یه پیرمرد و پیرزن تا وقتی نوبت شون بشه رفتن نشستن کنار شف
یه پیرمرد و پیرزن تا وقتی نوبت شون بشه رفتن نشستن کنار شفاژ یخ کرده بودن، رئیس بانک متوجه شد رفت آوردشون کنار خودش بهشون چایی داد و کارشون رو راه انداخت
(خوشم اومد)
✍️
√ |
(خوشم اومد)
✍️
√ |
- ۶۲۰
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط