{سناریو ریندو}
{سناریو ریندو}
یکم هنتای داره مشتی خواستی نخون 🎀
چشماش دودوتا چهارتا میدید مغزش ازاونم بدتر بود. مرد اومد سمتش اما کامیل عقب رفت. دلش میخواست اتاق تا آخر دنیا کش بیاد تا کامیل بتونه فرار کنه اما حیف که پشتش خورد به دیوار
+ آ...... آقا خواهش میکنم...
جرعت نداشت حتی کلمه ای به زبون بیاره و هایتانی فقط جلو و جلوتر میومد. کامیل وحشت زده گفت
+ خواهش میکنم رحم کنید! نکنید!
تقریبا داد زد اما گوشای ریندو کر شده بودن. درحالی بین مستی و مواد بود به قول سانزو چت مست کرده.
_ شوهر تو باخت! من رحم کنم؟!
اینو گقت و با بلند ترین قدم به بدن کامیل رسید. دست دور کمرش انداخت با یه حرکت اون رو روی شونش گذاشت. کامیل یهو خودشو تو ارتفاع دید. کمرش تو چنگ اون مرد اسیر بود و چشماش پر از اشک.
ریندو اما تو اوج آسمون بود. با زنی پشت در اتاق بسته درحالی که شوهرش بیرون منتظرش وایساده بود میخوابید. چقد این لحظه رو دوست داشت. دستش روی باسن زن نشست و نوازشش کرد. احتمالا چند دقیقه دیگه فاتح بدنشه.
فتح بدن زنی که حتی اسمشم نمیدونست اصلا چه اهمیتی داشت؟! یه بدبخت بیچاره ای بود دیگه!
اون رو روی تخت انداخت و روش خیمه زد. از نزدیک خیلی خوشگل تر بنطر میرسید و در عین حال خیلیم آشنا....
_ چقد خوشگلی دختر کوچولو...
و کامیل انقد مظلوم بود که حتی تو این شرایطم دلش نمیومد ریندو رو بزنه. فقط دستاشو سپر بدنش کرد. سپر بدنی که یه بدن دیگه هرلحظه داشت بهش نزدیک و نزدیک تر میشد.
+ آقا خواهش میکنم... نکنید.... من... من هرچی بگید انجام میدم... فقط تمومش کنید!
بین کلمه هاش هق میزد. اشکاش داشت روی صورتش میریخت و حالش بهم میخورد. دل و رودش بهم میپیچید و معده اش درد میکرد.
_ خیلی نازی جدی.... خیلی هم بدن خوبی داری!
اینو با یه پوزخند خاص گفت. انگار که اصن حرفای کامیل رو نشنیده بود. شایدم واقعا نمیشنید. مواد مخدر جدید بانتن بود. به زودی تو بازار سیاه فروخته میشد و اون مافیاهای مزخرف کنار جاده ای رو له میکرد.
با یه دست مچ دستای کامیل رو از روی سینش جمع کرد و خودشو بالاتر کشید و کامیل به خوبی زیر بدن خودش قفل کرد.
کامیل سریع دستاشو عقب کشید و حالا فقط پوسته خالی دستکش ها تو دستای ریندو مونده بود احساس پیروزی کوچیکی توی بدنش افتاد. هنوز این کفتارو نشناخته بود ( از ریندو فنا عذرخواهی میکنم داستانه دیگه) دوباره دستای کامیل جمع کرد و اینبار مطمئن شد نمیتونه از دستش فرار کنه.
حال و حوصله سر و کله زدن با دستای مزاحم تونو نداشت.
با یه حرکت سریع کمربندشو از کمر باز کرد و با همون کمربند دستای دخترو به تاج تخت گره زد.
کامیل الان دیگه خیلی رو میلرزید. بدنشو تاب داد. اشکاش داشت میریخت. باید جلوی این اتفاق رو میگرفت. هیچی فکر دیگه ای تو ذهنش نبود فقط میدونست باید جلوی این اتفاق رو بگیره.
+ اخخ...
ریندو اونقد محکم دستشو بست که با بسته شدن کامل جریان های خونشو حس کرد. اشک تو چشماش حلقه بست. هیچ راهی جز داد و فریاد نداشت. یه نفر باید کمکش میکرد.
+ نه! بسه!!! کمک! خواهش میکنم اینکارو نکن! یکی کمک کنه!!! نه!!!
اما فایده ای نداشت. ریندو انقد آدم ترسناکی بود که هیچکس حتی با شنیدن صداشم به کمکش نمیومد. هرچند که ریندو از قبل به همه گفته بود برن. خواست به جیغ دیگه بزنه که ریندو با غرغر گفت
_ آه! چقدر جیغ میکشی!
دست برد و کراوات شو از دور گردنش باز کرد. اونو با دودست گرفت و از پشت سر کامیل گذروند و بعد دهنشو با کراوات بست. دیگه نمیتونست لباشو تکون بده. زیر اون پارچه ی گرون قیمت خفه شده بود. حالا میتونست بوی عطرش کامل تنفس کنه. عطری که روی گراوات مونده بود. تو عین تندی یه تلخی خاص داشت و یه بوی خاص دیگه که درکش نمیکرد.
اون عطر به خاطرش سپرد. برای تموم عمرش مواظب بود مه هیچوقت فراموشش نکنه. این عطر تن متجاوزش بود!
بعد اون ریندو حمله ور شد! شروع به بوسیدن گردن و خط فک کامیل کرد. خیلی وحشیانه مک میزد. هرنقطه رو طوری مک میزد و می بوسید که انگار گرسنه ی فقیری که سالها دلش غذای چرب و چیلی دلش میخواست بلاخره به غذا رسیده.
بوسه هاش داغ و پرشور بود. و این حالش یکم غریب بنظر میرسید. ریندویی که هرشب با هزاران زن میخوابید و دیگه رابطه جنسی براش کاری پیش پا افتاده بود. در اثر شراب، مواد، احساس پیروزی با هرچی که میشد اسمشو گذاشت دلی میخواست تن این زن فتح کنه.
چشماش از لذت میلرزید. به طرز عجیبی به سمت اون کشیده میشد. انگار جاذبه داشت. ربار که مک میزد و طمع تن دخترک زیر زبونش میومد بازم برای چشیدن مشتاق تر میشد.
انگار آتیشه و این تن آب!
یکم هنتای داره مشتی خواستی نخون 🎀
چشماش دودوتا چهارتا میدید مغزش ازاونم بدتر بود. مرد اومد سمتش اما کامیل عقب رفت. دلش میخواست اتاق تا آخر دنیا کش بیاد تا کامیل بتونه فرار کنه اما حیف که پشتش خورد به دیوار
+ آ...... آقا خواهش میکنم...
جرعت نداشت حتی کلمه ای به زبون بیاره و هایتانی فقط جلو و جلوتر میومد. کامیل وحشت زده گفت
+ خواهش میکنم رحم کنید! نکنید!
تقریبا داد زد اما گوشای ریندو کر شده بودن. درحالی بین مستی و مواد بود به قول سانزو چت مست کرده.
_ شوهر تو باخت! من رحم کنم؟!
اینو گقت و با بلند ترین قدم به بدن کامیل رسید. دست دور کمرش انداخت با یه حرکت اون رو روی شونش گذاشت. کامیل یهو خودشو تو ارتفاع دید. کمرش تو چنگ اون مرد اسیر بود و چشماش پر از اشک.
ریندو اما تو اوج آسمون بود. با زنی پشت در اتاق بسته درحالی که شوهرش بیرون منتظرش وایساده بود میخوابید. چقد این لحظه رو دوست داشت. دستش روی باسن زن نشست و نوازشش کرد. احتمالا چند دقیقه دیگه فاتح بدنشه.
فتح بدن زنی که حتی اسمشم نمیدونست اصلا چه اهمیتی داشت؟! یه بدبخت بیچاره ای بود دیگه!
اون رو روی تخت انداخت و روش خیمه زد. از نزدیک خیلی خوشگل تر بنطر میرسید و در عین حال خیلیم آشنا....
_ چقد خوشگلی دختر کوچولو...
و کامیل انقد مظلوم بود که حتی تو این شرایطم دلش نمیومد ریندو رو بزنه. فقط دستاشو سپر بدنش کرد. سپر بدنی که یه بدن دیگه هرلحظه داشت بهش نزدیک و نزدیک تر میشد.
+ آقا خواهش میکنم... نکنید.... من... من هرچی بگید انجام میدم... فقط تمومش کنید!
بین کلمه هاش هق میزد. اشکاش داشت روی صورتش میریخت و حالش بهم میخورد. دل و رودش بهم میپیچید و معده اش درد میکرد.
_ خیلی نازی جدی.... خیلی هم بدن خوبی داری!
اینو با یه پوزخند خاص گفت. انگار که اصن حرفای کامیل رو نشنیده بود. شایدم واقعا نمیشنید. مواد مخدر جدید بانتن بود. به زودی تو بازار سیاه فروخته میشد و اون مافیاهای مزخرف کنار جاده ای رو له میکرد.
با یه دست مچ دستای کامیل رو از روی سینش جمع کرد و خودشو بالاتر کشید و کامیل به خوبی زیر بدن خودش قفل کرد.
کامیل سریع دستاشو عقب کشید و حالا فقط پوسته خالی دستکش ها تو دستای ریندو مونده بود احساس پیروزی کوچیکی توی بدنش افتاد. هنوز این کفتارو نشناخته بود ( از ریندو فنا عذرخواهی میکنم داستانه دیگه) دوباره دستای کامیل جمع کرد و اینبار مطمئن شد نمیتونه از دستش فرار کنه.
حال و حوصله سر و کله زدن با دستای مزاحم تونو نداشت.
با یه حرکت سریع کمربندشو از کمر باز کرد و با همون کمربند دستای دخترو به تاج تخت گره زد.
کامیل الان دیگه خیلی رو میلرزید. بدنشو تاب داد. اشکاش داشت میریخت. باید جلوی این اتفاق رو میگرفت. هیچی فکر دیگه ای تو ذهنش نبود فقط میدونست باید جلوی این اتفاق رو بگیره.
+ اخخ...
ریندو اونقد محکم دستشو بست که با بسته شدن کامل جریان های خونشو حس کرد. اشک تو چشماش حلقه بست. هیچ راهی جز داد و فریاد نداشت. یه نفر باید کمکش میکرد.
+ نه! بسه!!! کمک! خواهش میکنم اینکارو نکن! یکی کمک کنه!!! نه!!!
اما فایده ای نداشت. ریندو انقد آدم ترسناکی بود که هیچکس حتی با شنیدن صداشم به کمکش نمیومد. هرچند که ریندو از قبل به همه گفته بود برن. خواست به جیغ دیگه بزنه که ریندو با غرغر گفت
_ آه! چقدر جیغ میکشی!
دست برد و کراوات شو از دور گردنش باز کرد. اونو با دودست گرفت و از پشت سر کامیل گذروند و بعد دهنشو با کراوات بست. دیگه نمیتونست لباشو تکون بده. زیر اون پارچه ی گرون قیمت خفه شده بود. حالا میتونست بوی عطرش کامل تنفس کنه. عطری که روی گراوات مونده بود. تو عین تندی یه تلخی خاص داشت و یه بوی خاص دیگه که درکش نمیکرد.
اون عطر به خاطرش سپرد. برای تموم عمرش مواظب بود مه هیچوقت فراموشش نکنه. این عطر تن متجاوزش بود!
بعد اون ریندو حمله ور شد! شروع به بوسیدن گردن و خط فک کامیل کرد. خیلی وحشیانه مک میزد. هرنقطه رو طوری مک میزد و می بوسید که انگار گرسنه ی فقیری که سالها دلش غذای چرب و چیلی دلش میخواست بلاخره به غذا رسیده.
بوسه هاش داغ و پرشور بود. و این حالش یکم غریب بنظر میرسید. ریندویی که هرشب با هزاران زن میخوابید و دیگه رابطه جنسی براش کاری پیش پا افتاده بود. در اثر شراب، مواد، احساس پیروزی با هرچی که میشد اسمشو گذاشت دلی میخواست تن این زن فتح کنه.
چشماش از لذت میلرزید. به طرز عجیبی به سمت اون کشیده میشد. انگار جاذبه داشت. ربار که مک میزد و طمع تن دخترک زیر زبونش میومد بازم برای چشیدن مشتاق تر میشد.
انگار آتیشه و این تن آب!
- ۸۲۴
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط