نکن .
- پاشو برو بیرون این مسخره بازی ها هم درنیار ، به اندازه کافی افرادی دارم که هرکاری بخوام انجام بدن ، نیازی به تو ندارم .
پدرت مقصره نه من که التماس من میکنی ، من فقط چیزی برای منه رو میگیرم .
جونگگوک به بادیگاردش میگه که بیان و اونو بندازنش بیرون .
نامجون که الان بین دستای بادیگاردا بود و تلاش میکرد خارج بشه از دستشون .
- نبرشش خواهش میکنم ( بلند )
اما کسی اهمیت نمیده و اونو از شرکت میندازن بیرون
جونگکوک بعد از رفتن نامجون پاشو رو هم میندازه و پوزخندی میزنه
- نه به اون پدر که راحت فروخت نه به این برادر .
چون زیاد التماس کرده بزار امشب پیشش باشه ، فردا میبرمش دیگه .
شرط برای پارت بعد
۲۰لایک، ۲۰کامنت
- ۱.۵k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط