آرزوی دیدارت را دارم..
آرزوی دیدارت را دارم..
پارت 55
["ویو تهیونگ"]
_"کنار برید!"
صدای پرستارها توی راهرو پیچید.
دستم هنوز دور سلین بود.
اما چند نفر آروم ازم جداش کردن.
_"باید ببریمش اتاق عمل."
نه.
نه نه نه.
انگار مغزم حاضر نبود این جمله رو بفهمه.
سلین روی برانکارد خوابیده بود.
رنگ صورتش سفید شده بود.
چشمهاش بسته.
و خون...
لعنتی همه جا بود.
_"سلین..."
دستم رو به سمتش دراز کردم.
انگشتام برای چند ثانیه به دستش رسید.
سرد بود.
خیلی سرد.
_"عزیزم..."
اما برانکارد حرکت کرد.
و ثانیه به ثانیه ازم دورتر شد.
تا اینکه پشت درهای اتاق عمل ناپدید شد.
و من...
وسط راهرو ایستادم.
خالی.
شکسته.
ناتوان.
نمیدونم چند دقیقه گذشته بود.
شاید ده دقیقه.
شاید یک ساعت.
زمان معنی نداشت.
فقط به در اتاق عمل خیره شده بودم.
به همون چراغ قرمز لعنتی بالای در.
که خاموش نمیشد.
هیچوقت خاموش نمیشد.
تا اینکه چیزی آروم به پام چسبید.
سرم رو پایین آوردم.
آمِلیا.
چشمهای قشنگش از گریه قرمز شده بود.
عروسکش رو محکم بغل کرده بود.
و با صدای کوچیکش گفت:
_"مامانم کجاست؟"
قلبم شکست.
کامل.
روی زانوهام نشستم.
و دختر کوچولو رو توی بغلم گرفتم.
محکم.
خیلی محکم.
انگار میترسیدم اونم از دستم بره.
آمِلیا سرش رو روی شونهام گذاشت.
_"مامان خوابیده؟"
اشکام دوباره سرازیر شدن.
اما سعی کردم لبخند بزنم.
_"آره کوچولو..."
دستم روی موهاش نشست.
_"مامان داره میجنگه."
_"با کی؟"
هقهق خندهداری بین گریههام پیچید.
خدایا...
حتی وسط این جهنم هم معصوم بود.
_"با مریضی."
آمِلیا چند ثانیه فکر کرد.
بعد آروم گفت:
_"مامان برنده میشه."
پلکهام بسته شد.
کاش منم اینقدر مطمئن بودم.
چند دقیقه بعد هنوز بغلش کرده بودم.
سر کوچیکش روی سینهام بود.
و ضربان قلبم رو گوش میداد.
دختری که پنج سال دنبالش گشته بودم...
بیخبر از اینکه هر روز کنارم بوده.
اشک از گوشه چشمم پایین اومد.
و بیاختیار صورتش رو بوسیدم.
آمِلیا متعجب نگاهم کرد.
_"چرا گریه میکنی؟"
نفسم لرزید.
چون نمیدونستم چطور باید بگم.
چطور باید بهش بگم که...
پنج سال دیر رسیدم.
پنج سال.
دستم رو روی گونه نرمش گذاشتم.
و آروم زمزمه کردم:
_"آمِلیا..."
_"هوم؟"
_"یه چیزی هست که باید بدونی."
چشمهای درشتش روی صورتم ثابت موند.
و برای اولین بار...
با صدایی که از بغض میلرزید گفتم:
_"من فقط تهیونگ نیستم."
ابروهاش بالا رفت.
_"پس چی هستی؟"
اشکام سرازیر شدن.
و لبخند تلخی زدم.
_"من باباتم...
بابای واقعیت.. "
سکوت.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
انگار داشت معنی حرفم رو میفهمید.
بعد آروم پرسید:
_"واقعی؟"
سرم رو تکون دادم.
_"واقعی."
لب پایینش لرزید.
و بعد ناگهان دستهای کوچیکش دور گردنم حلقه شد.
_"بابا..."
همین یک کلمه...
همین یک کلمه کافی بود تا بغضم نابود بشه.
سرم رو روی موهاش گذاشتم.
و بیصدا گریه کردم.
در حالی که دخترم توی بغلم بود.
و عشق زندگیم...
پشت درهای بسته اتاق عمل برای زنده موندن میجنگید.
پارت 55
["ویو تهیونگ"]
_"کنار برید!"
صدای پرستارها توی راهرو پیچید.
دستم هنوز دور سلین بود.
اما چند نفر آروم ازم جداش کردن.
_"باید ببریمش اتاق عمل."
نه.
نه نه نه.
انگار مغزم حاضر نبود این جمله رو بفهمه.
سلین روی برانکارد خوابیده بود.
رنگ صورتش سفید شده بود.
چشمهاش بسته.
و خون...
لعنتی همه جا بود.
_"سلین..."
دستم رو به سمتش دراز کردم.
انگشتام برای چند ثانیه به دستش رسید.
سرد بود.
خیلی سرد.
_"عزیزم..."
اما برانکارد حرکت کرد.
و ثانیه به ثانیه ازم دورتر شد.
تا اینکه پشت درهای اتاق عمل ناپدید شد.
و من...
وسط راهرو ایستادم.
خالی.
شکسته.
ناتوان.
نمیدونم چند دقیقه گذشته بود.
شاید ده دقیقه.
شاید یک ساعت.
زمان معنی نداشت.
فقط به در اتاق عمل خیره شده بودم.
به همون چراغ قرمز لعنتی بالای در.
که خاموش نمیشد.
هیچوقت خاموش نمیشد.
تا اینکه چیزی آروم به پام چسبید.
سرم رو پایین آوردم.
آمِلیا.
چشمهای قشنگش از گریه قرمز شده بود.
عروسکش رو محکم بغل کرده بود.
و با صدای کوچیکش گفت:
_"مامانم کجاست؟"
قلبم شکست.
کامل.
روی زانوهام نشستم.
و دختر کوچولو رو توی بغلم گرفتم.
محکم.
خیلی محکم.
انگار میترسیدم اونم از دستم بره.
آمِلیا سرش رو روی شونهام گذاشت.
_"مامان خوابیده؟"
اشکام دوباره سرازیر شدن.
اما سعی کردم لبخند بزنم.
_"آره کوچولو..."
دستم روی موهاش نشست.
_"مامان داره میجنگه."
_"با کی؟"
هقهق خندهداری بین گریههام پیچید.
خدایا...
حتی وسط این جهنم هم معصوم بود.
_"با مریضی."
آمِلیا چند ثانیه فکر کرد.
بعد آروم گفت:
_"مامان برنده میشه."
پلکهام بسته شد.
کاش منم اینقدر مطمئن بودم.
چند دقیقه بعد هنوز بغلش کرده بودم.
سر کوچیکش روی سینهام بود.
و ضربان قلبم رو گوش میداد.
دختری که پنج سال دنبالش گشته بودم...
بیخبر از اینکه هر روز کنارم بوده.
اشک از گوشه چشمم پایین اومد.
و بیاختیار صورتش رو بوسیدم.
آمِلیا متعجب نگاهم کرد.
_"چرا گریه میکنی؟"
نفسم لرزید.
چون نمیدونستم چطور باید بگم.
چطور باید بهش بگم که...
پنج سال دیر رسیدم.
پنج سال.
دستم رو روی گونه نرمش گذاشتم.
و آروم زمزمه کردم:
_"آمِلیا..."
_"هوم؟"
_"یه چیزی هست که باید بدونی."
چشمهای درشتش روی صورتم ثابت موند.
و برای اولین بار...
با صدایی که از بغض میلرزید گفتم:
_"من فقط تهیونگ نیستم."
ابروهاش بالا رفت.
_"پس چی هستی؟"
اشکام سرازیر شدن.
و لبخند تلخی زدم.
_"من باباتم...
بابای واقعیت.. "
سکوت.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
انگار داشت معنی حرفم رو میفهمید.
بعد آروم پرسید:
_"واقعی؟"
سرم رو تکون دادم.
_"واقعی."
لب پایینش لرزید.
و بعد ناگهان دستهای کوچیکش دور گردنم حلقه شد.
_"بابا..."
همین یک کلمه...
همین یک کلمه کافی بود تا بغضم نابود بشه.
سرم رو روی موهاش گذاشتم.
و بیصدا گریه کردم.
در حالی که دخترم توی بغلم بود.
و عشق زندگیم...
پشت درهای بسته اتاق عمل برای زنده موندن میجنگید.
- ۵.۶k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط