مدتی بـود که در من خبـر از عشـق نبود
مدتی بـود که در من خبـر از عشـق نبود
تاکه یک روز کسی هرچه دلم داشت رُبود
آن زمان من تهِ یک کـوچهٔ بن بسـت ولی
ناجـیِ من شـد و پـرواز مــرا بال گشـود
نازک اندام و تراشیده و مـویی مـشکین
مهربان بود و نجیب و کمی البته حسود
دل به دریـا زدم از عشـق برایـش گفتـم
گفت عشقی که در آن وصل نباشد چه سود؟
گفتم ای جان نگذار سـوختهٔ عشـق شوم
گفت ابراهیـم نبی هسـتی من هم نمرود!
چند روزی که مــرا دید بهــم ریختــه ام
گفت عاشق بشویم،عشق بورزیم محدود
چند سالیست از آن روز قشــنگ میگذرد
ما هنوز عاشـق هم بوده هستیم.....نَسود
تاکه یک روز کسی هرچه دلم داشت رُبود
آن زمان من تهِ یک کـوچهٔ بن بسـت ولی
ناجـیِ من شـد و پـرواز مــرا بال گشـود
نازک اندام و تراشیده و مـویی مـشکین
مهربان بود و نجیب و کمی البته حسود
دل به دریـا زدم از عشـق برایـش گفتـم
گفت عشقی که در آن وصل نباشد چه سود؟
گفتم ای جان نگذار سـوختهٔ عشـق شوم
گفت ابراهیـم نبی هسـتی من هم نمرود!
چند روزی که مــرا دید بهــم ریختــه ام
گفت عاشق بشویم،عشق بورزیم محدود
چند سالیست از آن روز قشــنگ میگذرد
ما هنوز عاشـق هم بوده هستیم.....نَسود
- ۲۲۴
- ۲۶ فروردین ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط