پیرمرد دوست داشتنی

پیرمرد دوست داشتنی

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید...عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند...پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند... سپس به او گفتند:باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه...پیرمرد غمگین شد و گفت: عجله دارم و نیازی به عکسبرداری نیست...پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند..."زنم در خانه سالمندان است" هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم...نمی خواهم دیر شود... پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم...پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم او آلزایمر دارد چیزی را متوجه نخواهد شد!!!حتی مرا هم نمی شناسد!!!پرستار با حیرت گفت:وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: او نمیداند من کی هستم اما من که می دانم او چه کسی است...
تلفن همراه پیرمردی که توی اتوبوس کنارم نشسته بود زنگ خورد پیرمرد به زحمت تلفن را با دست های لرزان از جیبش دراورد هر چه تلفن را در مقابل صورتش عقب و جلو کرد نتوانست اسم تماس گیرنده را بخواند رو به من کرد و گفت : ببخشید چه نوشته ؟ گفتم نوشته : همه چیزم پیرمرد : الو سلام عزیزم... یهو دستش را جلوی تلفن گرفت و با صدای آرام لبخندی زیبا و قدیمی به من گفت : همسرم است....
دیدگاه ها (۲)

فیک تهکوک وارث زار

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۴۶ صبح با صدای آرام ...

پارت ۱

[ چندپارتی تهیونگ ] [ پارت ۴]روز سوم و چهارم هم تقریباً به...

🦢 پارت دوازدهم | اولین هشدارلیانا هنوز کارت را در دستش نگه د...

پارت بیست‌وششم [فصل اول] | یک دردسر کوچک 🍰🌸چند روز بعد...صبح...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 3ناتان به سمت در رفت و آن را باز کرد...

خانوم مدیرعاملپارت دوم | صبحی جدیدساعت شش و نیم صبح.زنگ خانه...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط