#novel_vampire
#novel_vampire
ات مأموریت همسرش زن خوبی بود بهم رسیدگی میکرد آها راستی اون مرد هم یه پسر داشت اسمش رو نمیدونم ولی پنج بار دیدمش ولی بهش میخورد که هم سن هم میبودیم وقتی اون از ماموریت اومد چون تو ماموریت هم شکست خورد بود منو دید که بلای سرم آورد که به مردن افتادم ولی زنش بدون اینکه به همسرش بگه منو برد بیمارستان تا نمیرم وقتی خوب شدم برگشتم تو عمارت وقتی اون مرد فهمید که زنش اینکار رو کرده اون رو کشت من دیدم که با اسلحه به همسرش شلیک کرد منم زندانی کرد و مثل قبل منو شکنجه میداد منم یه روز از عمارتش فرار کردم دو سه دفعه هم پیدام کرد گفت اگه یه دفعه فرار کنم منو درجا میکشه من الان باید چیکار کنم نمیدونم طلب پدرم چقدره نه میتونم پول رو بدم نه میتونم راحت زندگی کنم
ته اوه چه بد اگه پول خواستی من ...
ات نه من این رو نگفتم که فکر کنی احتیاج به پول دارم از پرسیدی چرا زخم برات عادیه منم برات تعریف کردم
( زنگ خونه به صدا درمیاد )
ات میره در رو باز کنه بادیگارد ات رو هول میده و وارد خونه میشه
ته چرا اینقدر دیر اومدی چرا سوجون نیومده
ات میره داخل اتاق
بادیگارد چون پدرتون باهاتون کار داشتن
ته پدرم?
( پدر ته وارد شد )
پ.ته اینجا چیکار میکنی
ته ماشینم وسط راه خراب شد
پ.ته ولی راه خونه که از این ور نیست چرا
ته داشتم یکی از هم دانشگاهی ام رو میرسوندم
ات از اتاق میاد بیرون و یهو خشک اش میزنه
پ.ته ات هوی دخترهای عنتر بالاخره پیدات کردم
با اسلحه به پاش شلیک میکنه ات میوفته رو زمین پدرم به سمتش میره و پاش رو میزاره رو قفسه سینه ات
پ.ته بهت گفتم که اگه پیدات کنم میکشمت
یه لحظه برام این حرف آشنا بود ات گفته بود از دست طلبکار بابام فرار کردم اونم گفت اگه یکدفعه دیگه فرار کنی میکشمت
با اسلحه به دست ات شلیک میکنه
ات آه ایی
پ.ته بزاردیش تو ون
پدرم پاش رو برمیداره و یکی از بادیگاردها ات رو میبره
ته بابا چیکار میکنی
پ.ته این هم دانشگاهیت بود
ته آره
پ.ته خوب پس بیا بریم
سوار ون میشن پدرم میشینه کنار ات یه چاقو از جیبش درآورد میزنی تو شکم ات
ات ای اهع .. اهع ( سرفه )
ات مأموریت همسرش زن خوبی بود بهم رسیدگی میکرد آها راستی اون مرد هم یه پسر داشت اسمش رو نمیدونم ولی پنج بار دیدمش ولی بهش میخورد که هم سن هم میبودیم وقتی اون از ماموریت اومد چون تو ماموریت هم شکست خورد بود منو دید که بلای سرم آورد که به مردن افتادم ولی زنش بدون اینکه به همسرش بگه منو برد بیمارستان تا نمیرم وقتی خوب شدم برگشتم تو عمارت وقتی اون مرد فهمید که زنش اینکار رو کرده اون رو کشت من دیدم که با اسلحه به همسرش شلیک کرد منم زندانی کرد و مثل قبل منو شکنجه میداد منم یه روز از عمارتش فرار کردم دو سه دفعه هم پیدام کرد گفت اگه یه دفعه فرار کنم منو درجا میکشه من الان باید چیکار کنم نمیدونم طلب پدرم چقدره نه میتونم پول رو بدم نه میتونم راحت زندگی کنم
ته اوه چه بد اگه پول خواستی من ...
ات نه من این رو نگفتم که فکر کنی احتیاج به پول دارم از پرسیدی چرا زخم برات عادیه منم برات تعریف کردم
( زنگ خونه به صدا درمیاد )
ات میره در رو باز کنه بادیگارد ات رو هول میده و وارد خونه میشه
ته چرا اینقدر دیر اومدی چرا سوجون نیومده
ات میره داخل اتاق
بادیگارد چون پدرتون باهاتون کار داشتن
ته پدرم?
( پدر ته وارد شد )
پ.ته اینجا چیکار میکنی
ته ماشینم وسط راه خراب شد
پ.ته ولی راه خونه که از این ور نیست چرا
ته داشتم یکی از هم دانشگاهی ام رو میرسوندم
ات از اتاق میاد بیرون و یهو خشک اش میزنه
پ.ته ات هوی دخترهای عنتر بالاخره پیدات کردم
با اسلحه به پاش شلیک میکنه ات میوفته رو زمین پدرم به سمتش میره و پاش رو میزاره رو قفسه سینه ات
پ.ته بهت گفتم که اگه پیدات کنم میکشمت
یه لحظه برام این حرف آشنا بود ات گفته بود از دست طلبکار بابام فرار کردم اونم گفت اگه یکدفعه دیگه فرار کنی میکشمت
با اسلحه به دست ات شلیک میکنه
ات آه ایی
پ.ته بزاردیش تو ون
پدرم پاش رو برمیداره و یکی از بادیگاردها ات رو میبره
ته بابا چیکار میکنی
پ.ته این هم دانشگاهیت بود
ته آره
پ.ته خوب پس بیا بریم
سوار ون میشن پدرم میشینه کنار ات یه چاقو از جیبش درآورد میزنی تو شکم ات
ات ای اهع .. اهع ( سرفه )
- ۱۸۴
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط