«I baceme father of a boy my age»

«I baceme father of a boy my age»
part-3

ویو سوفیا *
یهو جئون جونگکوک رو توی اتاقم دیدم .....
داشت خونریزی میکردم و از ترس خواستم جیغ بزنم که یهو دستم رو کشید و روی تخت پرت کرد و دستش رو روی دهنم گذاشت و گفت .....
جونگکوک: اگه دستم رو بردارم جیغ نمیزنی؟؟؟
و من با سر بهش نشون دادم که دیگه جیغ نمیزنم ....
و بعد اروم دستش رو از روی دهنم برداشت .....سریع بلند شدم و در اتاق رو بستم و قفل کردم.....و به سمتش رفتم .....
سوفیا : جناب حالتون خوبه داره از شکمتون خون میاد ....
جونگکوک: اره، خوبم فقط کمکم کن ببندمش ...
سوفیا : چ...چشم
و بعد سریع بلند شدم و جعبه کمک های اولیه رو برداشتم اول بهش کمک کردم و روی تخت دراز کشید بعد اماده کردن باند برای بستن زخمش دکمه لباسش رو باز کردم و بعد سریع چشمام رو بستم...
توی ذهنم گفتم....
نه سوفیا تو یه منحرف نیستی ، فقط داری کمک میکنی ....
و بعد اروم زخمش رو پانسمان کردم.....
حدودا بعد ۱۰ مین از جاش بلند شد و دکمه لباسش رو بست و گفت.....
جونگکوک: ممنونم
سوفیا :خ....خ...خواهش میکنم....
و بعد از اتاق بیرون رفت ....
و من خودم رو روی تخت پرت کردم.....
اخیش ، ولی چرا زخمی شده بود؟؟؟
ولش کن مهم نیست فردا شب کارم تمومه ......
و دوباره فکر فردا شب اومد سراغم ای کاش میتونستم نجات پیدا کنم.....
چشمای خیسم رو بستم که کم کم خوابم برد.......


«پرش زمانی به فردا صبح»


ویو سوفیا *
صبح با صدای اجوما از خواب بیدار شدم......بعد خوردن صبحونه با اون عوضی ...دلم خواست روز اخر دخترونگیم رو با کتاب خوندن شروع کنم......
من جای اتاق کتاب خونه رو بلد نبودم که یهو جئون جونگکوک رو دیدم...
سوفیا : س..س..سلام
جونگکوک: سلام
سوفیا : حالتون.....خ....خوبه؟؟؟
جونگکوک: اوهوم....خوبم
سوفیا : جای کتاب خونه ...رو بلدین؟؟؟
جونگکوک:......
سوفیا : من .....من...فقط یه سوال کردم....همین.....ناراحت شدین ؟؟؟
جونگکوک: نه ....چقدر سوال میپرسی (داد ، ولی داد خیلی بلند نه )
سوفیا : ب...ب...ببخشید ....(گریه)
و بعد سریع رفتم ....
تصمیم گرفتم فیلم ببینم .....از همشون متنفرم.....

ویو جونگکوک*
اههههه ، اصن حوصله اون دختره سوفیا رو ندارم......


ویو نویسنده٬
جونگکوک بعد صحبت با سوفیا از خونه بیرون رفت.....و هوا داشت کم کم تاریک میشد .......


ویو سوفیا *
به حموم رفتم و یه دونه از لباس خواب هایی که اون عوضی واسم خریده بود رو پوشیدم......
و خودم رو توی اینه نگاه کردم.... فکر کنم دیگه این اخرین باریه که .....
یهو توی این فکر ها بودم که یهو اجوما اومد داخل.....
اجوما: دخترم اقا گفتن پایین برین ....ببخشید نتونستم راضیشون کنم این کار رو باهات نکنن...
سوفیا : چرا معذرت خواهی میکنین ، ازتون ممنونم اجوما ....
بعد اینکه اجوما رفتم به اتاق نگاه کردم به خودم هم نگاه کردم .....
خداحافظ دخترونگی من .....
به اتاق اون عوضی رفتم .... که یهو..
دیدگاه ها (۱۶)

@andrew_fxxxer زیبا فالو شه 💋

@wiwish.a مهربون حمایت شه قشنگا 💋💋

@jeonss زیبا فیک هاش عالیه 😙فالو شه قشنگم ❤

«I baceme father of a boy my age»part-2ویو سوفیا *که یهو دست...

قرار داد پارت 7☆سومی : بایبعد تموم شدن مکالمه منو سومی به...

#فیک عشق دو مافیا پارت ۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط