پارت دوم
🎭🎬پارت دوم :
صفحه تار میشود و نشان میدهد که آرش و ماهرخ جلوی در ایستاده اند و مهمان ها را بدرقه میکنند و با آنها خداحافظی میکنند.همه خداحافظی میکنند و میروند.ماهرخ در خانه را میبندد:«خب،سوپرایز شدی؟😁»-ماهرخ،این چه کارایی بود که کرده بودی؟!☹️راضی به زحمتت نبودم عزیزم/-ای بابا،کاری ندارم،بازم اگه کم و کسری بود ببخش/-شرمندم نکن دیگه😄/-یعنی اینهمه سالو کار کنی و من واست یه جشن تولد کوچیک نگیرم؟!برووو😊،حالا بیا بریم به سلفی بگیریم بعدا حرف میزنیم./آنها رفتند و نشستند روی مبل.آرش موبایلش را در می اورد و کمی نزدیک ماهرخ مینشیند و لبخند میزند و به آن هم نیز میگوید:«لبخند بزن»ماهرخ هم با لبخند به دوربین نگاه میکند و آرش عکس را میگیرد و به او میدهد:«ببین چطور شد»-عااالی،مگه میشه بد باشه☺️/-اوه اوه،ساعت نصف شبه،من دیگه برم بخوابم فردا کلی کار دارم/-مگه بازم شیفتی؟🙁/-آره بابا،کلی کار ریخته سرم،از استرس نمیدونم چیکار کنم،باید فردا همشونو تموم کنم/-خیله خب،زیاد به خودت فشار نیار قربونت☹️/-چشم🙂،شبت بخیر/-شب تو هم بخیر🙁/آرش میرود./:«نچ...اه...این شیفتای لعنتیشم تموم نمیشن...من میترسم خدایی نکرده بلایی سرش بیاد،رنگ و روش هی میپره،خدا رحم کنه🙁»نشان داد آرش با چشمهای قرمز در حال کار کردن با کامپیوتر است.ساعت را نگاه میکند.۳:۰۵ شب است!یک نفس عمیق میکشد و به کاغذ های روی میزش نگاه میکند:«اه،تمومم نمیشن که،کلی بخشنامه هنوز مونده،نصفم نکردم،(محکم میگوید)باید تا فردا تمومش کنم!وگرنه پامو از اینجا نمیزارم بیرون،خدا کنه فقط بتونم تا فردا تمومش کنم🙁»نشان داد آرش در را باز میکند و وارد خانه میشود.رنگ و رویش کمی پریده است و کمی بی حال است.به سمت آشپزخانه میرود.ماهرخ در آشپزخانه در حال شستن ظرف است.ماهرخ تا او را میبیند لبخند روی لبش می شکفد:«عه😃،آرش،سلام،کِی اومدی؟»آرش با بی حالی جواب میدهد:«همین الان»-چرا اینجوری حرف میزنی؟رنگت چرا پریده؟😕/-هیچی،یکم خستم شاید...،میگم،ماهرخ،دارو داریم؟/-چه دارویی؟😕/-چی بود اسمش...آها،فاموتیدین/-چطور؟معدت درد میکنه؟😐/-حالا...😑،یه کوچولو،اونم به گمونم خستم خیالات اومده سراغم،داریم حالا؟/-(ماهرخ چشمش را از چشمانش بر نمیدارد و با شوک جواب میدهد)باید نگاه کنم...😕،برو دست و صورتتو بشور لباساتو در بیار یه کوچولو بخواب،اصلا خوابیدی شبو؟/-نه/-آرش!!!😐،خودکشی میکنی؟به جهنم،حتما باید تا صبح بیدار میموندی تمومش میکردی؟/-ماهرخ واجب بود،بخشنامه ها رو هنوز نفرستاده بودم امضا کنن دست من نیست که/-من میترسم زبونم لال با اینکارات یه کاری دست خودت بدی...(نفس عمیقی میکشد و کمی مکث میکند و میگوید)برو بخواب قربونت برم😕/
صفحه تار میشود و نشان میدهد که آرش و ماهرخ جلوی در ایستاده اند و مهمان ها را بدرقه میکنند و با آنها خداحافظی میکنند.همه خداحافظی میکنند و میروند.ماهرخ در خانه را میبندد:«خب،سوپرایز شدی؟😁»-ماهرخ،این چه کارایی بود که کرده بودی؟!☹️راضی به زحمتت نبودم عزیزم/-ای بابا،کاری ندارم،بازم اگه کم و کسری بود ببخش/-شرمندم نکن دیگه😄/-یعنی اینهمه سالو کار کنی و من واست یه جشن تولد کوچیک نگیرم؟!برووو😊،حالا بیا بریم به سلفی بگیریم بعدا حرف میزنیم./آنها رفتند و نشستند روی مبل.آرش موبایلش را در می اورد و کمی نزدیک ماهرخ مینشیند و لبخند میزند و به آن هم نیز میگوید:«لبخند بزن»ماهرخ هم با لبخند به دوربین نگاه میکند و آرش عکس را میگیرد و به او میدهد:«ببین چطور شد»-عااالی،مگه میشه بد باشه☺️/-اوه اوه،ساعت نصف شبه،من دیگه برم بخوابم فردا کلی کار دارم/-مگه بازم شیفتی؟🙁/-آره بابا،کلی کار ریخته سرم،از استرس نمیدونم چیکار کنم،باید فردا همشونو تموم کنم/-خیله خب،زیاد به خودت فشار نیار قربونت☹️/-چشم🙂،شبت بخیر/-شب تو هم بخیر🙁/آرش میرود./:«نچ...اه...این شیفتای لعنتیشم تموم نمیشن...من میترسم خدایی نکرده بلایی سرش بیاد،رنگ و روش هی میپره،خدا رحم کنه🙁»نشان داد آرش با چشمهای قرمز در حال کار کردن با کامپیوتر است.ساعت را نگاه میکند.۳:۰۵ شب است!یک نفس عمیق میکشد و به کاغذ های روی میزش نگاه میکند:«اه،تمومم نمیشن که،کلی بخشنامه هنوز مونده،نصفم نکردم،(محکم میگوید)باید تا فردا تمومش کنم!وگرنه پامو از اینجا نمیزارم بیرون،خدا کنه فقط بتونم تا فردا تمومش کنم🙁»نشان داد آرش در را باز میکند و وارد خانه میشود.رنگ و رویش کمی پریده است و کمی بی حال است.به سمت آشپزخانه میرود.ماهرخ در آشپزخانه در حال شستن ظرف است.ماهرخ تا او را میبیند لبخند روی لبش می شکفد:«عه😃،آرش،سلام،کِی اومدی؟»آرش با بی حالی جواب میدهد:«همین الان»-چرا اینجوری حرف میزنی؟رنگت چرا پریده؟😕/-هیچی،یکم خستم شاید...،میگم،ماهرخ،دارو داریم؟/-چه دارویی؟😕/-چی بود اسمش...آها،فاموتیدین/-چطور؟معدت درد میکنه؟😐/-حالا...😑،یه کوچولو،اونم به گمونم خستم خیالات اومده سراغم،داریم حالا؟/-(ماهرخ چشمش را از چشمانش بر نمیدارد و با شوک جواب میدهد)باید نگاه کنم...😕،برو دست و صورتتو بشور لباساتو در بیار یه کوچولو بخواب،اصلا خوابیدی شبو؟/-نه/-آرش!!!😐،خودکشی میکنی؟به جهنم،حتما باید تا صبح بیدار میموندی تمومش میکردی؟/-ماهرخ واجب بود،بخشنامه ها رو هنوز نفرستاده بودم امضا کنن دست من نیست که/-من میترسم زبونم لال با اینکارات یه کاری دست خودت بدی...(نفس عمیقی میکشد و کمی مکث میکند و میگوید)برو بخواب قربونت برم😕/
- ۱.۴k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط