پارت6#

پارت6#
انگارقلبم داشت ازسینه ام میزدبیرون،ازشدت خشم دستمومشت کردم، که ناخونام دستموخراشید ،واردکلاس که شدم.بدون توجه به اطرافیانم رفتم سرجام نشستم.گوشام سوت میکشیدن.صدای امیدوانگارازیه تونل درازمیشنوم، توسرم پخش میشد.
-آدررررری آدرررری باتوام.
پلک چپم میپریدکه نگاه خشمگینموسمتش گرفتم،که یه گام عقب رفت.
-حالت خوبه آدری چیزی شده؟
باسربهش فهموندم چیزی نیست.کل تایمی که درمدرسه بودم عصبی بودم، وچیزی ازدرسا توجه نمیشدم.ولحظه شماری میکردم که زودترتعطیل بشیم.
وقتی زنگ آخرخردباعجله ازمدرسه زدم بیرون.امیدهم دنبالم میدوییدوصدام میزد.
-آدرین صبرکن کجامیری؟ بیابرسونمت.
-امیدبروخودت .میخوام تنهاباشم حوصله ندارم.
-آخه توامروزچت شده بازدوباره؟
باعصبانیت ایستادموبرگشتم طرفش ودادزدم.
-گفتم تنهام بزار،میفهمییییی.
امیدشکه ایستادوسرشوبه نشانه ی تایید تکون داد.برگشتموباقدم های بلندرفتم سمت خیابونوشروع کردم به قدم زدن.
ذهنم رفت سمت اون موقع هاکه کوچیک بودم ،که باباهمین حرفارویه جوردیگه همش بهم میگفت. انقدرکه عصبی میشدمومیرفتم ته باغو،همون جاتاشب زیردرخت مجنون خودموازهمه مخفی میکردم.
دیدگاه ها (۰)

اممم پس لیسا چی😓

#fazelderis

امثال حرامی های Epstein class مثه #ظریف کلاه سرتون نزارن !!!...

بانو حمایت شه https://wisgoon.com/jeonnnnnnnnnnnn

지민아,생일 진심으로 축하해! 🎂💜오늘은 정말 소중하고 아름다운 사람이 태어난 날이야. 너의 미소와 목소리,...

به درخواست یکی از نانازی ها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط