آرزوی دیدارت را دارم....

آرزوی دیدارت را دارم....
پارت 7

["ویو سلین"]
چند بار نفسش رو بیرون داد و بالاخره گفت:
_"من... چند وقته حس می‌کنم دیگه خودم نیستم.
هر روز با اضطراب بیدار می‌شم، شب‌ها خوابم نمی‌بره...
انگار همه‌چی از کنترل من خارج شده."
آروم یادداشت کوتاهی برداشتم و با دقت بهش نگاه کردم.
صدایم ثابت و مهربون موند:
+"این حس خیلی مهمه.
وقتی می‌گی از کنترل خارج شده، یعنی دقیقاً چه چیزهایی؟ افکار؟ اتفاق‌ها؟ یا رابطه‌هات؟"
چشماش پایین افتاد.
_"همه‌چی...
فکرام، رابطه‌هام، حتی رفتارم.
گاهی بدون دلیل گریه‌ام می‌گیره...
گاهی حس می‌کنم هیچ‌کس منو نمی‌فهمه."
آهسته سر تکون دادم.
+"می‌فهمم...
و همین الان می‌خوام بدونی که تنها نیستی. این چیزها نشونه‌ی این نیست که تو ضعیفی، فقط یعنی مدت زیادیه که تحت فشاری."
چشم‌هاش کمی خیس شد.
همون لحظه یه مکث کوتاه کردم؛
تو این جور جلسه‌ها، عجله کردن بدترین کار بود.
باید به آدم فرصت می‌دادی خودش رو از زیر آوار احساساتش بیرون بکشه.
گفتم:
+"می‌خوام یه سؤال بپرسم، و فقط اگه راحتی جواب بدهی...
این فشار بیشتر از کجا میاد؟ کار؟ خانواده؟ یا رابطه‌ای که توش هستی؟"
برای چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با صدای لرزون گفت:
_"خانواده...
و یه رابطه‌ای که فکر می‌کردم امنه، ولی نیست."
قلبم برای لحظه‌ای فشرده شد.
اما صورتم هیچ تغییری نکرد.
آروم و حرفه‌ای گفتم:
+"وقتی می‌گی امن نیست، یعنی احساس ترس می‌کنی؟
ترس از دعوا، تهدید، کنترل... یا آسیب؟"
لب‌هاش لرزید.
_"کنترل...
خیلی زیاد.
انگار هر تصمیمی بگیرم، یکی هست که منو قضاوت کنه یا بهم بگه اشتباهه."
دستی روی دسته‌ی صندلی گذاشتم و آرام جواب دادم:
+"این حس فرسوده‌کننده‌ست.
هیچ‌کس نباید مدام زیر فشار کنترل زندگی کنه.
تو حق داری تصمیم بگیری، حق داری فضای امن داشته باشی، و حق داری شنیده بشی."
اشک از گوشه‌ی چشمش افتاد.
اما این‌بار، به جای این‌که صورتش رو برگردونه، فقط نفسش رو با لرزش بیرون داد.
گفتم:
+"الان از صفر تا ده، شدت اضطرابت چندِ؟"
_"هشت... شاید نه."
سریع و مطمئن جواب دادم:
+"باشه. پس همین الان با هم یه تمرین کوتاه انجام می‌دیم.
فقط به صدای من گوش کن، کاری که می‌گم رو آروم انجام بده."
کمی به صفحه نزدیک شدم و با صدای آرام ادامه دادم:
+"پنج چیز که می‌بینی رو نام ببر...
چهار چیز که لمس می‌کنی...
سه صدایی که می‌شنوی...
دو بویی که حس می‌کنی...
و یک چیزی که دوست داری الان به خودت بگی."
چند لحظه گذشت...
بعد با صدای آهسته شروع کرد:
_"گوشی...
لیوان...
پنجره...
کتاب...
و... لپ‌تاپ."
لبخند زدم:
+"عالیه. ادامه بده."
بعد از چند ثانیه، نفس‌هاش منظم‌تر شد.
صورتش هنوز غمگین بود، اما اون آشفتگی اولیه کمی عقب رفت.
گفت:
_"چهار چیز... صندلی...
لباسم...
میز...
و... انگشت‌هام."
_"آفرین. خیلی خوب داری پیش می‌ری."
وقتی تمرین تموم شد، چشم‌هاش یه کم آروم‌تر شده بود.
گفتم:
+"الان از صفر تا ده، اضطرابت چند شده؟"
_"شاید... شش."
_"خیلی خوبه.
همین یعنی بدنت داره بهت جواب می‌ده و می‌فهمه که الان در امانی."
برای چند ثانیه سکوت کرد و بعد خیلی آرام پرسید:
_"خانم دکتر...
من آدم بدی‌ام اگه نخوام مثل قبل زندگی کنم؟"
این سؤال، بیشتر از چیزی که انتظار داشتم، توی دلم نشست.
آروم و محکم گفتم:
+"نه عزیزم.
این‌که بخوای از چیزی که آزارت می‌ده بیرون بیای، تو رو آدم بدی نمی‌کنه.
این یعنی داری از خودت مراقبت می‌کنی."
اشک‌هاش رو پاک کرد.
_"ولی همه می‌گن باید تحمل کنم... می‌گن آدم باید بسازه."
سرم رو آهسته تکون دادم:
+"تحمل کردن با آسیب دیدن فرق داره.
ساختن با شکستن فرق داره.
و گاهی قوی بودن یعنی این‌که بگی: دیگه کافی‌ه."
برای اولین بار توی جلسه، لبخند واقعی و کوچیکی زد.
همون لبخند کوتاه، برای من یعنی یک قدم مهم برداشته شده.
دفترچه‌ام رو بستم و گفتم:
+"برای جلسه‌ی امروز، فقط سه کار کوچیک برات دارم:
اول این‌که امشب قبل خواب پنج دقیقه نفس عمیق و آهسته...
دوم این‌که هر بار اضطراب بالا رفت، همین تمرین پنج-چهار-سه-دو-یک رو انجام بده...
و سوم این‌که تا جلسه‌ی بعد، فقط دو موقعیت رو یادداشت کن که توش احساس کنترل یا ترس داشتی."
_"فقط همین؟"
لبخند زدم:
+"فقط همین.
درمان قرار نیست یک‌شبه همه‌چی رو درست کنه.
قرارِ ما اینه که قدم‌به‌قدم، تو رو به خودت برگردونیم."
نگاهش نرم شد.
_"ممنونم...
واقعاً حس می‌کنم یه نفر بالاخره داره منو می‌فهمه."
لبخندم گرم‌تر شد:
+"این دقیقاً یکی از هدف‌های منه.
تو قرار نیست تنهایی از این مسیر رد بشی."...
ادامه تو کامنت
شرط ۳۰۰ لایک ،۱۰۰ بازنشر
دیدگاه ها (۱۳۷)

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 8["ویو سلین"]از روی کاناپه بلند...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 9["ویو سلین"]چشمامو آروم باز کرد...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 6["فردا صبح،بعد صبحونه،ویو سلین"...

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 5["ویو سلین"]نفسم تند شده بود،ص...

Part: LastThe name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد م...

روانشناسی رابطه عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط