آورده اند که طبیبِ معروفی به خواستگاری زیباترین دختر شهر

آورده اند که طبیبِ معروفی به خواستگاری زیباترین دختر شهر خویش رفت ، اما دختر به او پاسخ منفی داد و گفت : « به یک شرط قبول میکنم تا با تو ازدواج کنم آنهم اینکه مادرت را به عروسی ما راه ندهی !».
طبیب نهایت در فکر فرو رفته و به نزد حکیمی خوش نامی رفت و داستان خواستگاری اش را برای آن حکیم تعریف کرد .
حکیم بعد از شنیدن داستانِ طبیب به او فرمود :«به نزد مادرت برو و دستان او را بشوی و فردا دوباره نزد من باز گرد تا چاره ای کار را به تو نشان دهم !».
طبیب شتابزده به منزل رفت و دستان مادرش را در دست گرفت که بشوید ، ولی ناخود آگاه اشک بر روی گونه هایش سرازیر شد ...
چون اولین بار بود که دستان مادرش را میدید آنهم که از شدت شستن لباس های مردم و تمیز کردن خانه های آنها چُروک شده و تماً تاول زده بود .
آنهم طوریکه وقتی آب را روی دستان مادرش میریخت ، مادر از سوزش و درد به لرزه می افتاد ، طبیب با دیدن این وضعیتِ دستان مادر نتوانست تا صبح صبر کند و همان موقع نزد حکیم رفت و گفت : من مادرم را به خاطر امروزم نمی فروشم، چرا که او زندگی اش را بخاطر آینده ای من تباه و برباد کرده است ...
دیدگاه ها (۱)

در زمستان صورت پدرم سرخ بود همه گفتن از سرماست در تابستان صو...

یه روزِ خوب میاد، ولی وقتی میاد که دیگه ما به شب عادت کردیم....

ﻭﻗﺘﯽ ﺷﻤﺎ ﺟﺮﺃﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ "ﺍﻭ" ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﺩﯾـﺮ ﯾﺎ ﺯﻭﺩ ﺳـ...

شاید کمتر کسی این مرد بزرگ را بشناسد،نصرت الله امینی فرماندا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط