داستان کوتاه “ازدواج پیرزن”

داستان کوتاه “ازدواج پیرزن”

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟
دیدگاه ها (۲)

the space lesson

the golden hart .

داستان کوتاه : پول دودفقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. ...

The Universe - Poem by Julie SmithThe universe with time and...

ادامه سناریو

پارت ۱۶

پارت: 29 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*شب فضای خونه از هوای پیست ...

~اتاق جلسه~تهیونگ با دقت به صحبت‌ های فنی پی‌دی‌نیم گوش میدا...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 135✦...................

جنگل نفرین شده پارت ۲۰

پارت۷(درعمق نگاه تو)سوار تاکسی شد، نزدیک دوازده شب بود. بعد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط