#رمان 🧚♀🌸
#رمان 🧚♀🌸
#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣
#پارت.بیست.و.نه 👒💚
•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•
دست غزل رو گرفتم و با هم رفتیم بالا تو اتاقش یه اتاق بزرگ با تم زرد و صورتی ،
از کاغذ دیواری و فرش و پرده و تخت گرفته تا دستبندا و لاک هاش همه زرد صورتی بودن ، حالا دروغ نشه همش که زرد نبودن رنگ های دیگه هم داشت ولی رنگی که بیشتر جلب توجه میکرد زرد و صورتی بود ،
غزل با چشم و ابرو به تختش اشاره کرد و گفت :< پایه ای؟ >
با ذوق گفتم :< چرا که نه >
غزل و دیانا :< سه ... دو ... یک ... >
بعد همزمان پریدیم رو تخت و میون عروسکای جور واجورش که همه جای تخت بودن بودن ،
دوتایی زدیم زیر خنده و تا جا داشتیم خندیدیم ،
دیانا :< میدونی غزل همیشه فکر میکردم فقط منم که با این سن و سال شبیه بچه ها رفتار میکنم ولی بالاخره یکی هم فلز خودمو پیدا کردم >
غزل :< وای منم >
همدیگه رو بغل کردیم که گفت :< بیا قسم بخوریم تا آخرین روز با هم دوست باشیم >
دیانا :< آره دستتو بیار بالا و انگشت کوچیکتو بیار >
غزل :< برای چی؟ >
دیانا :< من و متین وقتی کوچیک بودیم اینجوری به دوستامون قول دوستی میدادیم >
غزل ؛< چه جالب >
بعد دستش رو مثل من آورد بالا ،
دیانا :< حالا هر چی میگم تکرار کن ، قسم قسم به دوستی >
غزل :< قسم قسم به دوستی >
دیانا :< هورااا الان دیگه بهترین دوستای هم شدیم >
خندیدم و گفتم :< رنگ زرد و صورتی رو دوست داری؟؟؟ >
غزل :< از کجا فهمیدی؟ >
دیانا :< اسکل جان کل تم اتاقت این رنگه توقع داری نفهمم؟ >
غزل :< عع راست میگیا ، آره زرد و صورتی رو خیلی دوست دارم تو چی؟ >
دیانا :< ولی من عاشق سفید بنفشم >
غزل :< مبارک باشه عروس خانوم چه تفاهمی >
دیانا :< ها؟ >
غزل :< آخه آقا دامادم عاشق این دو رنگه >
خندیدم و گفتم :< خب نشون میده خوش سلیقه هست >
غزل :< بلههههه چه روج سفید بنفشی بشید شما دو تا >
دیانا :< راستی گفتی میخای باهام حرف بزنی >
غزل :< خوب بلدی بحث رو بپیچونیا ، آره میخاستم بگم .... >
•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•
#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣
#پارت.بیست.و.نه 👒💚
•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•
دست غزل رو گرفتم و با هم رفتیم بالا تو اتاقش یه اتاق بزرگ با تم زرد و صورتی ،
از کاغذ دیواری و فرش و پرده و تخت گرفته تا دستبندا و لاک هاش همه زرد صورتی بودن ، حالا دروغ نشه همش که زرد نبودن رنگ های دیگه هم داشت ولی رنگی که بیشتر جلب توجه میکرد زرد و صورتی بود ،
غزل با چشم و ابرو به تختش اشاره کرد و گفت :< پایه ای؟ >
با ذوق گفتم :< چرا که نه >
غزل و دیانا :< سه ... دو ... یک ... >
بعد همزمان پریدیم رو تخت و میون عروسکای جور واجورش که همه جای تخت بودن بودن ،
دوتایی زدیم زیر خنده و تا جا داشتیم خندیدیم ،
دیانا :< میدونی غزل همیشه فکر میکردم فقط منم که با این سن و سال شبیه بچه ها رفتار میکنم ولی بالاخره یکی هم فلز خودمو پیدا کردم >
غزل :< وای منم >
همدیگه رو بغل کردیم که گفت :< بیا قسم بخوریم تا آخرین روز با هم دوست باشیم >
دیانا :< آره دستتو بیار بالا و انگشت کوچیکتو بیار >
غزل :< برای چی؟ >
دیانا :< من و متین وقتی کوچیک بودیم اینجوری به دوستامون قول دوستی میدادیم >
غزل ؛< چه جالب >
بعد دستش رو مثل من آورد بالا ،
دیانا :< حالا هر چی میگم تکرار کن ، قسم قسم به دوستی >
غزل :< قسم قسم به دوستی >
دیانا :< هورااا الان دیگه بهترین دوستای هم شدیم >
خندیدم و گفتم :< رنگ زرد و صورتی رو دوست داری؟؟؟ >
غزل :< از کجا فهمیدی؟ >
دیانا :< اسکل جان کل تم اتاقت این رنگه توقع داری نفهمم؟ >
غزل :< عع راست میگیا ، آره زرد و صورتی رو خیلی دوست دارم تو چی؟ >
دیانا :< ولی من عاشق سفید بنفشم >
غزل :< مبارک باشه عروس خانوم چه تفاهمی >
دیانا :< ها؟ >
غزل :< آخه آقا دامادم عاشق این دو رنگه >
خندیدم و گفتم :< خب نشون میده خوش سلیقه هست >
غزل :< بلههههه چه روج سفید بنفشی بشید شما دو تا >
دیانا :< راستی گفتی میخای باهام حرف بزنی >
غزل :< خوب بلدی بحث رو بپیچونیا ، آره میخاستم بگم .... >
•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•
- ۷.۴k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط