عشق رمانتیک من
عشق رمانتیک من
❤😎پارت ۶۹
یه بوق دو بوق و جواب داد
هانیل: الو سلام
لارا و هینا: سلاممم
هانیل: سلام وای نمیدونید چقدر دلتنگتون بودم
لارا: ما هم خوبی چی کارا میکنی؟
هانیل: خوبم هیچ دارم لباس امتحان میکنم برم مراسم با جونگ هی
هینا: با اون؟ خدا صبرت بده پس
لارا: حالا میخوای چه لباسی بپوشی؟
هانیل: این یکی مد نظرمه (جلوی دوربین نشون میده)
لارا: جووونن جیگر خوشگل میکنیا
هانیل: معلومه پس چی
هینا: برو آماده شو زودتر شب زنگ میزنیم
هانیل: باشه
بعداز قط تلفن رو به لارا برگشتم و خب دلم میخواست امشب و واقعا بیخیال همه چی بشیم و واقعا یکم تلافی این چند روز حرص و جوش و بکنیم
هینا: برو یه فیلم بزار و تا خوراکی هارو بیارم و بیام SiSi
لارا: باش
ویو هانیل
لباس و پوشیدم و آرایشمو کردم و عطرم و به همه نقاط مهم بدنم زدم و موهامو دورم ریختم و اکسسوری هامو هم انداختم و تصمیم گرفتم ی لیپ گلاس هم بزنم که محشر شد خواستم از در برم بیرون که جونگ هی اومد داخل
جونگ هی: سلام پرنسس بری...
هانیل: دهنتو ببند مگس میره
جونگ هی: زیبا شدی بانو
هانیل: خودم میدونم
جونگ هی: فقط زیادی قسمت سینه هات بیرون باید..
هانیل: نظر خواستم ازت؟
و بی توجه بهش پا بیرون گذاشتم و رفتم از پله ها رفتم پایین که خدمتکارا خم شدن و از اونور هم رفتم سمت ماشین و سوار شدم از شیشه به بیرون نگاه کردم که یکی از بادیگارد ها به سمتش رفت و درگوشش چیزی زمزمه کرد که از رفتن اخماش تو هم چیز خوبی نگفته بود بعد از کمی دید زدن یهو چشمم چرخید سمت راننده که نگاه های خیره اش را رو خودم شکار کردم سعی کردم توجهی نکنم که بعد ۲ مین جونگ هی هم اومد تو ماشین هیچ حرفی نمیزدیم که بعداز ۱۵ مین رسیدیم پیاده شد و اومد سمت اینور و در و برام باز کرد بعد از پیاده شدن لبخندی به روم زد و یه دستشو دورم حلقه کرد
هانیل: هی
جونگ هی: چیه؟
هانیل: ما فقط نقش بازی میکنیم چیزی واقعی نیست و از سر اجباره پس انقدر بهم نزدیک نشو
جونگ هی: نقش؟ من که نقش بازی نمیکنم کاملا حسم واقعیه
رفتیم داخل و که همون لحظه دختری بدو بدو اومد سمتمون و با لبخند پهنی رو صورتش گفت
تارا: آقای جذاب اومدی؟
متعجب نگاهشون میکردم که رو به من برگشت و گفت و خانوم جذابه رو با خودت بالاخرههه آوردی
هانیل: س.سلام ما همو میشناسیم
جونگ هی: ایشون دختر خاله امه ۱۶ سالشه ولی خب هنوز هم رفتاراش بچگونه اس
تارا: واااا میزنمت صدا سگ بدیا (آروم)
جوری که فقط ما بشنویم
جونگ هی: باشه من تسلیمم
❤😎پارت ۶۹
یه بوق دو بوق و جواب داد
هانیل: الو سلام
لارا و هینا: سلاممم
هانیل: سلام وای نمیدونید چقدر دلتنگتون بودم
لارا: ما هم خوبی چی کارا میکنی؟
هانیل: خوبم هیچ دارم لباس امتحان میکنم برم مراسم با جونگ هی
هینا: با اون؟ خدا صبرت بده پس
لارا: حالا میخوای چه لباسی بپوشی؟
هانیل: این یکی مد نظرمه (جلوی دوربین نشون میده)
لارا: جووونن جیگر خوشگل میکنیا
هانیل: معلومه پس چی
هینا: برو آماده شو زودتر شب زنگ میزنیم
هانیل: باشه
بعداز قط تلفن رو به لارا برگشتم و خب دلم میخواست امشب و واقعا بیخیال همه چی بشیم و واقعا یکم تلافی این چند روز حرص و جوش و بکنیم
هینا: برو یه فیلم بزار و تا خوراکی هارو بیارم و بیام SiSi
لارا: باش
ویو هانیل
لباس و پوشیدم و آرایشمو کردم و عطرم و به همه نقاط مهم بدنم زدم و موهامو دورم ریختم و اکسسوری هامو هم انداختم و تصمیم گرفتم ی لیپ گلاس هم بزنم که محشر شد خواستم از در برم بیرون که جونگ هی اومد داخل
جونگ هی: سلام پرنسس بری...
هانیل: دهنتو ببند مگس میره
جونگ هی: زیبا شدی بانو
هانیل: خودم میدونم
جونگ هی: فقط زیادی قسمت سینه هات بیرون باید..
هانیل: نظر خواستم ازت؟
و بی توجه بهش پا بیرون گذاشتم و رفتم از پله ها رفتم پایین که خدمتکارا خم شدن و از اونور هم رفتم سمت ماشین و سوار شدم از شیشه به بیرون نگاه کردم که یکی از بادیگارد ها به سمتش رفت و درگوشش چیزی زمزمه کرد که از رفتن اخماش تو هم چیز خوبی نگفته بود بعد از کمی دید زدن یهو چشمم چرخید سمت راننده که نگاه های خیره اش را رو خودم شکار کردم سعی کردم توجهی نکنم که بعد ۲ مین جونگ هی هم اومد تو ماشین هیچ حرفی نمیزدیم که بعداز ۱۵ مین رسیدیم پیاده شد و اومد سمت اینور و در و برام باز کرد بعد از پیاده شدن لبخندی به روم زد و یه دستشو دورم حلقه کرد
هانیل: هی
جونگ هی: چیه؟
هانیل: ما فقط نقش بازی میکنیم چیزی واقعی نیست و از سر اجباره پس انقدر بهم نزدیک نشو
جونگ هی: نقش؟ من که نقش بازی نمیکنم کاملا حسم واقعیه
رفتیم داخل و که همون لحظه دختری بدو بدو اومد سمتمون و با لبخند پهنی رو صورتش گفت
تارا: آقای جذاب اومدی؟
متعجب نگاهشون میکردم که رو به من برگشت و گفت و خانوم جذابه رو با خودت بالاخرههه آوردی
هانیل: س.سلام ما همو میشناسیم
جونگ هی: ایشون دختر خاله امه ۱۶ سالشه ولی خب هنوز هم رفتاراش بچگونه اس
تارا: واااا میزنمت صدا سگ بدیا (آروم)
جوری که فقط ما بشنویم
جونگ هی: باشه من تسلیمم
- ۵۶
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط