پارت صدو بیست
#پارت صدو بیست...
#کارن...
کنارش من میشم همون کارن قبل از اون اتفاق ...
داشتم کارای شرکت رو انجام میدادم که صدای در اتاق اومد با بفرمایید من کامین اومد اتاق بعد از سلام گفتم:
چی شده دل از ترانه کندی شرکت پیدات شده...
کامین: کار مهمی دارم یه چیزی فهمیدم اومدم بگم ...
من: بگو ببینم چی تو رو کشونده شرکت..
کامین: میدونستی تو شرکت(....) اومده و میخواد دوتا شرکت انتخاب کنه واسه همکاری همه پیشنهاد دادن امروز از یکی تز دوستام فهمیدم اومدم بگم خیلی خوب میشه اگه ما هم شرکت کنیم و پیشنهاد همکاری بدیم سود زیادی داره واسمون هم این که باعث میشه شرکتمون رو بتونیم گسترش بدیم...
من: واقعا اگه بشه خیلی خوبه باشه تو میتونی واسم یه قرار ملاقات بگیری با رییس شرکت صحبت کنم احتمال قبولیمون خوبه شرکتمون به نامه میتونیم با این کار بیشتر اعتبار کسب کنیم...
کامین: اره واست یه وقت ملاقات میگیرم برو ببین میتونی مخ طرف رو بزنی...
باشه ای گفتم و اونم خداحافظی کرد و رفت ...مشغول جمع کردن اطلاعات راجب اون شرکت و کسایی که پیشنهاد همکاری دادن کردم...
شرکت سورین هم پیشنهاد داده بود احتمال این که اون یکی از قبول شده ها باشه زیاد بود اون صدقه سر اعتبار باباش و زیر میزی هایی که میداد شرکت به نامی شده بود ما با هم تقریبا تو یه سطح بودیم و یه حریف قدر واسه هم ...
با دیدن اسم سورین راغب شدم واسه همکاری با این شرکت ...
بعد از دوساعت کامین زنگ زد و گفت که وقت گرفته واسه ملاقات تشکری کردم و راهی خونه شدم ...
#جانان...
سه ماهی از عقد کامین میگذره توی این سه ماه اتفاق خاصی نیفتاده جز این که...من عاشق این سنگ مغرور شدم که تازگی ها اخلاقش بهتر شده ...کنارش که هستم ارامش میگیرم دلم میخواد همش کنارم باشه و سر به سرش بزارم...همون قدر که از این کار خوشحالم همون قدر میترسم از این عشق....
عشقی که اشتباهه ....عشقی که باید تا اخر عمرم توی سینم نگهش دارم....عشقی که اخر از پا درم میاره...عشق ادمی سخت و متنفر از جنس مونث ...اخه یکی نیست زه این دل بی عقل من بگه چی ازش دیدی که عاشق شدی...محبت نکرده بجاش زده...تو توش چی دیدی که تند مزنی واسش...
خدایا خودت یا به سر انجام برسونش یا یه کاری کن فراموش کنم....
شام رو اماده کرده بود رفتم لباس عوض کردم و اومد پایین دلم با دیدنش توی چهار چوب در شروع کرد تند زدن...اخ دل بی جنبه من ....دل به چی خوش کردی تو...
رفتم جلو و سلام و خسته نباشی گفتم اونم سلامی و ممنونی رو اروم گفت و رفت بالا معلوم بود فکرش مشغوله که این جوری بی حوصله هستش ...میز رو چیدم و لازانیایی رو که درست کرده بودم در نیوردم گذاشتم کامین هم بیاد با هم بخوریم شام اخه گفته بود خودش و ترانه شام میان اینجا...
نظر خوشملا...
بقیه امشب.....
#کارن...
کنارش من میشم همون کارن قبل از اون اتفاق ...
داشتم کارای شرکت رو انجام میدادم که صدای در اتاق اومد با بفرمایید من کامین اومد اتاق بعد از سلام گفتم:
چی شده دل از ترانه کندی شرکت پیدات شده...
کامین: کار مهمی دارم یه چیزی فهمیدم اومدم بگم ...
من: بگو ببینم چی تو رو کشونده شرکت..
کامین: میدونستی تو شرکت(....) اومده و میخواد دوتا شرکت انتخاب کنه واسه همکاری همه پیشنهاد دادن امروز از یکی تز دوستام فهمیدم اومدم بگم خیلی خوب میشه اگه ما هم شرکت کنیم و پیشنهاد همکاری بدیم سود زیادی داره واسمون هم این که باعث میشه شرکتمون رو بتونیم گسترش بدیم...
من: واقعا اگه بشه خیلی خوبه باشه تو میتونی واسم یه قرار ملاقات بگیری با رییس شرکت صحبت کنم احتمال قبولیمون خوبه شرکتمون به نامه میتونیم با این کار بیشتر اعتبار کسب کنیم...
کامین: اره واست یه وقت ملاقات میگیرم برو ببین میتونی مخ طرف رو بزنی...
باشه ای گفتم و اونم خداحافظی کرد و رفت ...مشغول جمع کردن اطلاعات راجب اون شرکت و کسایی که پیشنهاد همکاری دادن کردم...
شرکت سورین هم پیشنهاد داده بود احتمال این که اون یکی از قبول شده ها باشه زیاد بود اون صدقه سر اعتبار باباش و زیر میزی هایی که میداد شرکت به نامی شده بود ما با هم تقریبا تو یه سطح بودیم و یه حریف قدر واسه هم ...
با دیدن اسم سورین راغب شدم واسه همکاری با این شرکت ...
بعد از دوساعت کامین زنگ زد و گفت که وقت گرفته واسه ملاقات تشکری کردم و راهی خونه شدم ...
#جانان...
سه ماهی از عقد کامین میگذره توی این سه ماه اتفاق خاصی نیفتاده جز این که...من عاشق این سنگ مغرور شدم که تازگی ها اخلاقش بهتر شده ...کنارش که هستم ارامش میگیرم دلم میخواد همش کنارم باشه و سر به سرش بزارم...همون قدر که از این کار خوشحالم همون قدر میترسم از این عشق....
عشقی که اشتباهه ....عشقی که باید تا اخر عمرم توی سینم نگهش دارم....عشقی که اخر از پا درم میاره...عشق ادمی سخت و متنفر از جنس مونث ...اخه یکی نیست زه این دل بی عقل من بگه چی ازش دیدی که عاشق شدی...محبت نکرده بجاش زده...تو توش چی دیدی که تند مزنی واسش...
خدایا خودت یا به سر انجام برسونش یا یه کاری کن فراموش کنم....
شام رو اماده کرده بود رفتم لباس عوض کردم و اومد پایین دلم با دیدنش توی چهار چوب در شروع کرد تند زدن...اخ دل بی جنبه من ....دل به چی خوش کردی تو...
رفتم جلو و سلام و خسته نباشی گفتم اونم سلامی و ممنونی رو اروم گفت و رفت بالا معلوم بود فکرش مشغوله که این جوری بی حوصله هستش ...میز رو چیدم و لازانیایی رو که درست کرده بودم در نیوردم گذاشتم کامین هم بیاد با هم بخوریم شام اخه گفته بود خودش و ترانه شام میان اینجا...
نظر خوشملا...
بقیه امشب.....
- ۱۲.۷k
- ۱۴ تیر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط