خنده حلال

خنده حلال

یکی از اساتید حوزه نقل میکرد روزی یکی از شاگردانش بهش زنگ میزنه و درخواست میکنه که استاد فورا براش یه استخاره بگیره.

استاد استخاره میگیره و میگه: بسیار خوبه و معطلش نکن و سریع انجام بده.
چند روز بعد، شاگرد اومد پیش استاد و گفت: میدونید استخاره را برای چه کاری گرفتم؟
استاد: نه؟
شاگرد: توی اتوبوس نشسته بودم. دیدم نفر جلویی من، پشت گردنش بسیار صافه و باب زدن. هوس کردم که یک پس گردنی بزنمش. دلم میگفت بزن، عقلم میگفت نزن، چون هیکلش از تو بزرگتره و داغونت میکنه.

خلاصه تماس گرفتم و استخاره گرفتم و شما گفتید فورا انجام بده. معطل نکردم و شلپ زدمش.

انتظار داشتم، بلند بشه و دعوا راه بیندازه. اما یه نگاهی به من انداخت و گفت: استغرالله.
تعجب کردم و پرسیدم: ببخشید چرا استغفار؟

گفت: چند دقیقه قبل از کنار یک امامزاده رد شدیم. یک لحظه به ذهنم خطور کرد که این امامزاده ها الکی هستند و دکان باز کرده اند که پول جمع کنند. با خدا گفتم: ای خدا، اگه اشتباه میکنم، یک سیلی بهم بزن.
تا این درخواستو کردم، تو از پشت سر، محکم به من زدی.
دیدگاه ها (۳)

❤آقا جانڪاش می شد مڪبّر نــماز جماعتت می شدم !اما می دانــم ...

همیشــه مهـربان خــواهمــ مـانـدحتے اگـر کسے قـدر مهـربانیمـ...

.شب جمعه است و بیادهمه درگذشتگانبلاخص مادران آن زیباترین شع...

سوره مبارکه حدید آیه 23لِکَیْلَا تَأْسَوْا عَلَی مَا فَاتَکُ...

رمان اجبار تا عشق

سکوت پیستPart:⁸⁹با حرفش پاهام سست شدو روی زمین افتادم...لخظه...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۰۹درخشش آدمها رو جذب میکنه......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط